" آکرازیا "
" آکرازیا "
پارت 32
بتا واقعا عاقل بود!
- خب، از امگایی که دیدی برام بگو. دوستش نداشتی؟
تهیونگ که خواب آلود بود، سرش رو روی دستش گذاشت و به
جونگکوک خیره شد. آلفا به پهلو چرخید و متقابلا بهش زل زد.
ملحفه ش رو بالا تر کشید چون سردش بود.
با احساس سرما چشم هاش رو ریز کرد و متوجه ی تهیونگ که
روی زمین نشسته بود، شد.
ملحفه ی دیگه ای رو از روی پاتختی برداشت و روی بتا که هنوز
سرش روی دست هاش بود و در کیوت ترین حالت بهش خیره
شده بود، انداخت.
- فقط چون احساس مسئولیت میکنی داری روم ملحفه
میندازی؟
تهیونگ چینی به دماغش داد و آلفا چشم هاش رو چرخوند.
- وقتی یکی میخواد برات کار بدش رو جبران کنه، دهنت رو ببند
و بهش یک شانس بده.
با حرص زمزمه کرد و به پوزiشن قبلی برگشت. تهیونگ
حوصله ی اهمیت دادن به کارش رو نداشت پس لبش رو کج کرد
و باز بهش خیره شد. دلش میخواست بدونه که نتیجه ی ملاقات
جونگکوک با امگا چی بوده.
- خب امگای جذابی بود، از من خیلی کوتاه تر بود و کمر واقعا
کوچیکی داشت! موهای عسلی و چهره ی خیلی کیوت، علاوه بر تمام این ها بوی خیلی بدی هم نمیداد.. یعنی بد بود، ولی نه
خیلی بد! تونستم کنارش نفس بکشم و خفه نشدم. بوی عسل
میداد! کمی بیش از حد شیرین بود و باعث میشد احساس
عجیبی داشته باشم.
جونگکوک حقایق رو به زبون آورد و تهیونگ ابروش رو بالا
فرستاد. انتظار رو نداشت که جونگکوک با اون امگا کنار اومده
باشه. کمی ناراحت شد ولی نشون نداد و نیشخندی زد.
- baسنش چی؟
- چرا فکر میکنی به baسنش نگاه کردم؟
آلفا با حرص پرسید و ضربه ای به پیشونی تهیونگ زد. بتا کاملا
سریع دستش رو به عقب هل داد و نگاهش رو چرخوند.
جونگکوک با تموم احساسش سعی کرده بود بوی گند عسل امگا رو براش توضیح بده و به زبون نیاره که حالش داشت بهم میخورد
ولی تهیونگ تموم تلاش هاش رو به باد داد و به راحتی بحث رو
به سمت baسن امگا برد.
- baسن بخش مهمیه! چرا نمیفهمی؟
لبش رو کج کرد و جونگکوک طوری که سرگرم شده باشه بهش
خیره شد.
- خب دیگه چی مهمه؟
- برای تو فقط baسن!
تهیونگ قصد نداشت این موضوع رو ول کنه و این برای
جونگکوک خیلی کیوت بود! به طرز احمقانه ای کیوت بود و کل ماجرا هیچ ربطی به کیوت بودن نداشت! تهیونگ الان درست
شبیه monحرف ها بود و آلفا ثانیه ای به خودش شک کرد که چرا
فکر میکنه یک monحرف، کیوته!
- بیخیال..
نفس عمیقی کشید و تهیونگ باز با حرص بهش چشم غره ای
رفت.
- فردا کار خاصی دارم؟
کنجکاو پرسید و بتا نیم خیز شد.
- قراره به آکادمی آلفا ها بری و براشون یکم حرف بزنی. آقای
مین ازت خواسته و به عنوان برادر جفتش بهتره قبول کنی و
بری.
تهیونگ ایستاد و نگاه خسته ی جونگکوک رو نادیده گرفت. کاملا
واضح بود که جونگکوک داره زیر بار تموم کار هاش له میشه ولی
نمیدونست که باید براش چیکار بکنه. برنامه ها از قبل چیده
میشدن و اون فقط بهشون نظم میداد.
- حتی خود جیمین هم به حرف های یونگی گوش نمیده. بعد
من باید قبول کنم... خدای من..
جونگکوک با حرص زمزمه کرد و بتا لبخند کوچیکی زد.
- دیگه بخواب بچه جون.
ملحفه ای که جونگکوک بهش داده بود رو جمع کرد و روی پا
تختی برگردوند. دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده بود و
موندنش باعث میشد که جونگکوک فکر های احمقانه ای به سرش
بزنه. در هر صورت خیلی هم خوب نبود اگه یه بتا شب رو توی
اتاق آلفای جانشین بگذرونه.
- جای کبودی هات خوب شدن؟
آلفا اخرین تلاشش رو برای ادامه ی بحث کرد و تهیونگ که به
جلوی در ایستاده بود روی پاشنه ی پاش چرخید و دست به سینه
بهش زل زد.
- ببین برای بار آخر میگم، نه برای خودت خوبه که هی این رو به
یاد بیاری و نه برای من. همین الانش هم جفتت داره مشخص
میشه پس نزار رابطه ی کاریمون با اون اشتباه بهم بریزه! اگه یک بار دیگه بپرسی یک مشت به صورتت میزنم و کاری میکنم که
تموم خاطره هات رو از یاد ببری.
بتا با لحن کاملا حرصی کلمات رو به صورت جونگکوک میکوبید
و باعث اخم آلفا شد. تهیونگِ بی پروا واقعا یک چیز دیگه بود! این
شخصیت کاملا دست نیافتنی به نظر میرسید و طوری که سرد
رفتار میکرد باعث میشد قلب جونگکوک به تپش بیافته.
بی هیچ حرفی ملحفه رو روی سرش کشید و به تهیونگ فهموند
که باید بره بیرون. ثانیه ای بعد صدای در رو شنید و ملحفه رو
پایین آورد و نیم خیز شد. چنگی به موهاش زد و با عصبانیت
سرش رو عقب فرستاد.
چطور امکان داشت همچین آلفای اصیلی روی گرگش کنترل
نداشته باشه؟ اون هم جونگکوک که از همه لحاظ برتر بود..
:)
پارت 32
بتا واقعا عاقل بود!
- خب، از امگایی که دیدی برام بگو. دوستش نداشتی؟
تهیونگ که خواب آلود بود، سرش رو روی دستش گذاشت و به
جونگکوک خیره شد. آلفا به پهلو چرخید و متقابلا بهش زل زد.
ملحفه ش رو بالا تر کشید چون سردش بود.
با احساس سرما چشم هاش رو ریز کرد و متوجه ی تهیونگ که
روی زمین نشسته بود، شد.
ملحفه ی دیگه ای رو از روی پاتختی برداشت و روی بتا که هنوز
سرش روی دست هاش بود و در کیوت ترین حالت بهش خیره
شده بود، انداخت.
- فقط چون احساس مسئولیت میکنی داری روم ملحفه
میندازی؟
تهیونگ چینی به دماغش داد و آلفا چشم هاش رو چرخوند.
- وقتی یکی میخواد برات کار بدش رو جبران کنه، دهنت رو ببند
و بهش یک شانس بده.
با حرص زمزمه کرد و به پوزiشن قبلی برگشت. تهیونگ
حوصله ی اهمیت دادن به کارش رو نداشت پس لبش رو کج کرد
و باز بهش خیره شد. دلش میخواست بدونه که نتیجه ی ملاقات
جونگکوک با امگا چی بوده.
- خب امگای جذابی بود، از من خیلی کوتاه تر بود و کمر واقعا
کوچیکی داشت! موهای عسلی و چهره ی خیلی کیوت، علاوه بر تمام این ها بوی خیلی بدی هم نمیداد.. یعنی بد بود، ولی نه
خیلی بد! تونستم کنارش نفس بکشم و خفه نشدم. بوی عسل
میداد! کمی بیش از حد شیرین بود و باعث میشد احساس
عجیبی داشته باشم.
جونگکوک حقایق رو به زبون آورد و تهیونگ ابروش رو بالا
فرستاد. انتظار رو نداشت که جونگکوک با اون امگا کنار اومده
باشه. کمی ناراحت شد ولی نشون نداد و نیشخندی زد.
- baسنش چی؟
- چرا فکر میکنی به baسنش نگاه کردم؟
آلفا با حرص پرسید و ضربه ای به پیشونی تهیونگ زد. بتا کاملا
سریع دستش رو به عقب هل داد و نگاهش رو چرخوند.
جونگکوک با تموم احساسش سعی کرده بود بوی گند عسل امگا رو براش توضیح بده و به زبون نیاره که حالش داشت بهم میخورد
ولی تهیونگ تموم تلاش هاش رو به باد داد و به راحتی بحث رو
به سمت baسن امگا برد.
- baسن بخش مهمیه! چرا نمیفهمی؟
لبش رو کج کرد و جونگکوک طوری که سرگرم شده باشه بهش
خیره شد.
- خب دیگه چی مهمه؟
- برای تو فقط baسن!
تهیونگ قصد نداشت این موضوع رو ول کنه و این برای
جونگکوک خیلی کیوت بود! به طرز احمقانه ای کیوت بود و کل ماجرا هیچ ربطی به کیوت بودن نداشت! تهیونگ الان درست
شبیه monحرف ها بود و آلفا ثانیه ای به خودش شک کرد که چرا
فکر میکنه یک monحرف، کیوته!
- بیخیال..
نفس عمیقی کشید و تهیونگ باز با حرص بهش چشم غره ای
رفت.
- فردا کار خاصی دارم؟
کنجکاو پرسید و بتا نیم خیز شد.
- قراره به آکادمی آلفا ها بری و براشون یکم حرف بزنی. آقای
مین ازت خواسته و به عنوان برادر جفتش بهتره قبول کنی و
بری.
تهیونگ ایستاد و نگاه خسته ی جونگکوک رو نادیده گرفت. کاملا
واضح بود که جونگکوک داره زیر بار تموم کار هاش له میشه ولی
نمیدونست که باید براش چیکار بکنه. برنامه ها از قبل چیده
میشدن و اون فقط بهشون نظم میداد.
- حتی خود جیمین هم به حرف های یونگی گوش نمیده. بعد
من باید قبول کنم... خدای من..
جونگکوک با حرص زمزمه کرد و بتا لبخند کوچیکی زد.
- دیگه بخواب بچه جون.
ملحفه ای که جونگکوک بهش داده بود رو جمع کرد و روی پا
تختی برگردوند. دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده بود و
موندنش باعث میشد که جونگکوک فکر های احمقانه ای به سرش
بزنه. در هر صورت خیلی هم خوب نبود اگه یه بتا شب رو توی
اتاق آلفای جانشین بگذرونه.
- جای کبودی هات خوب شدن؟
آلفا اخرین تلاشش رو برای ادامه ی بحث کرد و تهیونگ که به
جلوی در ایستاده بود روی پاشنه ی پاش چرخید و دست به سینه
بهش زل زد.
- ببین برای بار آخر میگم، نه برای خودت خوبه که هی این رو به
یاد بیاری و نه برای من. همین الانش هم جفتت داره مشخص
میشه پس نزار رابطه ی کاریمون با اون اشتباه بهم بریزه! اگه یک بار دیگه بپرسی یک مشت به صورتت میزنم و کاری میکنم که
تموم خاطره هات رو از یاد ببری.
بتا با لحن کاملا حرصی کلمات رو به صورت جونگکوک میکوبید
و باعث اخم آلفا شد. تهیونگِ بی پروا واقعا یک چیز دیگه بود! این
شخصیت کاملا دست نیافتنی به نظر میرسید و طوری که سرد
رفتار میکرد باعث میشد قلب جونگکوک به تپش بیافته.
بی هیچ حرفی ملحفه رو روی سرش کشید و به تهیونگ فهموند
که باید بره بیرون. ثانیه ای بعد صدای در رو شنید و ملحفه رو
پایین آورد و نیم خیز شد. چنگی به موهاش زد و با عصبانیت
سرش رو عقب فرستاد.
چطور امکان داشت همچین آلفای اصیلی روی گرگش کنترل
نداشته باشه؟ اون هم جونگکوک که از همه لحاظ برتر بود..
:)
- ۳.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط