{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست یکم

پارت بیست یکم
《Custom kiss》
×یونگی بعد از اینکه ماشین رو برد تو حیاط عمارت...هنوز به دم در پارکینگ نرسیده بودیم که...

×پدرم رو دیدم..

×از داخل شیشه های تیره رنگ ماشین میتونستم ببینم که چطور ایستاده و منتظرم مونده...

×با فکر کردن به اینکه منتظرمه لبخند کم رنگی زدم...

×دستاش رو از پشت بهم قفل کرده بود..

×با عینک اش که چشم به راهم بود، منتظرم وایستاده بود..

×همون لحظه بی قرار شدم و مثل یه بچه کوچیک که انگار باباش اومده تا از مدرسه ببرتش به یونگی گفتم...

×همینجا وایسا..

×نگاه های ریز یونگی رو میتونستم حس کنم و گفتم...

×دیگه منو تا پارکینگ نکشون...
بیخبر از رفتار های بابام شده بودم و ایکاش که این رو نمی گفتم و با یونگی تا پارکینگ میرفتم...

×و بعد جلد روزنامه ای که توش از ثروت خاندان جئون(خانواده ی ما) نوشته بود.. گذاشتم کنار صندلی بغلی..


یونگی: چشم قربان..


×لاستیکای ماشین آروم آروم شروع کردن به مکث کردن و بعد ماشین متوقف شد...

×دستم رو آروم وارد لایه دستگیره در بردم و با کشیدنش در باز شد...

×از ماشین پیاده شدم و کت ام رو صاف کشیدم و کرواته ام رو کمی درست کردم...

×قدم هام رو به سمت بابام بردم و برا یه لحظه راه رفتن مردونه ام رو بدون اینکه خودم متوجه شم کنار گذاشتم...

×و مثل بچه های که میخواست باباش رو بغل کنه کمی تند تر رفتم و با لبخند خواستم لب بزنم که...


پدرش: از کی تاحالا انقدر شل و بیراه شدی؟

×با شنیدن جمله اش و برگردوندن نگاهش به سمت چشمام...

×تازه متوجه شدم که چیکار کردم.‌‌..

×لبخندم محو شد...سرم رو از خجالت پایین انداختم...

×برا یلحظه یادم رفته بود که پدرم دیگه مثل قبل نیست..

×و چقدر بچگونه رفتار کردم...اون از اول هم منتظر من نبود و من الکی برا خودم خواب و خیال درست کرده بودم...

×توی همین فکرا بودم و خودم رو سرزنش میکردم که...


پدرش: صبح کجا رفته بودی؟
یادم نمیاد دیروز بهت گفته باشم بری جای!

×عاا ..آها.. خب یسری کار تو شرکت داشتم..رفتم اونارو بررسی کنم..


پدرش: خوبه...پس داری کم کم روال کار رو یاد میگیری...

×از شنیدن این حرفش خوشحال شدم اما طولی نکشید که...


پدرش: اما...

×با گفتن کلمه ی(اما) به خودم اومدم..


پدرش: حیف که بعضی جاها بچگونه رفتار میکنی...

پدرش: و همین کارت باعث میشه از امیدوار بودن نسبت به تو دلسرد بشم...


×سرم رو پایین انداختم..تخس بودن رو روی حالت چهره ام میتونستم حس کنم...

×اما زبون قادر به اعتراض کردن نبود...

×و تنها کاری که کردم..سرم رو خم کردم و دستش رو گرفتم و بوسیدمش و گفتم...

×چشم هیون خان..وظیفه ی سپرده شده به درستی انجام میشه..

×کلمه ها و جمله های که هر عضوخاندان جئون باید مثل یه کتاب درسی حفظ میکرد...

×پدرم دستش رو عقب کشید و با دست مخالف از پشت گره شون کرد...


پدرش: بلند شد و از اول آداب و فرهنگ خاندان مون رو تعریف کن...


×با چهره ای که پدرم دوست داشت هر عضو خاندان جئون داشته باشه..صاف وایستادم..و به کفش های پدرم خیره شدم و لب زدم...


×فرهنگ و آیین نامه ی خاندان جئون...

×هر عضو خاندان جئون باید احترام بزرگتر از خودشون رو حفظ کنن...

×اعضای خاندان جئون باید قوانین عمارت خان هیون رو نشکنن...

×اعضای خاندان جئون حق ندارن در طول روز با یکدیگر مشورت یا صحبت کنند...

×بجز عمه بکی و خان...

×صحبت کردن و حرف زدن با خان و عمه بکی زمان انجام میشه که خودشون تصمیم به صحبت کردن با ما بپردازن...

×نفس عمیقی میکشم و کمی مکث میکنم چون حضور خانواده ام رو حس میکردم...

×موقع حرف زدن با خان طرف مقابل باید به کفش های خان خیره بمونه و حرف بزنه...

×ارتباط چشمی با هریک از بزرگ خاندان شکستن قوانین عمارت محسوب میشه...

[هریک از بزرگ خاندان: عمه بکی و خان همون هیون جونگ حساب میشه]

×خواستم لب بزنم که پدرم حرفم رو شکست و گفت...


پدرش: خلاصه کن و برو سر قوانین آخر...


×اعضای خاندان جئون نباید بایکدیگر بحث کنند..

×و در آخر اعضای خاندان جئون نباید با یکدیگر چشم تو چشم شن مگر آنکه خان هیون کاری باهاشون داشته باشه یا سر میز غذا خوری گرد هم جمع شن...


پدرش: آفرین..نه مثل اینکه قوانین یادته..


×قوانین عمارت مثل یک وظیفه هستند باید به درستی انجام بشن...و شکوندن هریک از قوانین..زیر پا گذاشتن حرف خان هستش...

×پدرم نیشخند زد و گفت...


^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART¹(تهیونگ–)(یونگی¥)(ما...

خلاصه رمان:《Custom kiss》                           جئون جونگ...

فیک کوک موفقیت عشق در همراه دارد پارت ⁴ویو ا.ت فرمون رو چرخو...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط