از ترس تا اعتماد
از ترس تا اعتماد
part: 9«آخر»
دو سال گذشت
دو سالی که با خنده، اشک، خاطره، درمان، سفرهای کوتاه، شبهای آرام و حرفهای صادقانه پر شد
دو سالی که جیمین و ا.ت یاد گرفتند عشق فقط هیجان نیست؛ صبر است، مراقبت است، شنیدن است، و ماندن
در سال دوم، جیمین یک صبح زود، همانطور که ا.ت هنوز خواب بود، در اتاقشان زانو زد و حلقهای ساده اما زیبا را در دست گرفت
وقتی ا.ت بیدار شد و او را دید، اول خندید، بعد گریه کرد
جیمین با صدایی لرزان گفت:
_ من هیچوقت فکر نمیکردم کسی بتونه اینقدر زندگیمو عوض کنه. تو اومدی و از من یک آدم بهتر ساختی ا.ت، با من ازدواج میکنی؟
ا.ت اشکهایش را پاک کرد و گفت:
_ نه فقط ازدواج... من میخوام تا آخرش کنارت بمونم
و اینطور شد که ازدواج کردند
مراسمشان ساده بود، اما پر از عشق
نه کاخ، نه تشریفات اغراقآمیز؛
فقط دو قلب که بالاخره خانهی خودشان را پیدا کرده بودند
بعدتر، زندگی شیرینتر هم شد
خبر رسید که قرار است صاحب دو فرزند دوقلو شوند؛ یک دختر و یک پسر
جیمین از خوشحالی تا چند دقیقه حرف نمیزد
فقط ا.ت را بغل کرده بود و آرام میخندید، انگار ترس دارد این رؤیا بیدارش کند
وقتی دوقلوها به دنیا آمدند، خانهی بزرگ عمارت دیگر سرد نبود
صدای خندهی بچهها در راهروها میپیچید، اسباببازیها همهجا پخش بود، و ا.ت هر شب با لبخند به خواب میرفت
دختر کوچکشان چشمان مهربان ا.ت را داشت و پسرشان لبخند آرام جیمین را
گاهی ا.ت شبها کنار پنجره میایستاد و به گذشته فکر میکرد؛ به آن خانهی سرد، به آن روز بارانی، به تمام اشکهایی که ریخته بود
بعد به اتاق بچهها نگاه میکرد، به جیمین که آرام خوابیده بود، و به این فکر میکرد که بعضی از دردها، آدم را نمیشکنند؛
بلکه به جایی میبرند که باید برسد
و جیمین؟
او هر روز بیشتر مطمئن میشد که عشق واقعی با تصاحب به دست نمیآید
با احترام، با صبر، با بخشیدن و با انتخابِ دوباره و دوبارهی هم، ساخته میشود.
پــــایــــان
part: 9«آخر»
دو سال گذشت
دو سالی که با خنده، اشک، خاطره، درمان، سفرهای کوتاه، شبهای آرام و حرفهای صادقانه پر شد
دو سالی که جیمین و ا.ت یاد گرفتند عشق فقط هیجان نیست؛ صبر است، مراقبت است، شنیدن است، و ماندن
در سال دوم، جیمین یک صبح زود، همانطور که ا.ت هنوز خواب بود، در اتاقشان زانو زد و حلقهای ساده اما زیبا را در دست گرفت
وقتی ا.ت بیدار شد و او را دید، اول خندید، بعد گریه کرد
جیمین با صدایی لرزان گفت:
_ من هیچوقت فکر نمیکردم کسی بتونه اینقدر زندگیمو عوض کنه. تو اومدی و از من یک آدم بهتر ساختی ا.ت، با من ازدواج میکنی؟
ا.ت اشکهایش را پاک کرد و گفت:
_ نه فقط ازدواج... من میخوام تا آخرش کنارت بمونم
و اینطور شد که ازدواج کردند
مراسمشان ساده بود، اما پر از عشق
نه کاخ، نه تشریفات اغراقآمیز؛
فقط دو قلب که بالاخره خانهی خودشان را پیدا کرده بودند
بعدتر، زندگی شیرینتر هم شد
خبر رسید که قرار است صاحب دو فرزند دوقلو شوند؛ یک دختر و یک پسر
جیمین از خوشحالی تا چند دقیقه حرف نمیزد
فقط ا.ت را بغل کرده بود و آرام میخندید، انگار ترس دارد این رؤیا بیدارش کند
وقتی دوقلوها به دنیا آمدند، خانهی بزرگ عمارت دیگر سرد نبود
صدای خندهی بچهها در راهروها میپیچید، اسباببازیها همهجا پخش بود، و ا.ت هر شب با لبخند به خواب میرفت
دختر کوچکشان چشمان مهربان ا.ت را داشت و پسرشان لبخند آرام جیمین را
گاهی ا.ت شبها کنار پنجره میایستاد و به گذشته فکر میکرد؛ به آن خانهی سرد، به آن روز بارانی، به تمام اشکهایی که ریخته بود
بعد به اتاق بچهها نگاه میکرد، به جیمین که آرام خوابیده بود، و به این فکر میکرد که بعضی از دردها، آدم را نمیشکنند؛
بلکه به جایی میبرند که باید برسد
و جیمین؟
او هر روز بیشتر مطمئن میشد که عشق واقعی با تصاحب به دست نمیآید
با احترام، با صبر، با بخشیدن و با انتخابِ دوباره و دوبارهی هم، ساخته میشود.
پــــایــــان
- ۹۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط