{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📗 ادامه کتابِ

📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》

#قسمت_صدوسی_یک


خودم برایشان غذا می‌برم. نشسته‌اند و با دست غذا می‌خورند. می‌نشینم کنارشان و آستین بالا می‌زنم و من هم با دست مشغول می‌شوم! یکی از بچه‌ها که مرا می‌بیند، تعجب می‌کند. می‌گویم اینطوری غذا خوردن کمی سخت است اما صمیمیت بین ما و نیروها را بیش‌تر می‌کند. سبک زندگی یک فرمانده یا مربی مهم است. مربی‌ها الگو قرار می‌گیرند... بچه‌ها به کنایه می‌گفتند آن‌قدر که تو به فکر نیروهایت هستی، مادر به فکر بچه‌هایش نیست!
سیر که می‌بینم‌شان می‌روم و در خانه‌های قراصی گشتی می‌زنم. توی یکی از خانه‌ها دراز می‌کشم و غرق می‌شوم در خیالاتم. چشم‌هایم را که باز می‌کنم، می‌فهمم که دوساعتی است، خواب مرا با خودش برده! دو سه روزی می‌شد که به خاطر شرایط بد منطقه، چشم روی هم نگذاشته بودیم. بچه‌ها نگرانم شده بودند که چرا جواب‌شان را پشت بیسیم نداده‌ام. رحیم تعجب کرده بود که چطور با خیال راحت توی آن خانه خالی، خوابیده بودم؛ خانه‌ای که هر لحظه ممکن بود تکفیری‌ها ویرانش کنند...
....


۱۳۱
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─
💠 @shahiddaneshgar
دیدگاه ها (۳)

.من هربار توی چشم‌هایتان از توی این فیلم‌ها خیره می‌شوم بچه‌...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط