(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part²⁵
﴿ویو تهیونگ﴾
بعضی آدمها...
بدون اینکه بخوان، زخمهای قدیمی رو دوباره باز میکنن.
اولین روزی که ات وارد مدرسه شد، اصلاً قصد نداشتم حتی اسمش رو بدونم.
فقط یه دانشآموز جدید بود.
مثل صدها نفر دیگه.
اما...
همین که برای اولین بار به چشمهاش نگاه کردم، قلبم برای یک لحظه از تپش ایستاد.
اون نگاه...
اون جسارت...
اون لبخند...
همهشون منو یاد یه نفر انداخت.
خواهرم.
...
سالها پیش...
اون هم درست مثل ات بود.
از هیچکس نمیترسید.
هر جا احساس میکرد ظلمی وجود داره، جلو میرفت.
میگفت:
"اگه همه سکوت کنن، پس کی باید حقیقت رو بگه؟"
من همیشه بهش میگفتم:
"یه روز همین شجاعت دردسر درست میکنه."
اما اون فقط میخندید.
تا اینکه...
همون روز لعنتی رسید.
...
وقتی حقیقت رو فهمید...
دیگه زنده از اون ماجرا بیرون نیومد.
و من...
فقط چند دقیقه دیر رسیدم.
همین چند دقیقه...
تمام زندگیم رو نابود کرد.
...
برای همین، وقتی ات وارد مدرسه شد...
از همون روز اول سعی کردم ازم متنفر بشه.
بهش اخم کردم.
باهاش تند حرف زدم.
هر بار که به چیزی نزدیک میشد، جلوش رو گرفتم.
فکر میکردم...
اگه ازم دور بمونه، زنده میمونه.
اما...
ات هیچوقت مثل بقیه نبود.
هر بار که بهش میگفتم عقب بکش...
یک قدم جلوتر میاومد.
هر بار که میگفتم سؤال نپرس...
سؤالهای بیشتری میکرد.
و عجیبتر از همه...
من دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم.
...
اون روز...
وقتی فهمیدم آدمرباها ات رو بردن...
برای اولین بار بعد از سالها...
ترس واقعی رو دوباره حس کردم.
نه ترس از شکست.
نه ترس از مرگ.
ترس از اینکه...
دوباره دیر برسم.
تمام مسیر فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد.
"لطفاً... این بار نه."
وقتی پیداش کردم...
بیحال، با صورت رنگپریده...
همون تصویر خواهرم جلوی چشمام زنده شد.
همون حس.
همون درد.
اما این بار...
نذاشتم دیر بشه.
...
از اون روز به بعد...
دیگه نتونستم به خودم دروغ بگم.
اول فکر میکردم فقط میخوام ازش محافظت کنم.
بعد فکر کردم شاید به خاطر گذشتهست.
اما حالا...
میفهمم هیچکدوم از اینا نیست.
من...
عاشقش شدم.
بدون اینکه حتی خودم بفهمم.
با هر اخمش...
با هر لجبازیش...
با هر لبخندش...
بیشتر از قبل.
اما...
عشق همیشه برای محافظت کردن کافی نیست.
امروز...
وقتی با اون نگاه پر از دلخوری از کنارم رد شد...
فهمیدم شاید برای حفظ جونش...
قلبش رو از دست داده باشم.
و این...
دردناکتر از هر زخمیه که تا حالا تحمل کردم.
تهیونگ سرش را به دیوار تکیه داد و آرام چشمهایش را بست.
زیر لب، آنقدر آرام که حتی خودش هم به سختی شنید، گفت:
تهیونگ: اگه یه روز ازم متنفر بشی...
بازم نمیذارم بلایی سرت بیاد، ات...
حتی اگه مجبور باشی تا آخر عمر، آدم بدِ داستانت من باشم...)
#part²⁵
﴿ویو تهیونگ﴾
بعضی آدمها...
بدون اینکه بخوان، زخمهای قدیمی رو دوباره باز میکنن.
اولین روزی که ات وارد مدرسه شد، اصلاً قصد نداشتم حتی اسمش رو بدونم.
فقط یه دانشآموز جدید بود.
مثل صدها نفر دیگه.
اما...
همین که برای اولین بار به چشمهاش نگاه کردم، قلبم برای یک لحظه از تپش ایستاد.
اون نگاه...
اون جسارت...
اون لبخند...
همهشون منو یاد یه نفر انداخت.
خواهرم.
...
سالها پیش...
اون هم درست مثل ات بود.
از هیچکس نمیترسید.
هر جا احساس میکرد ظلمی وجود داره، جلو میرفت.
میگفت:
"اگه همه سکوت کنن، پس کی باید حقیقت رو بگه؟"
من همیشه بهش میگفتم:
"یه روز همین شجاعت دردسر درست میکنه."
اما اون فقط میخندید.
تا اینکه...
همون روز لعنتی رسید.
...
وقتی حقیقت رو فهمید...
دیگه زنده از اون ماجرا بیرون نیومد.
و من...
فقط چند دقیقه دیر رسیدم.
همین چند دقیقه...
تمام زندگیم رو نابود کرد.
...
برای همین، وقتی ات وارد مدرسه شد...
از همون روز اول سعی کردم ازم متنفر بشه.
بهش اخم کردم.
باهاش تند حرف زدم.
هر بار که به چیزی نزدیک میشد، جلوش رو گرفتم.
فکر میکردم...
اگه ازم دور بمونه، زنده میمونه.
اما...
ات هیچوقت مثل بقیه نبود.
هر بار که بهش میگفتم عقب بکش...
یک قدم جلوتر میاومد.
هر بار که میگفتم سؤال نپرس...
سؤالهای بیشتری میکرد.
و عجیبتر از همه...
من دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم.
...
اون روز...
وقتی فهمیدم آدمرباها ات رو بردن...
برای اولین بار بعد از سالها...
ترس واقعی رو دوباره حس کردم.
نه ترس از شکست.
نه ترس از مرگ.
ترس از اینکه...
دوباره دیر برسم.
تمام مسیر فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد.
"لطفاً... این بار نه."
وقتی پیداش کردم...
بیحال، با صورت رنگپریده...
همون تصویر خواهرم جلوی چشمام زنده شد.
همون حس.
همون درد.
اما این بار...
نذاشتم دیر بشه.
...
از اون روز به بعد...
دیگه نتونستم به خودم دروغ بگم.
اول فکر میکردم فقط میخوام ازش محافظت کنم.
بعد فکر کردم شاید به خاطر گذشتهست.
اما حالا...
میفهمم هیچکدوم از اینا نیست.
من...
عاشقش شدم.
بدون اینکه حتی خودم بفهمم.
با هر اخمش...
با هر لجبازیش...
با هر لبخندش...
بیشتر از قبل.
اما...
عشق همیشه برای محافظت کردن کافی نیست.
امروز...
وقتی با اون نگاه پر از دلخوری از کنارم رد شد...
فهمیدم شاید برای حفظ جونش...
قلبش رو از دست داده باشم.
و این...
دردناکتر از هر زخمیه که تا حالا تحمل کردم.
تهیونگ سرش را به دیوار تکیه داد و آرام چشمهایش را بست.
زیر لب، آنقدر آرام که حتی خودش هم به سختی شنید، گفت:
تهیونگ: اگه یه روز ازم متنفر بشی...
بازم نمیذارم بلایی سرت بیاد، ات...
حتی اگه مجبور باشی تا آخر عمر، آدم بدِ داستانت من باشم...)
- ۱۶۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط