p3
+نه سوفیا امروز به حد کافی قراره غذای مضر بخوری اونم هفته بعد میخوری باشه؟
÷یعنی هفته بعد هم میاییم پارک؟
+اگه تو بخوای آره
÷کاش بابا هم مثل تو بهم اهمیت میداد مامان
+عزیزم بابا خیلی دوست داره
÷میدونم ولی مثل تو نیست یادم نمیاد آخرین بار کی باهاش رفتم بیرون
+ولی اون برات کلی عروسک میگیره
÷وقتی باهام بازی نمیکنه چه منفعتی داره؟
+هوف بیخیال دیگه فکر نکن تو حسابی از بابات ناراحتی
÷آره حالا بیا بازی کنیم
خسته و کوفته وارد خونه شدی و بردیش سمت اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش روی تختش خوابوندیش و روشن کردن چراغ خوابش از اتاقش خارج شدی و تو پذیرایی مشغول گوشیش شدی تا باباش برسه
با باز شدن در نگاهتو به ساعت دادی که ۱ بود متعجب به در نگاه کردی که دریکو اومد داخل بلند شدی و کیفتو برداشتی و با شب بخیر آرومی خواستی از کنارش رد بشی که دستتو گرفت و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:سوفیا کجاست؟
+ساعت ۱۱ خوابش برد
خواستی دستتو از دستش بکشی که با یه حرکت سریع بین خودش و دیوار گیرت انداخت و کیفت با صدا افتاد زمین
+آقای مالفوی؟مستین؟
بوی الکل رو کامل حس میکردی و دیر اومدنش هم تایید کنندهش بود
-با من و دخترم چیکار کردی؟
+منظورتون چیه؟
-سوفیا...با هیچکس کنار نیومد حتی مادربزرگش ولی الان واسه تو جونشم میده با فوت آستوریا...به خودم قول دادم هیچ وقت نزدیک زن دیگهای نمیشم تا بتونم همه توجهمو به دخترم بدم ولی تو با سادگیت و کیوت بودنت کل برنامههامو بهم ریختی....تک به تکشو
متعجب خیرهش بودی و ساکت نگاهش میکردی
-حالا که بهمشون ریختی باید تقاصشو پس بدی
+مگه من چیکار کردم؟من فقط به وظیفهم عمل کردم
-نه تو به وظیفت عمل نکردی تو برای سوفیا مهربونتر از مامانش بودی فقط میترسم دخترمو دوست داشته باشی و هیچ حسی نسبت به من نداشته باشی نمیتونم ذهنتو بخونم وجدانم اجازهشو نمیده خودت بگو نظرت راجب مردی که ازت ۱۰ سال بزرگتره و یه دختر ۵ ساله داره چیه؟
+منظورتون چیه؟
-منظورم واضحه ا.ت
+شما مستین میخوایین ببرمتون اتاقتون؟
-تا جوابمو ندی هیچکدوم تکون نمیخوریم
+(اون الان مسته و الان واقعا وقتش نیست بفهمه چقدر دوسش دارم)من حسی بهتون ندارم
نگاه سردتو به صورتش دادی که ناراحتی کاملا مشخص بود کمرتو ول کرد و گفت:زودتر برو
با برداشتن کیفت از خونه خارج شدی و تا نشستی تو ماشین سرتو بین دستات گرفتی نمیدونستی چیکار کنی نگرانش بودی و میترسیدی بیشتر بخوره و اوردز کنه
+(ولی اون خودش گفت که برم!البته که میگه احمق زل زدی تو چشماش و گفتی حسی بهش نداری انتظار که نداشتی بگیره ببوستت الان دقیقا باید چه غلطی بکنم؟)
نیم ساعت گذشت و به این نتیجه رسیدی که نمیتونی ریسک کنی و زود با برداشتن کلید خونه از داشبورد ماشینت پیاده شدی و به سمت در رفتی و درو باز کردی میدونستی مشروبهاش رو تو اتاق ممنوعه نگه میداره تا سوفیا نبینتشون نگاهی به پذیرایی انداختی ولی نبود زود از پلهها بالا رفتی و به سمت اتاق اخر راهرو رفتی درو باز کردی که متوجه شدی برخلاف همیشه قفل نیست وارد اتاق شدی و درو پشت سرت بستی اتاق با هالوژنهای سفید رنگ روشن بود نگاهتو دور اتاق چرخوندی که دیدی در حالی که لیوانی دستشه خیره رو به روشه سریع نزدیکش شدی که متوجه دو تا بطری خالی رو میز شدی و بطری دیگه نصفه پر بود لیوانو ازش گرفتی که برگشت سمتت و با نگاه خماری خیرهت شد
-چیه؟
+میخوای خودتو بکشی؟
-.....
+اصلا به دخترت فک کردی که بلایی سرت بیاد اون چی میشه؟!اگه قرار بود اینقدر نسبت به دخترت بی اهمیت باشی که بخوای اور دز کنی اونم تو خونه ای که اونم اینجاست حق بچه دار شدن نداشتی!
اشکات طاقت نیاوردن و شروع به ریختن کردن:تو چطور میتونی بدون در نظر گرفتن عواقب کارات انجامشون بدی؟
چیزی نمیگفت و خمار نگاهت میکرد و تو هم با اشک نگاهش میکردی دستش روی گونهت نشست و اشکاتو پاک کرد
-گریه نکن
+نمیتونم!تصور اینکه اتفاقی برات بیفته و اون موقع چه بلایی سر سوفیا میاد نمیزاره!
کشیدتت تو بغلش و بین بازوهاش قفلت کرد
-گریه نکن ا.ت آروم باش ببین من فعلا زندهم که داری واسه دخترم گریه میکنی و البته اگه من چیزیم بشه اون تو رو داره که مثل کوه پشتشی پس نگرانیت واسه چیه
+بعضی وقتها انقدر احمق میشی که دوست دارم انقد بزنمت که به خودت بیای!
-به سوفیا کمتر از گل نمیگی بعد با بزرگتر از خودت اینطوری حرف میزنی؟
+با بزرگتری که داره بچگونه رفتار میکنه باید بداخلاقتر باشم!حالا هم برو بگیر بخواب
-چرا قبولم نمیکنی؟همین عذاب برام کافیه که فک میکنم به زنم خیانت کردم که عاشق یه دختر دیگه شدم حالا اون دخترم ردم کنه اینطوری دیوونه میشم
+تو مستی فردا صبح همه چی یادت میره
÷یعنی هفته بعد هم میاییم پارک؟
+اگه تو بخوای آره
÷کاش بابا هم مثل تو بهم اهمیت میداد مامان
+عزیزم بابا خیلی دوست داره
÷میدونم ولی مثل تو نیست یادم نمیاد آخرین بار کی باهاش رفتم بیرون
+ولی اون برات کلی عروسک میگیره
÷وقتی باهام بازی نمیکنه چه منفعتی داره؟
+هوف بیخیال دیگه فکر نکن تو حسابی از بابات ناراحتی
÷آره حالا بیا بازی کنیم
خسته و کوفته وارد خونه شدی و بردیش سمت اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش روی تختش خوابوندیش و روشن کردن چراغ خوابش از اتاقش خارج شدی و تو پذیرایی مشغول گوشیش شدی تا باباش برسه
با باز شدن در نگاهتو به ساعت دادی که ۱ بود متعجب به در نگاه کردی که دریکو اومد داخل بلند شدی و کیفتو برداشتی و با شب بخیر آرومی خواستی از کنارش رد بشی که دستتو گرفت و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:سوفیا کجاست؟
+ساعت ۱۱ خوابش برد
خواستی دستتو از دستش بکشی که با یه حرکت سریع بین خودش و دیوار گیرت انداخت و کیفت با صدا افتاد زمین
+آقای مالفوی؟مستین؟
بوی الکل رو کامل حس میکردی و دیر اومدنش هم تایید کنندهش بود
-با من و دخترم چیکار کردی؟
+منظورتون چیه؟
-سوفیا...با هیچکس کنار نیومد حتی مادربزرگش ولی الان واسه تو جونشم میده با فوت آستوریا...به خودم قول دادم هیچ وقت نزدیک زن دیگهای نمیشم تا بتونم همه توجهمو به دخترم بدم ولی تو با سادگیت و کیوت بودنت کل برنامههامو بهم ریختی....تک به تکشو
متعجب خیرهش بودی و ساکت نگاهش میکردی
-حالا که بهمشون ریختی باید تقاصشو پس بدی
+مگه من چیکار کردم؟من فقط به وظیفهم عمل کردم
-نه تو به وظیفت عمل نکردی تو برای سوفیا مهربونتر از مامانش بودی فقط میترسم دخترمو دوست داشته باشی و هیچ حسی نسبت به من نداشته باشی نمیتونم ذهنتو بخونم وجدانم اجازهشو نمیده خودت بگو نظرت راجب مردی که ازت ۱۰ سال بزرگتره و یه دختر ۵ ساله داره چیه؟
+منظورتون چیه؟
-منظورم واضحه ا.ت
+شما مستین میخوایین ببرمتون اتاقتون؟
-تا جوابمو ندی هیچکدوم تکون نمیخوریم
+(اون الان مسته و الان واقعا وقتش نیست بفهمه چقدر دوسش دارم)من حسی بهتون ندارم
نگاه سردتو به صورتش دادی که ناراحتی کاملا مشخص بود کمرتو ول کرد و گفت:زودتر برو
با برداشتن کیفت از خونه خارج شدی و تا نشستی تو ماشین سرتو بین دستات گرفتی نمیدونستی چیکار کنی نگرانش بودی و میترسیدی بیشتر بخوره و اوردز کنه
+(ولی اون خودش گفت که برم!البته که میگه احمق زل زدی تو چشماش و گفتی حسی بهش نداری انتظار که نداشتی بگیره ببوستت الان دقیقا باید چه غلطی بکنم؟)
نیم ساعت گذشت و به این نتیجه رسیدی که نمیتونی ریسک کنی و زود با برداشتن کلید خونه از داشبورد ماشینت پیاده شدی و به سمت در رفتی و درو باز کردی میدونستی مشروبهاش رو تو اتاق ممنوعه نگه میداره تا سوفیا نبینتشون نگاهی به پذیرایی انداختی ولی نبود زود از پلهها بالا رفتی و به سمت اتاق اخر راهرو رفتی درو باز کردی که متوجه شدی برخلاف همیشه قفل نیست وارد اتاق شدی و درو پشت سرت بستی اتاق با هالوژنهای سفید رنگ روشن بود نگاهتو دور اتاق چرخوندی که دیدی در حالی که لیوانی دستشه خیره رو به روشه سریع نزدیکش شدی که متوجه دو تا بطری خالی رو میز شدی و بطری دیگه نصفه پر بود لیوانو ازش گرفتی که برگشت سمتت و با نگاه خماری خیرهت شد
-چیه؟
+میخوای خودتو بکشی؟
-.....
+اصلا به دخترت فک کردی که بلایی سرت بیاد اون چی میشه؟!اگه قرار بود اینقدر نسبت به دخترت بی اهمیت باشی که بخوای اور دز کنی اونم تو خونه ای که اونم اینجاست حق بچه دار شدن نداشتی!
اشکات طاقت نیاوردن و شروع به ریختن کردن:تو چطور میتونی بدون در نظر گرفتن عواقب کارات انجامشون بدی؟
چیزی نمیگفت و خمار نگاهت میکرد و تو هم با اشک نگاهش میکردی دستش روی گونهت نشست و اشکاتو پاک کرد
-گریه نکن
+نمیتونم!تصور اینکه اتفاقی برات بیفته و اون موقع چه بلایی سر سوفیا میاد نمیزاره!
کشیدتت تو بغلش و بین بازوهاش قفلت کرد
-گریه نکن ا.ت آروم باش ببین من فعلا زندهم که داری واسه دخترم گریه میکنی و البته اگه من چیزیم بشه اون تو رو داره که مثل کوه پشتشی پس نگرانیت واسه چیه
+بعضی وقتها انقدر احمق میشی که دوست دارم انقد بزنمت که به خودت بیای!
-به سوفیا کمتر از گل نمیگی بعد با بزرگتر از خودت اینطوری حرف میزنی؟
+با بزرگتری که داره بچگونه رفتار میکنه باید بداخلاقتر باشم!حالا هم برو بگیر بخواب
-چرا قبولم نمیکنی؟همین عذاب برام کافیه که فک میکنم به زنم خیانت کردم که عاشق یه دختر دیگه شدم حالا اون دخترم ردم کنه اینطوری دیوونه میشم
+تو مستی فردا صبح همه چی یادت میره
- ۴۴.۰k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط