{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آره ولی شرکتشون ورشکسته شد و یوشیرو هم دیگه بعدش نرفت سرک

آره ولی شرکتشون ورشکسته شد و یوشیرو هم دیگه بعدش نرفت سرکار. اینطوری نبود که کار نباشه چون پدرم دوهفته بعد رفت سرکار جدید ولی اون از بیکاری خوشش اومد. دوباره رفت سراغ یه سری از دوست و رفیقای دبیرستانی و صبح تا شب با اونا بود.
حالا دیگه اثر مواد مخدر از بین رفته بود اما ریندو هنوزم دیوونه ی این زن بود.
اون حتی تو بالاترین دوز هاهم انقد محبت به خرج نمیداد.
_داداشت چیشد؟!
آخ برادرش! دل کامیل از یادآوری چشمای زرد و لیمویی کازوتورا به آتیش کشیده شد. اگه میومد این بلبلشو میدید وای که قیامت به پا میشد. کامیل به این فکر افتاد : (سانزو یا کازوتورا؟! کدومشون خطرناک تره؟!)
چندهفته دیگه آزاد میشه.
(چندهفته دیگه رو سر یوشیرو آوار میشه.) برداشت درست تری بود. کازوتورا یی که اون میشناخت تا همین الانم فقط به قسط تباه کردن یوشیرو زنده مونده بود. هرروزی که بیشتر اونجا میموند نقشه اش رو قوی تر می‌کرد.
کامیل قصد داشت بعد از آزاد شدن کازوتورا به اون بگه که یوشیرو رو جوری ادب کنه که رفتاراش بهتر شه.حالا شک داشت به تصوراتش.اصن مگه یوشیرو آدم میشد؟! یا کازوتورا به یا ادب کردن ساده راضی میشد؟! اصن خودش دوباره میتونست با یوشیرو زندگی کنه؟!
نمی‌خواست به جوابش فکر کنه. حتی فکر این که کازوتورا یه بار دیگه به زندان برا اعصابش رو بهم می‌ریخت.
ریندو به حرف های کامیل فکر کرد. به اینکه چطور کاخ آرزوهاش خراب شده بود.سر تکون داد. یهو احساس کرد ستون فقرات بدنش دیگه تحمل وزنش رو نداشت. خودشو به پشت زدی تخت انداخت و همین باعث کامیل از جا بپره. آخ که چقد شباش شیرین میشد اگه کامیل رو هرشب تو تختش داشت.
_ خب دیگه پش طلاق بگیر و برو بابا داداشت زندگی کن.
انقد راحت این کلمه هارو به زبون می‌آورد که انگار کل پروسه طلاق و یه زندگی جدید یه شوخی احمقونه ست.
نمی‌گفت که یوشیرو از اون چیزی که فکر میکنه کینه ای تره. حساب جیب خالی کازوتورای تازه از زندان آزاد شده رو نمی‌کرد. فقط برای منافع خودش اینو گفت.
ریندو جمله ی آخرش رو به زبون نیاورد.
_ طلاق بگیر و برو با داداشت زندگی کن و هفته ای سه شب با من باش.
از فکر کردن به همچین چیزیم دلش می‌خواست نیشخند بزنه. همین الانم تمام هورمون هاش در مرز انفجار بودن. بدنش کرخت شده بود و تنش میخواست یه بار دیگه مزه ی شیرین با کامیل بودن رو بچشه.
اما کامیل به جیز دیگه ای فکر می‌کرد. اونم دلش می‌خواست نیشخند بزنه. به هیچ عنوان این اتفاق نمیفته! کازوتورا یه تار موی اونو به دنیا نمی‌داد چرا که غیرت داشت برعکس یوشیرو. کازوتورا خودش حاضر صبح تا شب سگ دو بزنه و کار کنه اما کامیل رو وارد این جور کاراش کثیف نکنه و همین به کامیل یه دلگرمی و آرامش خاصی میداد. فقط باید یازده روز دیگه صبر می‌کرد.
نمیتونم!
کامیل این رو آروم به زبون آورد و پاهاشو تو خودش زیر پتو جمع کرد. چرا که پاهاش هنوزم لخت بودن و از لمس ریندو هنوزم میسوختن.
ریندو نیم خیز شد و حالا برخلاف چندثانیه یپش چشماش کاملا باز بودن. رو به کامیل کرد و برگشت.
_ چرا نتونی؟!
مسخره! دختری که تو قمار برده و قرار بود شب رو با لذت باهاش سر کنه حالا نشسته و با متجاوزش درباره زندگی رغت انگیزش صحبت میکنه. چه دوست داشتنی!
چون داداشم مثل خودم جایی برای رفتن نداره. از طرفی واقعا ازش خجالت میکشم. اون کلی برام آرزو داشت و حالا منو ببین. چه گندی زدم به کل زندگیم. با یه آدم ازدواج کردم که خیلی راحت زنش رو سر یه قمار میندازه زیردست به گرگ که.....
کامیل ادامه حرفشو سریع خورد. انگار فراموش کرد اون گرگی که درموردش حرف می‌زد همون گوش شنوایی هست که داره داستانش رو میشنوه.
هایتانی اما پوزخندی زد. نه تنها بدش میومد بلکه تا حدودی از این کلمه خوشش هم اومد.
_ آره میدونم! ولی حواست باشه آدم اگه گرگ باشه خیلی بهتر از سوسکیه که ادعای شیر بودن میکنه. موافق نیستی خرگوش کوچولو؟!
کامیل ناخواسته خندید و خنده اش بیشتر از همه ی رفتاراش به دل ریندو نشست. هیچوقت تو زندگی هیچکس کامیل رو خرگوش کوچولو صدا نکرده بود بجز همین گرگ شکارچی.
اما سوسک پرادعای داستان قطعا شخص جناب یوشیرو بود که حالا حتی یادآوری چهرشم به کامیل عذاب رو وارد می‌کرد.
من واقعا نمیدونم بعد از امشب قراره چی بشه!
انگار همون خنده جسارت رو تو رگاش تزریق کرده باشن که باعث د لحنش دوستانه تر بشه. ریندو درست حدس زده بود. این دختر سالهاست که طعم محبت رو نچشیده.
_ چرا؟
ریندو به ارومی زمزمه کرد. همونطور که سرشو میذاشت روی بالشت و چشماشو می‌بست. دنبال چندثانیه آرامش بود تا خودشو پیدا کنه. هورمون هاش داشت منفجر میشد. سخت جلوی خودشو گرفته بود که دوباره کامیل اذیت نکنه. اصلاچرا داشت حاوی خودشو می‌گرفت؟!
دیدگاه ها (۳۲)

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

بچه ها من مدرسه نرفتم نشستم اینم کشیدم 🎀😂

ما رفتیم سرکار بای بای 🎀🙂

بح بح فعالیت اول صبحی 🤣🤣

دیگه کسی نیومد با ریندو قمار کنه مگه با کارت هایی به حز کارت...

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

شروع 🎀کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد لباس ب...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود. ل درد وحشتناکی تو ...

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناختچون کامیل همیشه ...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط