{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است

نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!
پدرم را دیدم،
زیر آوار غرورش مدفون

زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟

که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!
و چراها و چرا های دگر..
دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر

دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...

شاملو
دیدگاه ها (۱)

از عقابی پرسیدند:زمانی که تو اوج اسمانیآیا ترس به زمین افتاد...

عاشق کسی هستم که روی یک نیمکت می ن...

کدام نقاب را امروز بر چهره بزنم..اینجا همه نقابی بر چهره دار...

از چوپانی می پرسند روزگارت چگونه است؛؛گفت روزگارم رانمی دانم...

آوا با وحشت به قامت لرزان جونگکوک نگاه کرد که بالای آن پیکر ...

رمان انفجار و امید

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط