hi

زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت⑤③
ناراحت نبودما.. ولی شوکه بودم ا ز طرفی خوشحال.. دستی بین موهام کشیدم که پدرم ار در اومد بیورن قبل اینکه کوک و خانوم متوجه حضورم بشن در رطوبت و بغلم کرد منم بغلش کردم موهام رو نوازش میکرد که گفت:دختر بابا چطوره؟ 🦋خوبم بابایی.. /یکی زد پشت کمرم جاش میسوز و گفت؛ دخترم هنوز عادت داره پشت دراتاق وال گوش وایساده.؟ /ازم جدا شدن بازوهام رو گرفت/🦋نه بابا.. فقط داشتم رد میشدم.. 🐹که فهمیدم هانول دختر عمه امه.. اره؟ 🦋میشه اینطوری گفت.. بابا.. دروغ که نمیگی؟ 🐹دروغم کجاست اخه دخترم خودتو کوک که بهتر میدونید چقدر دنبالش گشتم.. 🦋درسته.. هانول خوبه؟ 🐹کوک پیششه.. من صبحونه نخورم بریم یه صبونه بخوریم؟ 🦋ح.. حتما بابا بریم. ویو هانول اوکی.. مثل اینکه راسته.. هم بهش انکارش کرد کوک حوصله اش سررفته بود گفت:دختر عمه جان... پدرم دروغ نمیگه.. /انگشتم رو گذاشتم رو لباش/🐼خیلی خب پسر دایی جان.. یه دفه خفه شو کنارم بیام با این موضوع .. خب دیگه تهیونگ نمیخواد خودشو پاره کنه.. داییم سرو و مور و گنده اینجا وایساده... فقط.. 🐰؟ 🐼بابات.. یعنی... دایی.. نمیذاره ما ازدواج کنیم.. نه؟ 🐰اونم بخواد من تورو نمیگیرم ( داره مثل سگ بلا نسبت زر میزنه )🐼خفه بمیر بابا... من به این خانمی 🐰میخوای بگیرمت؟ 🐼نه من نمیخوام زنت شم..
ویو کوک.. غرورم رو نمیتونم بذارم زیر پاهام و یه دوست دارم ساده بگم.. مجبورم اینطوری بگم ولی درواقع میخوام فقط مال من بشه.. این هوس نیست.. نیست! حرف اخرش که نمیخواد زنم شه قلبم رو شکست ولی نشون ندادم.. بهتره تا چشمام قرمز نشده برم پایین یا... 🐰دختر عمه بیا بغلم.. 🐼برو بابا.. 🐰بیا اینجا ببینم. دخترم چموش رو گرفتم تو بغلم.. بچه بود راحت تر میاد تو بغلم.. دخترک خر و کوچولو چند دقیقه دستاش رو دور کمرم حقله کرد و بعد گفت:دلتنگیت رفع شد رئیس مافیا؟ 🐰بله. ا رش جدا شمد و گفتم:من هنوز گشنمه بریم صبحونه رو تموم کنیم.. 🐼باشه.
رفتیم پایین هانول پدرم رو بغل کرد و گفت دنبالش میگشته ولی خب اون ده سال دیگخ هم میگشته پیداش نمیکرد لبخند پدرم رو بعد ده سال دیدم.. هانول یاداور خواهرشه.. یادگار شه.. انگار طلا پیدا کرده با برف تو چشماش بهش نگا میکنه .. خوبه.. خب.. الان من چی میشم این وسط.. اه چه گوهی خوردم هانول رو واردمااا
ویو هانول یه ماه بعد.. حصوله ام سررفته... هرچی جزوه ی پزشکی بود.. کتاب بود.. سریال بود.. فیلم بود.. هرچی خواب بود رو کردم خوندم دیدم دیگه چه کنم نمیشه که تا اخر عمرم او ابن عمترت بمونم باید به گوهی بخورم.. باید برای همیشه از اینجا برم.. درسته من دایی دارم به خانواده دارم ولی.. این خانواده نمیتونه کامل باشه.. باید جمعش کنم.. باید تمومش کنم.
دیدگاه ها (۳)

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

مربی موتور سوار

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

P9 . PRISAN MAFIA.

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»با گریه وارد خونه شدم و مستقیم رفتم اتاقم...

مهمونی خطرناک پارت=26ویو اتمتوجه تغییر حالت کوک شدم..یعنی تو...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

the first lie

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط