رمان جونگکوک
نام رمان :ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت یازدهم
_____________________________
وقتی به سالن رسیدم جونگکوک رو دیدم که پشت میز صبحونه نشسته بود و با گوشی کار میکرد
یه زن میانسال که احتمالا خدمتکار خونه بود با دیدنم لبخند زد
"صبح بخیر عزیزم....
" +صبح شما هم بخیر
"بفرمایید صبحونه حاضره
به سمت میز رفتم و روی صندلی روبه روی جونگکوک نشستم
جونگکوک حتی یه نگاه هم بهم ننداخت و همچنان مشغول کار با گوشیش بود
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد نگاهمو ازش گرفتم
زن میانسال بشقاب صبحونه رو جلوم گذاشت
"عزیزم چیزی میل داری برات بیارم
" +نه ممنون همین کافیه
لبخندی زد و به سمت آشپزخونه رفت
مشغول خوردن صبحونه شدم و سعی کردم به سکوت عجیب بینمون اهمیت ندم
نگاهای سنگین جونگکوک حس میکردم ولی سعی کردم اصلا بهش نگاه نکنم
جونگکوک گوشیشو کنار گذاشت و فنجون قهوه شو برداشت.....
" _باید بریم دفترخونه بعدش هم یه سر به شرکت میزنیم
" +دفترخونه؟ برای چی.....
نگاهشو از فنجون گرفت و بهم خیره شد
"_چندتا مدرک مونده که باید تکمیل بشه
" +چه مدارکی
با بی حوصلگی نفسشو بیرون داد
"_بعدا متوجه میشی
چنگالمو روی بشقاب گذاشتم و زیر لب گفتم
" +چقدر توضیح دادن براش سخته.....
ظاهرا شنید چون نگاهش رو بهم دوخت
"_چیزی گفتی(سرد)
" +نه داشتم از صبحونه تعریف میکردم
لبخند مصنوعی زدم و دوباره مشغول خوردن شدم
زن میانسال که از دور حواسش بهمون بود لبخند کوچیکی زد.....
و چیز آرومی با خودش گفت..
جلوی آینه وایساده بودم و به استایلم نگاه میکردم یه کراپ تاپ مشکی با شلوار مشکی پوشیده بودم و روش یه کت بلند مشکی تنم بود موهای بلند و بلوندم روی شونههام ریخته بود و با کفش اسپرت مشکی سفید و یه کیف مشکی استایلم رو کامل کرده بودم یه تیپ ساده و شیک و اسپرت که حسابی بهم میومد
صدای تقه در اومد آروم چرخیدم و به در نگاه کردم، در آروم باز شد و جونگکوک وارد شد
با یه کت و شلوار مشکی شیک و خوشدوخت که روی قسمت سینه کتش یه زنجیر کوچیک نقرهای به عنوان اکسسوری وصل شده بود و ظاهرش رو خاصتر کرده بود زیر کتش هم یه پیراهن مشکی پوشیده بود و با موهای مرتب و ساعت مچیش حسابی جذاب به نظر میرسید
"_بریم
سرمو تکون دادم، جونگکوک زودتر از من از اتاق خارج شد منم پشت سرش حرکت کردم
یکی یکی از پله ها پایین اومدم و وارد حیاط شدیم
حیاط بزرگ و سرسبز بود و چراغهای کوچیک اطراف باغ نور ملایمی به فضا میدادن چندتا درخت بلند و بوتههای گل اطراف مسیر سنگفرش شده قرار داشتن و صدای آروم آب از فواره وسط حیاط به گوش میرسید هوای خنک شب با نسیم ملایمی همراه بود و فضای حیاط حس آرامش خاصی داشت
جونگکوک سمت ماشین مشکی رنگ که برق میزد رفت و سوار شد، منم سوار ماشین شدم
جونگکوک نگاه کوچیکی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
______________________________
اسلا اول لباس والری
اسلا دوم لباس جونگکوک
بچه ها اگه کامنت یا لایک بازنشر نکنید شرط میزارم 🧸🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت یازدهم
_____________________________
وقتی به سالن رسیدم جونگکوک رو دیدم که پشت میز صبحونه نشسته بود و با گوشی کار میکرد
یه زن میانسال که احتمالا خدمتکار خونه بود با دیدنم لبخند زد
"صبح بخیر عزیزم....
" +صبح شما هم بخیر
"بفرمایید صبحونه حاضره
به سمت میز رفتم و روی صندلی روبه روی جونگکوک نشستم
جونگکوک حتی یه نگاه هم بهم ننداخت و همچنان مشغول کار با گوشیش بود
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد نگاهمو ازش گرفتم
زن میانسال بشقاب صبحونه رو جلوم گذاشت
"عزیزم چیزی میل داری برات بیارم
" +نه ممنون همین کافیه
لبخندی زد و به سمت آشپزخونه رفت
مشغول خوردن صبحونه شدم و سعی کردم به سکوت عجیب بینمون اهمیت ندم
نگاهای سنگین جونگکوک حس میکردم ولی سعی کردم اصلا بهش نگاه نکنم
جونگکوک گوشیشو کنار گذاشت و فنجون قهوه شو برداشت.....
" _باید بریم دفترخونه بعدش هم یه سر به شرکت میزنیم
" +دفترخونه؟ برای چی.....
نگاهشو از فنجون گرفت و بهم خیره شد
"_چندتا مدرک مونده که باید تکمیل بشه
" +چه مدارکی
با بی حوصلگی نفسشو بیرون داد
"_بعدا متوجه میشی
چنگالمو روی بشقاب گذاشتم و زیر لب گفتم
" +چقدر توضیح دادن براش سخته.....
ظاهرا شنید چون نگاهش رو بهم دوخت
"_چیزی گفتی(سرد)
" +نه داشتم از صبحونه تعریف میکردم
لبخند مصنوعی زدم و دوباره مشغول خوردن شدم
زن میانسال که از دور حواسش بهمون بود لبخند کوچیکی زد.....
و چیز آرومی با خودش گفت..
جلوی آینه وایساده بودم و به استایلم نگاه میکردم یه کراپ تاپ مشکی با شلوار مشکی پوشیده بودم و روش یه کت بلند مشکی تنم بود موهای بلند و بلوندم روی شونههام ریخته بود و با کفش اسپرت مشکی سفید و یه کیف مشکی استایلم رو کامل کرده بودم یه تیپ ساده و شیک و اسپرت که حسابی بهم میومد
صدای تقه در اومد آروم چرخیدم و به در نگاه کردم، در آروم باز شد و جونگکوک وارد شد
با یه کت و شلوار مشکی شیک و خوشدوخت که روی قسمت سینه کتش یه زنجیر کوچیک نقرهای به عنوان اکسسوری وصل شده بود و ظاهرش رو خاصتر کرده بود زیر کتش هم یه پیراهن مشکی پوشیده بود و با موهای مرتب و ساعت مچیش حسابی جذاب به نظر میرسید
"_بریم
سرمو تکون دادم، جونگکوک زودتر از من از اتاق خارج شد منم پشت سرش حرکت کردم
یکی یکی از پله ها پایین اومدم و وارد حیاط شدیم
حیاط بزرگ و سرسبز بود و چراغهای کوچیک اطراف باغ نور ملایمی به فضا میدادن چندتا درخت بلند و بوتههای گل اطراف مسیر سنگفرش شده قرار داشتن و صدای آروم آب از فواره وسط حیاط به گوش میرسید هوای خنک شب با نسیم ملایمی همراه بود و فضای حیاط حس آرامش خاصی داشت
جونگکوک سمت ماشین مشکی رنگ که برق میزد رفت و سوار شد، منم سوار ماشین شدم
جونگکوک نگاه کوچیکی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
______________________________
اسلا اول لباس والری
اسلا دوم لباس جونگکوک
بچه ها اگه کامنت یا لایک بازنشر نکنید شرط میزارم 🧸🍓
- ۲.۶k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط