دو پارتی تهیونگ ( درخواستی)
(پاییز)
هوای پاییزی سرد و خنک، برگهای طلایی را بر زمین میپاشید. هانا، با موهای قهوهای بر شانههایش، در پارک قدم میزد و به رنگارنگی برگها خیره میشد. صدای آرام موسیقی از بلندگوی کوچکی در یک گوشه پارک میآمد، و در دلی تاریک و خالیاش، پژواک میشد. او نمیتوانست از این احساس خالیشدگی خلاص شود، حتی با وجود رنگهای زیبا. از ته دلش، آرزوی پر از غم برای یافتن کسی را داشت که این حس را از او بگیرد.
و در آن لحظه، او تهیونگ را دید. او در مقابل درخت بزرگی ایستاده بود که سایه بلند و سردی بر زمین میانداخت. تهیونگ، با موهای مشکی و چشمهای درخشان قهوهای، با صدای آرامی به چیزی نگاه میکرد. او کتابی در دست داشت، و هانا با خودش فکر کرد: “حتماً داستانی عاشقانه است.” به نظرش می رسید که تهیونگ، به خاطر آنچه که داشت، لبخند می زد.
هانا، بدون آنکه متوجه نگاه کنجکاو تهیونگ شود، با قدمهای آرامی به سمتش رفت. کلماتش در هوای سرد میلرزیدند، اما گرمایی در دلش جاری بود. به تهیونگ گفت: “این روزهای پاییزی، واقعا خاص هستند.”
تهیونگ به سمتش برگشت، و لبخندی بینظیر بر لبانش نقش بست. “بله، برگها همیشه این احساس آرامش را به آدم میدهند.”
و شروع شد. گپ زدن و قهقهه زدن و نگاههایی پر از مهر. آن دو هر روز در پارک، در کنار یکدیگر، ساعتها را میگذراندند. و روز به روز، عشق و امید، در دل هانا و تهیونگ، محکمتر میشد.
تهیونگ با هانا سخنان پر از لطافت، و خاطره های زیبایی را به اشتراک میگذاشت. حسی خاص بینشان وجود داشت؛ دوستی ای عمیق و صمیمی. اما این فقط در ظاهر به این صورت بود، در باطن هر دو از چیزی میهراسیدند.
هانا به تهیونگ به عنوان یک دوست با ارزش نگاه میکرد. هر چند که تردیدی در این عشق در دل او وجود نداشت، هر چند که احساساتش به تهیونگ عمیق بود.
اما .......
شرط برای پارت بعد
5 تا لایک
هوای پاییزی سرد و خنک، برگهای طلایی را بر زمین میپاشید. هانا، با موهای قهوهای بر شانههایش، در پارک قدم میزد و به رنگارنگی برگها خیره میشد. صدای آرام موسیقی از بلندگوی کوچکی در یک گوشه پارک میآمد، و در دلی تاریک و خالیاش، پژواک میشد. او نمیتوانست از این احساس خالیشدگی خلاص شود، حتی با وجود رنگهای زیبا. از ته دلش، آرزوی پر از غم برای یافتن کسی را داشت که این حس را از او بگیرد.
و در آن لحظه، او تهیونگ را دید. او در مقابل درخت بزرگی ایستاده بود که سایه بلند و سردی بر زمین میانداخت. تهیونگ، با موهای مشکی و چشمهای درخشان قهوهای، با صدای آرامی به چیزی نگاه میکرد. او کتابی در دست داشت، و هانا با خودش فکر کرد: “حتماً داستانی عاشقانه است.” به نظرش می رسید که تهیونگ، به خاطر آنچه که داشت، لبخند می زد.
هانا، بدون آنکه متوجه نگاه کنجکاو تهیونگ شود، با قدمهای آرامی به سمتش رفت. کلماتش در هوای سرد میلرزیدند، اما گرمایی در دلش جاری بود. به تهیونگ گفت: “این روزهای پاییزی، واقعا خاص هستند.”
تهیونگ به سمتش برگشت، و لبخندی بینظیر بر لبانش نقش بست. “بله، برگها همیشه این احساس آرامش را به آدم میدهند.”
و شروع شد. گپ زدن و قهقهه زدن و نگاههایی پر از مهر. آن دو هر روز در پارک، در کنار یکدیگر، ساعتها را میگذراندند. و روز به روز، عشق و امید، در دل هانا و تهیونگ، محکمتر میشد.
تهیونگ با هانا سخنان پر از لطافت، و خاطره های زیبایی را به اشتراک میگذاشت. حسی خاص بینشان وجود داشت؛ دوستی ای عمیق و صمیمی. اما این فقط در ظاهر به این صورت بود، در باطن هر دو از چیزی میهراسیدند.
هانا به تهیونگ به عنوان یک دوست با ارزش نگاه میکرد. هر چند که تردیدی در این عشق در دل او وجود نداشت، هر چند که احساساتش به تهیونگ عمیق بود.
اما .......
شرط برای پارت بعد
5 تا لایک
- ۶.۷k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط