{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📗 ادامه کتابِ

📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》

#قسمت_چهلُ_شش

مسافر جاده می‌شوم و می‌روم به ورامین؛ خانه‌ی مادربزرگ. مهربان است و معنوی؛ مثل همه مادربزرگ‌ها. از هیاهوی دنیا که خسته می‌شوی، می‌توانی پناه ببری به کنج خانه‌اش. هرسال نزدیک عید که می‌شد، خودم را می‌رساندم به خانه‌اش که دست‌تنها نماند برای خانه‌تکانی. امسال هم گردگیری خانه‌اش روزی‌ام می‌شود! پنج‌شنبه‌ی قبل از عید است. مادربزرگ مرا که توی قابِ در می‌بیند، از احوال فاطمه می‌پرسد:«چرا دخترعموت رو نیاوردی؟» می‌زنم به در شوخی:«تنهایی خونه رو بهتر تمیز می‌کنم!» لابد مادربزرگ فکر می‌کرده حالا که دوتا شده‌ایم، گذارم به خانه‌اش نمی‌افتد. خوشحال شده بود از دیدنم. جلدی زنگ زد که امین، پسردایی‌ام بیاید به کمک.
تمام وقت را خندیدیم و کار کردیم. گردهای خانه رفته‌رفته پاک می‌شدند و من فکر می‌کردم، می‌شود خدای محول‌الاحوال، سال نو که می‌رسد، گردهای دل مرا هم پاک کند؟...


۴۶
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─
💠 @shahiddaneshgar
دیدگاه ها (۱)

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_پنجاهُ_سه تا...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_پنجاهُ_هشتصب...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_سیُ_دو مانده...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_پنجاهُ_هفت ب...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_چهلُ_نه دو ...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوسی_یکخودم...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_شصتُ_ششصبح، ...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_هفتادُ_پنجدق...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_شصتُ_چهار ب...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوچهلاز حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط