{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانه ای در شهر بود…

دیوانه ای در شهر بود…
میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!
روزی این مرد ژولیده از کنار جمعی میگذشت
بزرگان جمع به تمسخر به او گفتند:
میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ "ﺩﻝ" ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ
ﻫﺮﮐﺪﻭﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

ژولیده، رباعی زیر را در همون مجلس سرود:

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ…
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ…
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ…

"ناشناس"
دیدگاه ها (۵)

دیوانه ای در شهر بود…میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!روزی...

دیوانه ای در شهر بود…میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!روزی...

دیوانه ای در شهر بود…میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!روزی...

💕 💕 💕 دیوانه ای در شهر بود…میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده اس...

دیوانه ای در شهر بود...میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!رو...

دیوانه ای در شهر بود...میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!رو...

دیوانه ای در شهر بود...میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!رو...

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط