{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لامذهب دلبری کردن را از بَر بود؛

لامذهب دلبری کردن را از بَر بود؛
میدانست کجا باید لبخندی بزند تا
دین و دنیایم را برایش یکجا بدهم
موهایش را طوری روی چشمانش میریخت
که هوش و حواس از سرم میبرد
عطرِ تنش هربار،
نسبتِ مستقیم با حال و هوایش داشت
یک روز گرمِ گرم
یک روز سردِ سرد
ترس داشتم،
ترسِ از دست دادنَش را!
حسود بودم،
به آدمهایی که قبل از من
تمامِ این اطوارهایش را دیده بودند
مینشستم ساعتها فکر میکردم،
که چند نفر را مثلِ من،
دیوانه ی خودش کرده...
آنقدر فکر میکردم که یادم میرفت دوستش داشته باشم!
که یادم میرفت شاید تمامِ این حس و حال را یک بار فقط در زندگی ام تجربه کنم
درست آنجا که یادم رفت دستان ضعیف ظریف و زیبای زنانه اش را محکم بگیرم
آرام دستانم را رها کرد
آرام دستانم را...
خودم را...
دوست داشتنم را
رها کرد
رفت
و...
رفت...
دیدگاه ها (۱)

عاشقماهل همین کوچه ی بن بست کـناری، که تواز پنجره اش پای به ...

هنوز از رنج دوری ات دلم تب میکند هر شبو جامِ عاشقی ها را لبا...

عاشق روی توام درتب و تابم بی تو!رو به"رویی"نَبُوَد,روی خطابم...

عشق یعنی چشم خیس مست اوزیر باران دست تو در دست اوعشق یعنی ما...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

پارت پنج

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سردسرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشم...

Theft on the Wedding Contract Night PART: ONE امروز یکی از ب...

پارت هجدهم | اعترافی که ناتمام مانددو روز...دو روز بود که لی...

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط