مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت=26
ویو ات
متوجه تغییر حالت کوک شدم..
یعنی تو گوشیش چی دید
دیگه نتونستم تحمل کنم و آروم گفتم:
چیشده کوک؟؟
بهم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:
چیزی نشده پرنسسم نگران نباش
جملهاش که تموم شد بابا گفت:
خب بچه ها همین جا بمونید من یه کاری دارم زودی برمیگردم
"ویو نویسنده"
به محض اینکه پدر ات از خونه خارج شد
جونگ کوک با مظلومیت کامل گفت:
خانوم محترم نمیخای به شوهرت یه بغل بدی؟؟
ات هم از خدا خواسته رفت و روی پای شوهرش نشست
جونگ کوک دستش رو نوازش وار روی سر دختر کشید و گفت:
میدونی چقدر انتظار بغلت رو کشیدم دخترمم؟
ات با حالت بچه گونه ای گفت:
منم دلم برات تنگ شده بود بابایی
همین یک جمله برای بی قرار کردن کوک کافی بود
کی باورش میشه جئون بزرگ کنار این دختر تمام توانش رو از دست بده و کنار همین دختر آرامش واقعی رو پیدا کنه
و شاید...این آرامش قبل از طوفان بود
ات سرش رو از روی شونه جونگ کوک بلد کرد و توی چشاش نگاه کرد و گفت:
یه چیزی بگم؟؟
جونگ کوک با لبخند نگاهش کرد و گفت:
البته پرنسسم
ات کمی مکث کرد و گفت:
آمم......خب راستش تو تنها انتخابی هستی که هیچ وقت ازش پشیمون نمیشم مستر جئون!!
این دختر روان جونگ کوک رو به بازی گرفته بود
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت ،نفس عمیقی کشید و گفت:
چرا این کارو باهام میکنی؟؟
داری کاری میکنی دیوونه بشمم
سرش و بالا آورد
چند ثانیه فقط به معشوقش زل زد
آروم خودش رو جلو کشید و همون فاصله کم بینشون رو از بین برد
لباش به آرومی روی لبای دخترک نشست
بوسه ای آروم اما عمیق
بوسه ای نه از روی اجبار...بلکه برای بیان حس خوب اون لحظه
خیلی وقت بود که دخترکش رو نبوسیده بود
همینطور که بوسه درحال شدت گرفتن بود
دستاش رو روی بدن دخترک حرکت میداد و تمام نقاط بدن دختر رو کشف میکرد
خیس درحال بوسیدن لبای دختر بود که در خانه باز شد
پدر دخترک وارد خونه شد و با اون صحنه به ظاهر ناخوشایند روبهرو شد
ات دستپاچه از روی پاهای جونگ کوک بلند شد و گفت:
اووو بابا....خب...
پدر ات که متوجه موقعیت شده بود لبخندی زد و گفت:
خب فکر کنم این چیزا بین جوونا عادی باشه مگه نه؟؟
شما هم ادامه کارتون رو بزارید برای بعدا...باید باهاتون حرف بزنم
جونگ کوک با کلافگی چشماشو چرخوند و لبش رو تمیز کرد
ات کنار جونگ کوک نشست و منتظر به پدرش خیره شد
پدر ات روبروشون خیلی ریلکس نشست و شروع به حرف زدن کرد:
خب راستش خیلی زود تصمیم رو گرفتم اما خب فکر کنم ارزشش رو داشته باشه
به چشمای ات نگاه کرد و ادامه داد:
ات نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه اما خب مهم خوشحالیه توعه
و اگه ازدواج با کسی که دوستش داری تورو خوشحال میکنه، من حرفی ندارم
ات با شنیدن حرفای باباش لبخند آرومی زد و گفت: ممنونم بابا...خیلی برام مهمه که تو هم راضی باشی
باباش لبخند کوچیکی زد و دستی به سرش کشید
بابای ات: فقط امیدوارم یه روزی از این تصمیمت پشیمون نشی دخترم
نگاهی به جونگ کوک انداختم که با لبخند نگام میکرد
شاید بالاخره همهچیز داشت همونطوری پیش میرفت که میخواستم...
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم که بیرون از خونه، یه نفر تمام مدت منتظر بود تا از این خوشحالی کوچیکمون یه کابوس بسازه...
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🍓🎀
پارت=26
ویو ات
متوجه تغییر حالت کوک شدم..
یعنی تو گوشیش چی دید
دیگه نتونستم تحمل کنم و آروم گفتم:
چیشده کوک؟؟
بهم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:
چیزی نشده پرنسسم نگران نباش
جملهاش که تموم شد بابا گفت:
خب بچه ها همین جا بمونید من یه کاری دارم زودی برمیگردم
"ویو نویسنده"
به محض اینکه پدر ات از خونه خارج شد
جونگ کوک با مظلومیت کامل گفت:
خانوم محترم نمیخای به شوهرت یه بغل بدی؟؟
ات هم از خدا خواسته رفت و روی پای شوهرش نشست
جونگ کوک دستش رو نوازش وار روی سر دختر کشید و گفت:
میدونی چقدر انتظار بغلت رو کشیدم دخترمم؟
ات با حالت بچه گونه ای گفت:
منم دلم برات تنگ شده بود بابایی
همین یک جمله برای بی قرار کردن کوک کافی بود
کی باورش میشه جئون بزرگ کنار این دختر تمام توانش رو از دست بده و کنار همین دختر آرامش واقعی رو پیدا کنه
و شاید...این آرامش قبل از طوفان بود
ات سرش رو از روی شونه جونگ کوک بلد کرد و توی چشاش نگاه کرد و گفت:
یه چیزی بگم؟؟
جونگ کوک با لبخند نگاهش کرد و گفت:
البته پرنسسم
ات کمی مکث کرد و گفت:
آمم......خب راستش تو تنها انتخابی هستی که هیچ وقت ازش پشیمون نمیشم مستر جئون!!
این دختر روان جونگ کوک رو به بازی گرفته بود
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت ،نفس عمیقی کشید و گفت:
چرا این کارو باهام میکنی؟؟
داری کاری میکنی دیوونه بشمم
سرش و بالا آورد
چند ثانیه فقط به معشوقش زل زد
آروم خودش رو جلو کشید و همون فاصله کم بینشون رو از بین برد
لباش به آرومی روی لبای دخترک نشست
بوسه ای آروم اما عمیق
بوسه ای نه از روی اجبار...بلکه برای بیان حس خوب اون لحظه
خیلی وقت بود که دخترکش رو نبوسیده بود
همینطور که بوسه درحال شدت گرفتن بود
دستاش رو روی بدن دخترک حرکت میداد و تمام نقاط بدن دختر رو کشف میکرد
خیس درحال بوسیدن لبای دختر بود که در خانه باز شد
پدر دخترک وارد خونه شد و با اون صحنه به ظاهر ناخوشایند روبهرو شد
ات دستپاچه از روی پاهای جونگ کوک بلند شد و گفت:
اووو بابا....خب...
پدر ات که متوجه موقعیت شده بود لبخندی زد و گفت:
خب فکر کنم این چیزا بین جوونا عادی باشه مگه نه؟؟
شما هم ادامه کارتون رو بزارید برای بعدا...باید باهاتون حرف بزنم
جونگ کوک با کلافگی چشماشو چرخوند و لبش رو تمیز کرد
ات کنار جونگ کوک نشست و منتظر به پدرش خیره شد
پدر ات روبروشون خیلی ریلکس نشست و شروع به حرف زدن کرد:
خب راستش خیلی زود تصمیم رو گرفتم اما خب فکر کنم ارزشش رو داشته باشه
به چشمای ات نگاه کرد و ادامه داد:
ات نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه اما خب مهم خوشحالیه توعه
و اگه ازدواج با کسی که دوستش داری تورو خوشحال میکنه، من حرفی ندارم
ات با شنیدن حرفای باباش لبخند آرومی زد و گفت: ممنونم بابا...خیلی برام مهمه که تو هم راضی باشی
باباش لبخند کوچیکی زد و دستی به سرش کشید
بابای ات: فقط امیدوارم یه روزی از این تصمیمت پشیمون نشی دخترم
نگاهی به جونگ کوک انداختم که با لبخند نگام میکرد
شاید بالاخره همهچیز داشت همونطوری پیش میرفت که میخواستم...
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم که بیرون از خونه، یه نفر تمام مدت منتظر بود تا از این خوشحالی کوچیکمون یه کابوس بسازه...
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🍓🎀
- ۲۰۰
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط