اجبار به بدبختی پارت ۴۵
دلین و خوابوندم و رفتم پایین تو آشپز خونه زرف هارو جم کردمو دست به کار شدم با زرف ها سرگرم بودمو داشتم آب میکشیدم که یهو دوتا دست از پشتم منو بغل کرد
کوک... دلین خوابید
دیار... اهم
کوک... خوبه من میرم تو اتاق منتظرت میمونم
دیار... جونگ کوک لطفا نه
خندیدو گفت
کوک... من رفتم فقط زودی بیا
از آشپز رفت بیرون
دیار... الا چیکار کنم ههه
زرف هارو شستمو رفتم تو سالن یکم اونجارو جمکرم و دیگه باید میرفتم
وقتی رفتم تو اتاق جونگ کوک با بالا تنه ای لخت رو تخت دراز کشیده بود
کوک... دلین و گزاشتم تو گهوارش
به حرفش گوش ندادمو رفتم تو دستشویی
دیار... الان چه خاکی بریزم تو سرم
من از رابطه خیلی میترسیدم چون خیلی خوب یادمه جونگ کوک چه بلای قبلاً سرم آورد
وقتی برگشتم تو اتاق با گوشیش سرگرم بود رفتم جلوی میزه آرایشی و یکم کرمه مرطوب کننده به دستام زدم و میخاستم برم چراقو خاموش کنم
کوک... بزار روشن بمونه
دیار... برای چی
کوک... چون خودم میخام
بلند شدو به سمتم اومد دستمو گرفت و بوسید
کوک... نمیخای یه لباس خواب بپوشی
دیار... ب...باشه
با کلی استرس رفتم و یه لباس خواب قرمز برداشتمو میخاستم برم تو حموم
کوک... کجا
دیار... تو حموم
کوک... نمیخواد همینجا بپوش
دیار... نه نمیتونم
زودی خودمو تو حموم زندونی کردم لباسو پوشیدمو رفتم بیرون جونگ کوک اومد دستمو گرفت و کشید روتخت نشستم
کوک... خیلی خوشگل شدی
دیار... ممنونم
کوک... خب بریم تو کارش
با حرفش داشتم از خجالتی میمردم منو روتخت خوابوند و خودش زوم خیمه زد اول از لبام شروکرد خیلی با ملایمت داشت میبوسیدم من باهاش هم کاری کردمو دستامو دوره گردنش انداختم
کوک... دلین خوابید
دیار... اهم
کوک... خوبه من میرم تو اتاق منتظرت میمونم
دیار... جونگ کوک لطفا نه
خندیدو گفت
کوک... من رفتم فقط زودی بیا
از آشپز رفت بیرون
دیار... الا چیکار کنم ههه
زرف هارو شستمو رفتم تو سالن یکم اونجارو جمکرم و دیگه باید میرفتم
وقتی رفتم تو اتاق جونگ کوک با بالا تنه ای لخت رو تخت دراز کشیده بود
کوک... دلین و گزاشتم تو گهوارش
به حرفش گوش ندادمو رفتم تو دستشویی
دیار... الان چه خاکی بریزم تو سرم
من از رابطه خیلی میترسیدم چون خیلی خوب یادمه جونگ کوک چه بلای قبلاً سرم آورد
وقتی برگشتم تو اتاق با گوشیش سرگرم بود رفتم جلوی میزه آرایشی و یکم کرمه مرطوب کننده به دستام زدم و میخاستم برم چراقو خاموش کنم
کوک... بزار روشن بمونه
دیار... برای چی
کوک... چون خودم میخام
بلند شدو به سمتم اومد دستمو گرفت و بوسید
کوک... نمیخای یه لباس خواب بپوشی
دیار... ب...باشه
با کلی استرس رفتم و یه لباس خواب قرمز برداشتمو میخاستم برم تو حموم
کوک... کجا
دیار... تو حموم
کوک... نمیخواد همینجا بپوش
دیار... نه نمیتونم
زودی خودمو تو حموم زندونی کردم لباسو پوشیدمو رفتم بیرون جونگ کوک اومد دستمو گرفت و کشید روتخت نشستم
کوک... خیلی خوشگل شدی
دیار... ممنونم
کوک... خب بریم تو کارش
با حرفش داشتم از خجالتی میمردم منو روتخت خوابوند و خودش زوم خیمه زد اول از لبام شروکرد خیلی با ملایمت داشت میبوسیدم من باهاش هم کاری کردمو دستامو دوره گردنش انداختم
- ۱۳۲
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط