when silence became a scream p30
او دیگر فقط یک لیدر نبود؛ او موجودی بود که برایِ محافظت از عزیزانش، حاضر بود با شیطان هم بجنگد. بدونِ هیچ مقدمهای، در را محکم باز کرد.«تو فکر کردب داری با کی حرف میزنی؟!» فریادِ بنگچان، مثلِ رعد در اتاقِ کوچک پیچید.چشمها گرد شد. جوپ با خونسردیِ ترسناکی نگاهش کرد، اما بنگچان دیگر کنترلش را از دست داده بود. او به سمتِ جوپ هجوم برد. درگیریِ شدیدی در گرفت. بنگچان با تمامِ وجودش به جوپ حمله میکرد، نه برایِ قدرت، بلکه برایِ تخلیهیِ خشمِ سالها که از دیدنِ آسیبهایِ یونا در دلش انباشته شده بود.صدایِ برخورد و فریادها در راهرو پیچید. فلیکس و هیونجین که از اتاقِ تمرین بیرون آمده بودند، با دیدنِ صحنه، وحشت کردند. هیونجین بلافاصله به سمتِ یونا که در گوشهیِ اتاق، با چشمانی پر از اشک و شوکه، ایستاده بود، رفت و او را در آغوش گرفت تا از دیدنِ این درگیریِ وحشیانه آسیب نبیند. فلیکس نیز با دستانی لرزان، سعی میکرد یونا را از محیطِ پرتنش دور کند و به سمتِ راهرو هدایت کند.
لینو و چانگبین، با سرعتِ تمام، خودشان را میانِ بنگچان و جوپ انداختند. لچانگبین با قدرتِ بدنیِ بالا، سعی میکرد بنگچان را از پشتِ سر بگیرد و مانعِ ضربهیِ بعدیاش شود، در حالی که لینو با چهرهای مضطرب، سعی میکرد جوپ را از مسیرِ خشمِ لیدرِ خود دور نگه دارد.
در انتهای راهرو، هان و جونگین با وحشتی تمام، در جای خود خشک شده بودند. آنها فقط میتوانستند با چشمهایی باز و لرزان، این فروپاشیِ نظمِ کمپانی را تماشا کنند. سونگمین، که همیشه با هوش و منطقِ خود شناخته میشد، در گوشهای ایستاده بود. چهرهاش از شدتِ خشمِ فروخورده، تغییر رنگ داده بود.یونا، که در گوشهیِ راهرو توسطِ هیونجین و فلیکس حمایت میشد، دیگر نمیتوانست خودش را نگه دارد. تمامِ آن مدت ها که با تنهایی، ترس و ضرباتِ بیرحمانهیِ جوپ مبارزه کرده بود، حالا مثلِ سدی که در برابرِ سیلِ فشار میشکند، فرو ریخت. او نه از تهدیدِ جوپ میترسید، نه از درگیریِ بنگچان؛ او از این میترسید که تمامِ آنچه به سختی ساخته بود، در یک چشمبهمزدن، توسطِ این مردِ قدرتمند نابود شود.بدنِ کوچکِ یونا، شروع به لرزیدن کرد. اشکهایش نه مثلِ گریهیِ معمولی، بلکه مثلِ بارانی سیلآسا از چشمهایِ کشیدهیِ مشکیاش سرازیر شد. او در میانهیِ آن هیاهو، تنها یک چیز را میخواست: امنیت.او با قدمهایی لرزان و بیثبات، خود را از میانِ دستهایِ هیونجین و فلیکس جدا کرد. او نمیدانست چطور، اما انگار آهنربایی نامرئی او را به سمتِ مرکزِ آشوب میکشاند؛ به سمتِ بنگچان.
لینو و چانگبین، با سرعتِ تمام، خودشان را میانِ بنگچان و جوپ انداختند. لچانگبین با قدرتِ بدنیِ بالا، سعی میکرد بنگچان را از پشتِ سر بگیرد و مانعِ ضربهیِ بعدیاش شود، در حالی که لینو با چهرهای مضطرب، سعی میکرد جوپ را از مسیرِ خشمِ لیدرِ خود دور نگه دارد.
در انتهای راهرو، هان و جونگین با وحشتی تمام، در جای خود خشک شده بودند. آنها فقط میتوانستند با چشمهایی باز و لرزان، این فروپاشیِ نظمِ کمپانی را تماشا کنند. سونگمین، که همیشه با هوش و منطقِ خود شناخته میشد، در گوشهای ایستاده بود. چهرهاش از شدتِ خشمِ فروخورده، تغییر رنگ داده بود.یونا، که در گوشهیِ راهرو توسطِ هیونجین و فلیکس حمایت میشد، دیگر نمیتوانست خودش را نگه دارد. تمامِ آن مدت ها که با تنهایی، ترس و ضرباتِ بیرحمانهیِ جوپ مبارزه کرده بود، حالا مثلِ سدی که در برابرِ سیلِ فشار میشکند، فرو ریخت. او نه از تهدیدِ جوپ میترسید، نه از درگیریِ بنگچان؛ او از این میترسید که تمامِ آنچه به سختی ساخته بود، در یک چشمبهمزدن، توسطِ این مردِ قدرتمند نابود شود.بدنِ کوچکِ یونا، شروع به لرزیدن کرد. اشکهایش نه مثلِ گریهیِ معمولی، بلکه مثلِ بارانی سیلآسا از چشمهایِ کشیدهیِ مشکیاش سرازیر شد. او در میانهیِ آن هیاهو، تنها یک چیز را میخواست: امنیت.او با قدمهایی لرزان و بیثبات، خود را از میانِ دستهایِ هیونجین و فلیکس جدا کرد. او نمیدانست چطور، اما انگار آهنربایی نامرئی او را به سمتِ مرکزِ آشوب میکشاند؛ به سمتِ بنگچان.
- ۲.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط