call me daddy 6
گفتم:
-اره ظهر رسیدم و وسایلام رو هم چیدم..اینقدر توی ماشین بودم که داشت حالم بهم میخورد...باهاشون اشنا شدم تا اینجاش که خوب پیش رفته و برخلاف تصورم بود پسرش واقعا خوب رفتار کرد و باباش هم موقعی که منو دید کلی ازم تعریف کرد روز اولی کلی دوست پیدا کردمو...
یهویی وسط حرفم گفت:
-اهان،من باید برم خدافظ
و قطع کرد،گوشی و پایین اوردم و ناراحت به پاهام خیره شدم،من عادت نداشتم دروغ بگم ولی میخواستم بهش بفهمونم حالم خوبه ولی انگار براش مهم نبود...
کمی گذشت که همش حس میکردم یکی داره نگام میکنه..سرمو بالا کردمو به جلوم نگاه کردم.
یک هاپوی قهوه ای خیلی گنده جلوم نشسته بود و با چشمای گرد کیوت داشت نگام میکرد،هین بلندی کشیدم و عقب عقب رفتم پام گیر کرد به فرش و افتادم زمین:
-جون ننت نیا جلو...وای نکنه هاری یا خدا
اومد جلو که عقب رفتم و با گریه گفتم:
-ببین من دوست دارما ولی خیلی گنده ای واییی امروز به اندازه ی کافی از همه جا خوردم تو یکی دیگه نه
بعد حرفام یهو دویید سمتم،جیغ کشیدم که صدای مردی اومد:
-بم«بلند»
سگ که حالا کامل روم بود و من فقط صورتمو با دستام گرفته بودم،از روم رفت کنار و رفت سمت صاحبش که روی سقف با یک دست اویزون بود و قبلش داشت یچیزی رو نصب میکرد.
دور خودش چرخید و خوشحال نشست تا صاحبش بهش جایزه بده.
سریع بلند شدم و ترسیده به دیوار تکیه دادم و به اون سگ نگاه کردم:
-توروخدا بگیرش میخوام برم بیرون
غر زد:
-به زور اومدم بالا،کاریت نداره برو بیرون
خواستم چیزی بگم ولی با پارس اون سگ سریع سمت در رفتم و دستگیره رو کشیدم ولی باز نشد:
-این چرا باز نمیشه؟
جونگ کوک پرید پایین و اومد سمت در،دستگیره رو کشید ولی باز نشد...چرا اینقدر تتو داره؟
چقدر باحالن...تتو هاش تا سینش ادامه داشتن و اون رکابی سفید که پوشیده بود خیلی بهش اومده بودنو...نگام کرد:
-داری کجا رو نگاه میکنی؟
ازش فاصله گرفتم:
-هیچ جا
دوباره سعی کرد درو باز کنه ولی نشد
-اره ظهر رسیدم و وسایلام رو هم چیدم..اینقدر توی ماشین بودم که داشت حالم بهم میخورد...باهاشون اشنا شدم تا اینجاش که خوب پیش رفته و برخلاف تصورم بود پسرش واقعا خوب رفتار کرد و باباش هم موقعی که منو دید کلی ازم تعریف کرد روز اولی کلی دوست پیدا کردمو...
یهویی وسط حرفم گفت:
-اهان،من باید برم خدافظ
و قطع کرد،گوشی و پایین اوردم و ناراحت به پاهام خیره شدم،من عادت نداشتم دروغ بگم ولی میخواستم بهش بفهمونم حالم خوبه ولی انگار براش مهم نبود...
کمی گذشت که همش حس میکردم یکی داره نگام میکنه..سرمو بالا کردمو به جلوم نگاه کردم.
یک هاپوی قهوه ای خیلی گنده جلوم نشسته بود و با چشمای گرد کیوت داشت نگام میکرد،هین بلندی کشیدم و عقب عقب رفتم پام گیر کرد به فرش و افتادم زمین:
-جون ننت نیا جلو...وای نکنه هاری یا خدا
اومد جلو که عقب رفتم و با گریه گفتم:
-ببین من دوست دارما ولی خیلی گنده ای واییی امروز به اندازه ی کافی از همه جا خوردم تو یکی دیگه نه
بعد حرفام یهو دویید سمتم،جیغ کشیدم که صدای مردی اومد:
-بم«بلند»
سگ که حالا کامل روم بود و من فقط صورتمو با دستام گرفته بودم،از روم رفت کنار و رفت سمت صاحبش که روی سقف با یک دست اویزون بود و قبلش داشت یچیزی رو نصب میکرد.
دور خودش چرخید و خوشحال نشست تا صاحبش بهش جایزه بده.
سریع بلند شدم و ترسیده به دیوار تکیه دادم و به اون سگ نگاه کردم:
-توروخدا بگیرش میخوام برم بیرون
غر زد:
-به زور اومدم بالا،کاریت نداره برو بیرون
خواستم چیزی بگم ولی با پارس اون سگ سریع سمت در رفتم و دستگیره رو کشیدم ولی باز نشد:
-این چرا باز نمیشه؟
جونگ کوک پرید پایین و اومد سمت در،دستگیره رو کشید ولی باز نشد...چرا اینقدر تتو داره؟
چقدر باحالن...تتو هاش تا سینش ادامه داشتن و اون رکابی سفید که پوشیده بود خیلی بهش اومده بودنو...نگام کرد:
-داری کجا رو نگاه میکنی؟
ازش فاصله گرفتم:
-هیچ جا
دوباره سعی کرد درو باز کنه ولی نشد
- ۳۶.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط