کپشنن مهمهه🎀🐥
کپشنن مهمهه🎀🐥
عروسک من😈🔞
پارت هفدهم
اسلحه بود یهو نیک اومد تو اتاق
اسلحه رو پشت سرم گذاشتم
-حالت خوبه اخه لنا گفتش سردرد داری
+بتوچه
-چی پشت سرت قایم کردی عروسک
قدم های ارومی سمتم برداشت چشمامو رو هم گذاشتم
+میشه نزدیکم نشی
قدماشو نزدیکم کرد که اسلحه رو نشونش دادم که قهقه ای زد
-الان میخوای منو بزنی
+اره شاید اینجوری از دستت و فامیلیت و عمارت مزخرفت خلاص شم
قهقه ای زد
اسلحه رو جلو گرفتم که خندید و لب برچید
+الان شدی عروسک من
دستم میلرزید انگشت اشاره امو روی ماشه گذاشتم
یه قدم با پوزخند ترسناکش نزدیکم شد
+خسته ام کردی
چشمامو سفت بستم و ماشه رو کشیدم یه پلکمو باز کردم ماشه خورده بود به دیوار نیک
با لبخند کجی نزدیکم شد که به عقب رفتم
هی من به عقب میرفتم و اون اون فاصله هارو
با قدماش پر میکرد
خوردم به دیوار اونقدر نزدیکم شده بود
که نفسای گرمش روی صورتم میخورد
دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید
-خودم یادت میدم عروسک
با چشمای سیاهم زل زدم به چشمای قهوه ای تلخش
+تو یه روانیی
سرشو تو گر.دنم فرو برد و با نفسای گرمش لب زد
-دیونه تو ام روانیتم فرشته ام
یهو سرهان اومد با خنده گفت
-ما اینجا هویجیم داداش تو منو کردی
بعد تو اتاقتون داری باهاش خلوت میکنی نیک با لبخند کجی لب زد
-خوب چرا مزاحم میشی
-مزاحم نشدم صدای شلیک.....
یهو به دیوار خیره شد
-اخه تو خونه مگه میشه یاد گرفت
با سکوت به مکالمه اشون گوش میدادم که نیک لب گزید
-خانومم زد زیر دلش به همسزش شلیک کنه
سرهان خندید و لب زد
-به تو که کل دنیارو آتیش میکشی اخ داداش
فکرشو نمیکردم اینقدر زن ذلیل باشی
نیک قهقه ای زد
-هولِ دختر کوچولومم سرهان بریم پایین
کمرمو گرفت که میخواستم برم که محکم تر تو بغلش نگهم داشت
-به به
-راستی سرهان عمو چرا نیومد
+فردا تو ترکیه میبینش
-اوکی
#رمان #عاشقانه #مافیایی
خوب خوب سرهان زیادی داره مزاحم خلوتشون میشه مگه نه اووووف 🤣🎀
عروسک من😈🔞
پارت هفدهم
اسلحه بود یهو نیک اومد تو اتاق
اسلحه رو پشت سرم گذاشتم
-حالت خوبه اخه لنا گفتش سردرد داری
+بتوچه
-چی پشت سرت قایم کردی عروسک
قدم های ارومی سمتم برداشت چشمامو رو هم گذاشتم
+میشه نزدیکم نشی
قدماشو نزدیکم کرد که اسلحه رو نشونش دادم که قهقه ای زد
-الان میخوای منو بزنی
+اره شاید اینجوری از دستت و فامیلیت و عمارت مزخرفت خلاص شم
قهقه ای زد
اسلحه رو جلو گرفتم که خندید و لب برچید
+الان شدی عروسک من
دستم میلرزید انگشت اشاره امو روی ماشه گذاشتم
یه قدم با پوزخند ترسناکش نزدیکم شد
+خسته ام کردی
چشمامو سفت بستم و ماشه رو کشیدم یه پلکمو باز کردم ماشه خورده بود به دیوار نیک
با لبخند کجی نزدیکم شد که به عقب رفتم
هی من به عقب میرفتم و اون اون فاصله هارو
با قدماش پر میکرد
خوردم به دیوار اونقدر نزدیکم شده بود
که نفسای گرمش روی صورتم میخورد
دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید
-خودم یادت میدم عروسک
با چشمای سیاهم زل زدم به چشمای قهوه ای تلخش
+تو یه روانیی
سرشو تو گر.دنم فرو برد و با نفسای گرمش لب زد
-دیونه تو ام روانیتم فرشته ام
یهو سرهان اومد با خنده گفت
-ما اینجا هویجیم داداش تو منو کردی
بعد تو اتاقتون داری باهاش خلوت میکنی نیک با لبخند کجی لب زد
-خوب چرا مزاحم میشی
-مزاحم نشدم صدای شلیک.....
یهو به دیوار خیره شد
-اخه تو خونه مگه میشه یاد گرفت
با سکوت به مکالمه اشون گوش میدادم که نیک لب گزید
-خانومم زد زیر دلش به همسزش شلیک کنه
سرهان خندید و لب زد
-به تو که کل دنیارو آتیش میکشی اخ داداش
فکرشو نمیکردم اینقدر زن ذلیل باشی
نیک قهقه ای زد
-هولِ دختر کوچولومم سرهان بریم پایین
کمرمو گرفت که میخواستم برم که محکم تر تو بغلش نگهم داشت
-به به
-راستی سرهان عمو چرا نیومد
+فردا تو ترکیه میبینش
-اوکی
#رمان #عاشقانه #مافیایی
خوب خوب سرهان زیادی داره مزاحم خلوتشون میشه مگه نه اووووف 🤣🎀
- ۶۴۲
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط