شعر زیبای (سیب) از حمیدمصدق:

شعر زیبای (سیب) از حمیدمصدق:
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم....!
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید!
غضب آلود به من کرد نگاه....
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم:
**… که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت …**
دیدگاه ها (۳)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

**پارت ۱۰**قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا...

داستان دختر برفی

#سیب ١تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی ه...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط