اعتماد پارت|۱۷۳|
۱۷۳
ا/ت
شوکه بودم،نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم
–خوبیم
با صدای بلندی جانگشین رو خطاب قرار داد
–پوشش بده
–چی..چیشد؟
با آرامش نگام کرد و گفت:تکون نخور
خرده شیشه ها درست چند میلیمتر اونورتر از پاهامون بودن
–دارم میام داخل
در به آرومی باز شد و جانگشین با احتیاط وارد شد..
بلافاصله صدای انفجاره چیزی به گوش رسید
تو حرکتی غیرارادی دستامو رو گوشام گذاشتم
صدای نگران جیسان و لیان رو میشنیدم اما قدرت تجزیه و تحلیل نداشتم
جونگ کوک دستامو از روی گوشام برداشت و بغلم کرد
حس تنگی نفس میکردم
–منو نگاه کن..نفس بکش،چیزی نیست،نترس،باشه؟
قفسه سینم عین ماهی که از آب بیرون افتاده برای گرفتن ذرهای اکسیژن بالا پایین میشد
–لعنت بهش..کجاست؟
جانگشین با هول چشماشو اطرافو گشت و درآخر اسپری رو از کناره تخت برداشت و آورد سمتمون
جونگ کوک سریع از دستش چنگش زد و بین لبام قرارش داد
–آروم..آروم نفس بکش
بین همهی اینا درده شکمم هرلحظه بیشتر میشد!
–ا/ت حالت خوبه؟
–لیان نیاین تو این اتاق خطرناکه
–ا/ت..
جانگشین در جواب لیان با لحن محکمی گفت:همه چیز خوبه،نیاین تو اتاق
–از سمت جنگل بود
–نگهبان غربی آسیب دیده
نگهبان غربی چی بود؟ اصلا چی میگفتن
جونگ کوک از کنارم بلند شد که با ترس دستشو گرفتم
–کجا میری؟
چشماش سعی داشتن بگن همه چیز مرتبه،ولی اینطور نبود!
–اینجام،جایی نمیرم
–نرو،خطرناکه..خواهش میکنم
دستمو گرفت و بلندم کرد و بغلم کرد
–گفتم بهت چیزی نیست..نترس
ازم جدا شد و ادامه داد
–قصدشون کشتنمون نبود،یه هشدار بود!
–مشخصا همینطوره
از اتاق خارج شدیم..
–مراقبش باشین،من باید برم
–تو جایی نمیری،ممکنه هنوز اطراف خونه باشن
–تهیونگ! دقیقا برای همین باید برم،پنج نفر با من،بقیه اینجا میمونن
مچش رو گرفتم
–مراقب خودت باش
خم شد جلو و پیشونیم رو بوسید
–زود برمیگردم
به تهیونگ نگاه کرد و تهیونگ انگار چیزی تو نگاهش فهمیده باشه گفت:حواسم هست بهش
و بعد با جانگشین از خونه خارج شد..
بلافاصله بعد از رفتنشون درده تیزی از زیره شکمم رد شد
–آخ
لیان دوید سمتم
–خوبی؟
جوابی نداشتم
درد لحظه به لحظه شدیدتر میشد
عرق سرد روی پیشونیم نشست.
زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن،همونجا روی زمین نشستم.
–ا/ت..با من حرف بزن
نفسهام نامنظم شده بود
–لی..لیان
دستم رو محکم روی شکمم فشار دادم و اشک بیاختیار توی چشمام جمع شد
لیان رنگش پرید
–تهیونگ! جیسان! سریع بیاین!
هر دو با عجله خودشون رو رسوندن.
تهیونگ با دیدن حالم گفت:چه اتفاقی افتاده؟
لیان چند لحظه مردد موند،انگار بین نگه داشتن یه راز و نجات جونم گیر کرده بود.
لبش رو گاز گرفت و بالاخره با صدایی لرزون گفت:نمیتونم پنهونش کنم
جیسان کنارم نشست و با هول سرمو به سینش چسبوند
–چی..چیشده لیان؟
نگاه تهیونگ و جیسان روی اون ثابت موند
–ا/ت..حاملست
هر دو برای چند ثانیه خشکشون زد و همزمان گفتن:چی؟
لیان با اضطراب سر تکون داد
تو خودم جمع شدم
–وقت توضیح نیست باید زودتر برسونیمش بیمارستان
تهیونگ بی درنگ خم شد و تو بغلش بلندم کرد
–تا نزدیکترین بیمارستان یک ساعت راهه عجله کنید،لیان ماشینو بیار جلوی در
–باشه باشه
از درد پلکام روی هم افتادن و دیگه چیزی حس نکردم..آخرین بار تو بغل تهیونگ بودم.
ا/ت
شوکه بودم،نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم
–خوبیم
با صدای بلندی جانگشین رو خطاب قرار داد
–پوشش بده
–چی..چیشد؟
با آرامش نگام کرد و گفت:تکون نخور
خرده شیشه ها درست چند میلیمتر اونورتر از پاهامون بودن
–دارم میام داخل
در به آرومی باز شد و جانگشین با احتیاط وارد شد..
بلافاصله صدای انفجاره چیزی به گوش رسید
تو حرکتی غیرارادی دستامو رو گوشام گذاشتم
صدای نگران جیسان و لیان رو میشنیدم اما قدرت تجزیه و تحلیل نداشتم
جونگ کوک دستامو از روی گوشام برداشت و بغلم کرد
حس تنگی نفس میکردم
–منو نگاه کن..نفس بکش،چیزی نیست،نترس،باشه؟
قفسه سینم عین ماهی که از آب بیرون افتاده برای گرفتن ذرهای اکسیژن بالا پایین میشد
–لعنت بهش..کجاست؟
جانگشین با هول چشماشو اطرافو گشت و درآخر اسپری رو از کناره تخت برداشت و آورد سمتمون
جونگ کوک سریع از دستش چنگش زد و بین لبام قرارش داد
–آروم..آروم نفس بکش
بین همهی اینا درده شکمم هرلحظه بیشتر میشد!
–ا/ت حالت خوبه؟
–لیان نیاین تو این اتاق خطرناکه
–ا/ت..
جانگشین در جواب لیان با لحن محکمی گفت:همه چیز خوبه،نیاین تو اتاق
–از سمت جنگل بود
–نگهبان غربی آسیب دیده
نگهبان غربی چی بود؟ اصلا چی میگفتن
جونگ کوک از کنارم بلند شد که با ترس دستشو گرفتم
–کجا میری؟
چشماش سعی داشتن بگن همه چیز مرتبه،ولی اینطور نبود!
–اینجام،جایی نمیرم
–نرو،خطرناکه..خواهش میکنم
دستمو گرفت و بلندم کرد و بغلم کرد
–گفتم بهت چیزی نیست..نترس
ازم جدا شد و ادامه داد
–قصدشون کشتنمون نبود،یه هشدار بود!
–مشخصا همینطوره
از اتاق خارج شدیم..
–مراقبش باشین،من باید برم
–تو جایی نمیری،ممکنه هنوز اطراف خونه باشن
–تهیونگ! دقیقا برای همین باید برم،پنج نفر با من،بقیه اینجا میمونن
مچش رو گرفتم
–مراقب خودت باش
خم شد جلو و پیشونیم رو بوسید
–زود برمیگردم
به تهیونگ نگاه کرد و تهیونگ انگار چیزی تو نگاهش فهمیده باشه گفت:حواسم هست بهش
و بعد با جانگشین از خونه خارج شد..
بلافاصله بعد از رفتنشون درده تیزی از زیره شکمم رد شد
–آخ
لیان دوید سمتم
–خوبی؟
جوابی نداشتم
درد لحظه به لحظه شدیدتر میشد
عرق سرد روی پیشونیم نشست.
زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن،همونجا روی زمین نشستم.
–ا/ت..با من حرف بزن
نفسهام نامنظم شده بود
–لی..لیان
دستم رو محکم روی شکمم فشار دادم و اشک بیاختیار توی چشمام جمع شد
لیان رنگش پرید
–تهیونگ! جیسان! سریع بیاین!
هر دو با عجله خودشون رو رسوندن.
تهیونگ با دیدن حالم گفت:چه اتفاقی افتاده؟
لیان چند لحظه مردد موند،انگار بین نگه داشتن یه راز و نجات جونم گیر کرده بود.
لبش رو گاز گرفت و بالاخره با صدایی لرزون گفت:نمیتونم پنهونش کنم
جیسان کنارم نشست و با هول سرمو به سینش چسبوند
–چی..چیشده لیان؟
نگاه تهیونگ و جیسان روی اون ثابت موند
–ا/ت..حاملست
هر دو برای چند ثانیه خشکشون زد و همزمان گفتن:چی؟
لیان با اضطراب سر تکون داد
تو خودم جمع شدم
–وقت توضیح نیست باید زودتر برسونیمش بیمارستان
تهیونگ بی درنگ خم شد و تو بغلش بلندم کرد
–تا نزدیکترین بیمارستان یک ساعت راهه عجله کنید،لیان ماشینو بیار جلوی در
–باشه باشه
از درد پلکام روی هم افتادن و دیگه چیزی حس نکردم..آخرین بار تو بغل تهیونگ بودم.
- ۱۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط