{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❦❧ غَریبّـهِـ❧❦

❦❧ غَریبّـهِـ❧❦
‌‌
نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.
نانوا به او گفت:
چرا این قدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟



گفت:
سپرده‌ام، اما او خدای گرگها هم هست.
دیدگاه ها (۱)

جنگل نفرین شده پارت ۷

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

.......//برده ی زیبا//.......

007-پنهان در مه - پارت ۶۵

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط