پارت سوم
صبح اون روز هنگ اکتشاف به یه اکتشاف رفت...اما خبر به شهر رسید که لیوای زخمی شده...
نیک.بچه ها من یه کاری برام پیش اومده...باید از دیوار برم...یه اسب لازم دارم
یه اسب جور کرد و از دیوار بیرون رفت...به هنگ رسید اما یهو لیوای رو دید
ارن.کاپیتان یه خانوم از اون دور داره میاد اینجا
نیک با پولاش یه لباس درست حسابی خریده بود...یه پیراهن پفی خیلی بلند و یه پوتین...تازه موهاشم از بالا بسته بود
لیوای سرشو برگردوند و با چهره ی جدی نیک رو به رو شد....لیوای دستش به شدت اسیب دیده بود
لیوای.نیک؟؟
نیک.س س سلام
ارن.کاپیتان لیوای؟؟ایشون اینجا چیکار میکنن؟؟
لیوای شوکه شده بود....
نیک هیستوریا رو میبینه
نیک.هیستوریا؟؟
هیستوریا.نیک!!(میره سمتش و بغلش میکنه)
باهم حرف میزنن که لیوای میگه:تو اینجا چیکار میکنی؟؟نمیترسی بلایی سرت بیاد؟؟ممکن بود بمیری!!خیلی احمقی....اگه میمردی چی؟؟
نیک.مردنم مهم نیست
لیوای.چرا مهم نیست؟؟هااا؟؟
نیک.خب بمیرم...چه فایده ای داره برا کسی؟؟(بغضی)
لیوای.تو دوست داری اون بچه ها بی سرپناه شن؟؟
که نیکو یهو یه تایتان میگیره دستش...که یهو لیوای اون تایتانو میکشه و نیکو میزاره تو دروشکه
لیوای.میگم که احمقی...برگرد به دیوار اینجا برات امن نیست..(لیوای نیکو کنار خودش گذاشته بود تو دروشکه)
نیک.من ن ن نمیتونم برگردم...نمیدونم چرا ولی میخوام همینجا بمونم
لیوای.میتونی برگردی...میگم به راینر برت گردونه...فقط لطفا دیگه نیا....چون نباید بمیری...فهمیدی؟.....فهمیدی؟؟(داد زدن)
نیک.اره فهمیدم...
بعدش پرید رو اسبش و برگشت به دیوار(در واقع نیک اسب سوار ماهری هست)
لیوای تو ذهنش:اوه خدا...بازم ناراحتش کردم...من چرا نمیتونم یبار ادم باشم؟؟
ارن.کاپیتان؟؟
لیوای.بله؟؟
ارن.هیچی...
هانجی.لیوای کارت درست نبود...این سری اومدی مهربونی کنی ولی بدتر خرابش کردی..
لیوای.اخ خدا....
اروین.عیب نداره ولی لیوای یکم نرم تر...گناه داره اون بیچاره....بعدشم ازم نپرس ولی میدونم دوسش داری
لیوای صورتش سرخ میشه:نه اصلا
بعدشم همه میخندن که اروین میگه:خو ازش خواستگاری کن...دختر بدی نیست...
لیوای.منو به این کارا چه...من نمیتونم یه کلمه بدون داد و بی داد حرف بزنم
اروین.میتونی بابا سخت نیست
ساشا.بهش بگو خانوم خونم میشی یا نه؟😂😂
لیوای.زهرمار😐😂
میکاسا.کاری نداره بابا
ارن.یه ماچه و تموم
لیوای.بسه دیگه عه
اروین.بهش بگیا
لیوای.باشه بابا....
اکتشاف تموم شد...همه برگشتن به مقر ...لیوای رفت پیش نیک
نیک داشت گندم هارو جا به جا میکرد
لیوای.نیک؟؟
نیک ترسید و جیغ کشید
لیوای.عه
نیک.ترسیدم
لیوای.خو ببخشید...میشه بیای اینجا بشینی؟؟باهات کار دارم
نیک رفت نشست کنار لیوای
نیک.بله؟؟
لیوای سرشو پایین میندازه و میگه:نیک تا الان عاشق شدی؟؟(خجالت)
نیک.این چه سوالیه...اره
لیوای.واقعا؟؟منم همینطور....
نیک.خب...کمک میخوای؟؟میتونم کمکت کنم که خواستگاریش کنی...تو خیلی وقتی مریض بودم کمکم کردی...بدم نمیاد دینتو ادا کنم
لیوای.نیک...من از وقتی دیدمت....رفتارم باهات خوب نبود ....متاسفم....ولی .....عاشقت شدم....باهام ازدواج میکنی؟؟
نیک.بچه ها من یه کاری برام پیش اومده...باید از دیوار برم...یه اسب لازم دارم
یه اسب جور کرد و از دیوار بیرون رفت...به هنگ رسید اما یهو لیوای رو دید
ارن.کاپیتان یه خانوم از اون دور داره میاد اینجا
نیک با پولاش یه لباس درست حسابی خریده بود...یه پیراهن پفی خیلی بلند و یه پوتین...تازه موهاشم از بالا بسته بود
لیوای سرشو برگردوند و با چهره ی جدی نیک رو به رو شد....لیوای دستش به شدت اسیب دیده بود
لیوای.نیک؟؟
نیک.س س سلام
ارن.کاپیتان لیوای؟؟ایشون اینجا چیکار میکنن؟؟
لیوای شوکه شده بود....
نیک هیستوریا رو میبینه
نیک.هیستوریا؟؟
هیستوریا.نیک!!(میره سمتش و بغلش میکنه)
باهم حرف میزنن که لیوای میگه:تو اینجا چیکار میکنی؟؟نمیترسی بلایی سرت بیاد؟؟ممکن بود بمیری!!خیلی احمقی....اگه میمردی چی؟؟
نیک.مردنم مهم نیست
لیوای.چرا مهم نیست؟؟هااا؟؟
نیک.خب بمیرم...چه فایده ای داره برا کسی؟؟(بغضی)
لیوای.تو دوست داری اون بچه ها بی سرپناه شن؟؟
که نیکو یهو یه تایتان میگیره دستش...که یهو لیوای اون تایتانو میکشه و نیکو میزاره تو دروشکه
لیوای.میگم که احمقی...برگرد به دیوار اینجا برات امن نیست..(لیوای نیکو کنار خودش گذاشته بود تو دروشکه)
نیک.من ن ن نمیتونم برگردم...نمیدونم چرا ولی میخوام همینجا بمونم
لیوای.میتونی برگردی...میگم به راینر برت گردونه...فقط لطفا دیگه نیا....چون نباید بمیری...فهمیدی؟.....فهمیدی؟؟(داد زدن)
نیک.اره فهمیدم...
بعدش پرید رو اسبش و برگشت به دیوار(در واقع نیک اسب سوار ماهری هست)
لیوای تو ذهنش:اوه خدا...بازم ناراحتش کردم...من چرا نمیتونم یبار ادم باشم؟؟
ارن.کاپیتان؟؟
لیوای.بله؟؟
ارن.هیچی...
هانجی.لیوای کارت درست نبود...این سری اومدی مهربونی کنی ولی بدتر خرابش کردی..
لیوای.اخ خدا....
اروین.عیب نداره ولی لیوای یکم نرم تر...گناه داره اون بیچاره....بعدشم ازم نپرس ولی میدونم دوسش داری
لیوای صورتش سرخ میشه:نه اصلا
بعدشم همه میخندن که اروین میگه:خو ازش خواستگاری کن...دختر بدی نیست...
لیوای.منو به این کارا چه...من نمیتونم یه کلمه بدون داد و بی داد حرف بزنم
اروین.میتونی بابا سخت نیست
ساشا.بهش بگو خانوم خونم میشی یا نه؟😂😂
لیوای.زهرمار😐😂
میکاسا.کاری نداره بابا
ارن.یه ماچه و تموم
لیوای.بسه دیگه عه
اروین.بهش بگیا
لیوای.باشه بابا....
اکتشاف تموم شد...همه برگشتن به مقر ...لیوای رفت پیش نیک
نیک داشت گندم هارو جا به جا میکرد
لیوای.نیک؟؟
نیک ترسید و جیغ کشید
لیوای.عه
نیک.ترسیدم
لیوای.خو ببخشید...میشه بیای اینجا بشینی؟؟باهات کار دارم
نیک رفت نشست کنار لیوای
نیک.بله؟؟
لیوای سرشو پایین میندازه و میگه:نیک تا الان عاشق شدی؟؟(خجالت)
نیک.این چه سوالیه...اره
لیوای.واقعا؟؟منم همینطور....
نیک.خب...کمک میخوای؟؟میتونم کمکت کنم که خواستگاریش کنی...تو خیلی وقتی مریض بودم کمکم کردی...بدم نمیاد دینتو ادا کنم
لیوای.نیک...من از وقتی دیدمت....رفتارم باهات خوب نبود ....متاسفم....ولی .....عاشقت شدم....باهام ازدواج میکنی؟؟
- ۳۹۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط