{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است

نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!
پدرم را دیدم،
زیر آوار غرورش مدفون

زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟

که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!
و چراها و چرا های دگر..
دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر

دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...
( استاد شهریار )
دیدگاه ها (۱۰)

پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!مادرم، ه...

باور کن بعضــــــــی دردها گفتـــــنی نیست رفــــــیق‌‌...نـ...

دم غروب هر روزدل خورشیدخون می شود!از بس خواست بگویدبه مردمام...

مورد داشتیم دختره داشته با ماشین آموزشگاه رانندگی دنده عقب م...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

آره ولی شرکتشون ورشکسته شد و یوشیرو هم دیگه بعدش نرفت سرکار....

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط