{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسای

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم،باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه،سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ،که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.
دیدگاه ها (۳)

از دشمنان تا عاشقان

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

007-پنهان در مه - پارت ۹۴

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

#سیب ١تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی ه...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

شعر زیبای (سیب) از حمیدمصدق:تو به من خندیدی و نمیدانستی من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط