رمان اسیر خان پارت دهم 1۰
اسیر.خان👑🔥پارت¹⁰
از زبان اردوان: از صبح فکرم درگیر برادر دلنواز بود. هرچی بیشتر به حرفای عمو فکر میکردم، بیشتر عصبی میشدم. باید پیداش میکردم، هرطور شده. از اتاقم بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه. میخواستم ببینم دلنواز واقعا داره کاری که بهش گفتم رو انجام میده یا نه. همین که وارد آشپزخونه شدم دیدمش کنار سینک ایستاده بود و ظرف میشست. چند لحظه نگاش کردم. دستاش قرمز شده بود و موهاش ریخته بود جلوی صورتش. سریع نگاهمو ازش گرفتم. نباید دلم براش میسوخت. اون دختر خانواده قاتل خواهرم بود. (کارا تموم شد؟) برگشت سمتم (هنوز نه) اخم کردم (پس چرا ایستادی؟) آروم گفت (خسته شدم...) چند لحظه بهش خیره شدم. واقعا انتظار داشت با چند ساعت کار کردن خسته بشه؟ (خسته شدی؟) سرشو پایین انداخت (آره...) دوباره مشغول شستن ظرف شد. چند ثانیه همونجا ایستادم و نگاهش کردم. نمیدونستم چرا هنوز نرفتم. شاید میخواستم مطمئن بشم کارش رو درست انجام میده. آره... فقط همین. (اینجا کسی برای خستگی تو کاراشو انجام نمیده) هیچی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت و به شستن ظرفا ادامه داد. چند لحظه بعد یکی از خدمتکارها وارد آشپزخونه شد. (خان، اجازه بدین من ادامه بدم) نگاهش کردم (نه) خدمتکار با تعجب نگام کرد (ولی خان...) (گفتم نه. خودش باید تمومش کنه) از آشپزخونه بیرون اومدم. ولی نمیدونم چرا صدای دلنواز تا چند لحظه توی سرم مونده بود. «خسته شدم...» فکم رو محکم کردم. نباید دلم براش میسوخت. اون بخشی از خانوادهای بود که خواهرم رو ازم گرفته بودن. و من قرار نبود اینو فراموش کنم.
#رمان
از زبان اردوان: از صبح فکرم درگیر برادر دلنواز بود. هرچی بیشتر به حرفای عمو فکر میکردم، بیشتر عصبی میشدم. باید پیداش میکردم، هرطور شده. از اتاقم بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه. میخواستم ببینم دلنواز واقعا داره کاری که بهش گفتم رو انجام میده یا نه. همین که وارد آشپزخونه شدم دیدمش کنار سینک ایستاده بود و ظرف میشست. چند لحظه نگاش کردم. دستاش قرمز شده بود و موهاش ریخته بود جلوی صورتش. سریع نگاهمو ازش گرفتم. نباید دلم براش میسوخت. اون دختر خانواده قاتل خواهرم بود. (کارا تموم شد؟) برگشت سمتم (هنوز نه) اخم کردم (پس چرا ایستادی؟) آروم گفت (خسته شدم...) چند لحظه بهش خیره شدم. واقعا انتظار داشت با چند ساعت کار کردن خسته بشه؟ (خسته شدی؟) سرشو پایین انداخت (آره...) دوباره مشغول شستن ظرف شد. چند ثانیه همونجا ایستادم و نگاهش کردم. نمیدونستم چرا هنوز نرفتم. شاید میخواستم مطمئن بشم کارش رو درست انجام میده. آره... فقط همین. (اینجا کسی برای خستگی تو کاراشو انجام نمیده) هیچی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت و به شستن ظرفا ادامه داد. چند لحظه بعد یکی از خدمتکارها وارد آشپزخونه شد. (خان، اجازه بدین من ادامه بدم) نگاهش کردم (نه) خدمتکار با تعجب نگام کرد (ولی خان...) (گفتم نه. خودش باید تمومش کنه) از آشپزخونه بیرون اومدم. ولی نمیدونم چرا صدای دلنواز تا چند لحظه توی سرم مونده بود. «خسته شدم...» فکم رو محکم کردم. نباید دلم براش میسوخت. اون بخشی از خانوادهای بود که خواهرم رو ازم گرفته بودن. و من قرار نبود اینو فراموش کنم.
#رمان
- ۶.۷k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط