نیری سو به بهانه بردن گربه به دامپزشکی رفتن خونه ساکورا ن
نیری سو به بهانه بردن گربه به دامپزشکی رفتن خونه ساکورا نا وسایلاشو بردارن ساکورا و میزوکی هم خونه میزوکی موندن
ساکورا : که گفتی که تنها بزرگ شدی؟
میزوکی:اوم چطور ؟ چرا از وقتی که گفتم رفتی تو فکر؟
ساکورا :هیچی
میزوکی:احمق نیستم بگو
ساکورا : آخه منم ....(ذهن ساکورا: ها الان دارم چیکار میکنم چرا دارم به اون فسقلی اینا رو میگم)
ساکورا روی مبل نشسته بود و میزوکی توی اتاقش بود تا لباساش رو عوض کنه و داشتن از پشت در باهم صحبت میکردن که میزوکی اومد بیرون یه پیژامه سفید و شیاه با یه تیشرت ساده مشکی پوشیده بود اومد بشینه رو مبل که پاش به یه چیز گیر کرد داشت میفتاد روی ساکورا که ساکورا هم فهمید که داره چی میشه قرمز شد ولی میزوکی یهو از روی ساکرا میپره اون ور مبل و روی ساکورا نمیفته و ۳ ثانیه با تعجب به هم نگاه میکنن بعد میزوکی اونور مبل میشینه و میگه :میگفتی
ساکورا:ولش
میزوکی:باشه
که زنگ درو میزنن
نیری و سو پشت در بودن
میزوکی در رو باز میکنه
نیری:اووو میزوکی سان این تیپ خونگیته؟
میزوکی:به تو چه ، اینا چیه دستتون
ساکورا:چی وسایل منننن کی گفته بی اجازه برین خونه مننن
میزوکی:هااا وسایل اون احمق؟
ساکورا:من احمقم؟
میزوکی: په چی کری؟
ساکورا: احمق خودتیی
میزوکی :عه پس تو اسکلی
ساکورا:شاسگول
میزوکی:منگول
ساکورا:کودن
میزوکی:خر
سو :چه دعوا بچگونه و نازی
میزوکی و ساکورا:خفه
سو:زود جوش میارینا
نیری: وسایلتون رو تو اتاق چیدم ساکورا
یه تختم گذاشتم
ساکورا:غلط کردی
میزوکی:وایسین اینجا خونه ی منه ها
نیری و سو میرن پشت در و میگن:خدافظ
میزوکی:گورتو گم کن از خونه من
ساکورا: از خدامه
سو: از پشت در : خونتونو فروختیم ساکورا سان اینم پولش
ساکورا:چطوریی
نیری و سو رفتن
میزوکی :.....
ساکورا:......
میزوکی:چته زل زدی ؟
ساکورا: الان حالم خوب نی
میزوکی :خب؟ پاپکورن میخوری؟
ساکورا با قیافه پوکر:آره فکر کنم
میشینن رو مبل و پاپکورنشون رو میخورن و میزوکی یه فیلم اکشن میزاره
ذهن ساکورا: یعنی الان میتونم به چشم یه خانواده بش نگا کنم؟ نه احمق این چیه که داری فکر میکنی
ذهن میزوکی: الان که تو خونه من زندگی میکنه یعنی خانوادمه؟ اوقق نه بابا
میزوکی : هی تو باید اجاره بدی ها؟
ساکورا :به خاطر اون اتاق کوچیک؟
میزوکی:راست میگیا ولش کن نمیخواد اجاره بدی
شب میشه و میرن تو اتاقا میخوابن
میزوکی: الان یه غریبه تو خونه من زندگی میکنه؟ این خوبه یا بد؟
ساکورا : الان دارم تو خونه یه نفر زندگی میکنم ؟ این بده؟
ساکورا : که گفتی که تنها بزرگ شدی؟
میزوکی:اوم چطور ؟ چرا از وقتی که گفتم رفتی تو فکر؟
ساکورا :هیچی
میزوکی:احمق نیستم بگو
ساکورا : آخه منم ....(ذهن ساکورا: ها الان دارم چیکار میکنم چرا دارم به اون فسقلی اینا رو میگم)
ساکورا روی مبل نشسته بود و میزوکی توی اتاقش بود تا لباساش رو عوض کنه و داشتن از پشت در باهم صحبت میکردن که میزوکی اومد بیرون یه پیژامه سفید و شیاه با یه تیشرت ساده مشکی پوشیده بود اومد بشینه رو مبل که پاش به یه چیز گیر کرد داشت میفتاد روی ساکورا که ساکورا هم فهمید که داره چی میشه قرمز شد ولی میزوکی یهو از روی ساکرا میپره اون ور مبل و روی ساکورا نمیفته و ۳ ثانیه با تعجب به هم نگاه میکنن بعد میزوکی اونور مبل میشینه و میگه :میگفتی
ساکورا:ولش
میزوکی:باشه
که زنگ درو میزنن
نیری و سو پشت در بودن
میزوکی در رو باز میکنه
نیری:اووو میزوکی سان این تیپ خونگیته؟
میزوکی:به تو چه ، اینا چیه دستتون
ساکورا:چی وسایل منننن کی گفته بی اجازه برین خونه مننن
میزوکی:هااا وسایل اون احمق؟
ساکورا:من احمقم؟
میزوکی: په چی کری؟
ساکورا: احمق خودتیی
میزوکی :عه پس تو اسکلی
ساکورا:شاسگول
میزوکی:منگول
ساکورا:کودن
میزوکی:خر
سو :چه دعوا بچگونه و نازی
میزوکی و ساکورا:خفه
سو:زود جوش میارینا
نیری: وسایلتون رو تو اتاق چیدم ساکورا
یه تختم گذاشتم
ساکورا:غلط کردی
میزوکی:وایسین اینجا خونه ی منه ها
نیری و سو میرن پشت در و میگن:خدافظ
میزوکی:گورتو گم کن از خونه من
ساکورا: از خدامه
سو: از پشت در : خونتونو فروختیم ساکورا سان اینم پولش
ساکورا:چطوریی
نیری و سو رفتن
میزوکی :.....
ساکورا:......
میزوکی:چته زل زدی ؟
ساکورا: الان حالم خوب نی
میزوکی :خب؟ پاپکورن میخوری؟
ساکورا با قیافه پوکر:آره فکر کنم
میشینن رو مبل و پاپکورنشون رو میخورن و میزوکی یه فیلم اکشن میزاره
ذهن ساکورا: یعنی الان میتونم به چشم یه خانواده بش نگا کنم؟ نه احمق این چیه که داری فکر میکنی
ذهن میزوکی: الان که تو خونه من زندگی میکنه یعنی خانوادمه؟ اوقق نه بابا
میزوکی : هی تو باید اجاره بدی ها؟
ساکورا :به خاطر اون اتاق کوچیک؟
میزوکی:راست میگیا ولش کن نمیخواد اجاره بدی
شب میشه و میرن تو اتاقا میخوابن
میزوکی: الان یه غریبه تو خونه من زندگی میکنه؟ این خوبه یا بد؟
ساکورا : الان دارم تو خونه یه نفر زندگی میکنم ؟ این بده؟
- ۶۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط