داستان :
پارت 8
&یو ای&
بعد از خوردن زنگ پایان کلاس تمامی بچه ها درحال تخلیه استرس و و خوشحالی خود بودند . هرچه نباشه چندین نفر از بچه های کلاس در آزمون عملی شکست خرده بودند و دیگه امیدی به رفتن به اردوی تمرینی نداشتند. البته قبل از اینکه استاد ایزاوا معلم کلاسشان به آنها بگوید که این فقط یک شوخی بوده و همه به اردوی تمرینی میروند که البته زیاد برای آیدا نماینده کلاس خوشایند نبود.
کیریشیما با خوشحالی به سمت باکوگو رفت و دستش را روی شانه او گذاشت
کیریشیما : هی باکوگو برای آردو هیجان زده نیستی؟ بیخیال پسر چرا انقدر بیخیالی ؟
کاتسوکی : فقط دست از سرم بردار کله سیخ سیخی
کیریشیما دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و لبخندی زد
کیریشیما : باشه رفیق هرچی تو بگی
کاتسوکی زیر لب تچی کرد و کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد اردوی تمرینی چند روز آینده بود و کاتسوکی برنامه ای برای این چند روز تا اردوی تمرینی نداشت . البته تا زمانی که دو روز بعد کیریشیما او را به زور به استخر مدرسه برد تا با بقیه بچه های کلاس تمرین کنند. البته هیچ کس خبر نداشت کسانی که این برنامه را چیده اند اصلا به این موضوع راضی نبودند. البته تقصیر خودشان بود که برای راضی کردن مدیر از آیدا کمک گرفتن چون بعدش آیدا به تمام بچه های کلاس اطلاع داد.
تایم تمرین در استخر تمام شده بود و همه درحال بازگشت به خانه هایشان بودند. کیریشیما لباس هایش را پوشید و کیفی که با خود آورده بود تا در آن حوله و مایو بزارد را برداشت و خواست همراه با کاتسوکی به خانه بازگردد که چشمش به کاتسوکی افتاد که دارد از اتاق پرو لباس پسران خارج میشد و دفتری از کیفش به زمین افتاده سریع به سمت دفتر رفت و آن را برداشت میخواست سریع برود که به کاتسوکی برسد و دفتر را به او بازگرداند و شکل داغون دفتر باعث شد پسرک مو قرمز کنجکاو بشود به دفتر نگاه کرد دفتری سوخته و پوسیده ای بود اما در کمال تعجب اسم کاتسوکی باکوگو روی آن نبود به جای آن روی دفتر نوشته بود (ایزوکو میدوریا) این باعث شد که کیریشیما به این موضوع فکر کند که چرا کاتسوکی دفتری همراه خود دارد که متعلق به او نیست؟ اما سریع جلوی تفکرات خود را گرفت و شتابان از مدرسه خارج شد و به سمت کاتسوکی رفت. تا بهش رسید دستش را روی شانه پسر زد و با نفس نفس گفت :
کیریشیما : با.. کو.. گو... صبر کن.. رفیق.. چه تند راه میری... این دفتر از کیفت افتاد.
و بعد صاف ایستاد و دفتر را بهش نشون داد اما عکسالعمله کاتسوکی واقعا باعث تعجب ایجیرو کیریشیما شد
کاتسوکی تا دفتر را دید چشم هایش گشاد و ترسیده شد سریع دفتر را از دست کیریشیما گرفت و داخل کیفش گذاشت و بعد چند نفس عمیق کشید اون واقعا ترسیده بود ترس از، گم کردن دفتر
&یو ای&
بعد از خوردن زنگ پایان کلاس تمامی بچه ها درحال تخلیه استرس و و خوشحالی خود بودند . هرچه نباشه چندین نفر از بچه های کلاس در آزمون عملی شکست خرده بودند و دیگه امیدی به رفتن به اردوی تمرینی نداشتند. البته قبل از اینکه استاد ایزاوا معلم کلاسشان به آنها بگوید که این فقط یک شوخی بوده و همه به اردوی تمرینی میروند که البته زیاد برای آیدا نماینده کلاس خوشایند نبود.
کیریشیما با خوشحالی به سمت باکوگو رفت و دستش را روی شانه او گذاشت
کیریشیما : هی باکوگو برای آردو هیجان زده نیستی؟ بیخیال پسر چرا انقدر بیخیالی ؟
کاتسوکی : فقط دست از سرم بردار کله سیخ سیخی
کیریشیما دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و لبخندی زد
کیریشیما : باشه رفیق هرچی تو بگی
کاتسوکی زیر لب تچی کرد و کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد اردوی تمرینی چند روز آینده بود و کاتسوکی برنامه ای برای این چند روز تا اردوی تمرینی نداشت . البته تا زمانی که دو روز بعد کیریشیما او را به زور به استخر مدرسه برد تا با بقیه بچه های کلاس تمرین کنند. البته هیچ کس خبر نداشت کسانی که این برنامه را چیده اند اصلا به این موضوع راضی نبودند. البته تقصیر خودشان بود که برای راضی کردن مدیر از آیدا کمک گرفتن چون بعدش آیدا به تمام بچه های کلاس اطلاع داد.
تایم تمرین در استخر تمام شده بود و همه درحال بازگشت به خانه هایشان بودند. کیریشیما لباس هایش را پوشید و کیفی که با خود آورده بود تا در آن حوله و مایو بزارد را برداشت و خواست همراه با کاتسوکی به خانه بازگردد که چشمش به کاتسوکی افتاد که دارد از اتاق پرو لباس پسران خارج میشد و دفتری از کیفش به زمین افتاده سریع به سمت دفتر رفت و آن را برداشت میخواست سریع برود که به کاتسوکی برسد و دفتر را به او بازگرداند و شکل داغون دفتر باعث شد پسرک مو قرمز کنجکاو بشود به دفتر نگاه کرد دفتری سوخته و پوسیده ای بود اما در کمال تعجب اسم کاتسوکی باکوگو روی آن نبود به جای آن روی دفتر نوشته بود (ایزوکو میدوریا) این باعث شد که کیریشیما به این موضوع فکر کند که چرا کاتسوکی دفتری همراه خود دارد که متعلق به او نیست؟ اما سریع جلوی تفکرات خود را گرفت و شتابان از مدرسه خارج شد و به سمت کاتسوکی رفت. تا بهش رسید دستش را روی شانه پسر زد و با نفس نفس گفت :
کیریشیما : با.. کو.. گو... صبر کن.. رفیق.. چه تند راه میری... این دفتر از کیفت افتاد.
و بعد صاف ایستاد و دفتر را بهش نشون داد اما عکسالعمله کاتسوکی واقعا باعث تعجب ایجیرو کیریشیما شد
کاتسوکی تا دفتر را دید چشم هایش گشاد و ترسیده شد سریع دفتر را از دست کیریشیما گرفت و داخل کیفش گذاشت و بعد چند نفس عمیق کشید اون واقعا ترسیده بود ترس از، گم کردن دفتر
- ۷.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط