پارت پنج
سوکوکو 🛐
مرد گفت:« بالاخره حامل خون آراهاباکی رو گیر آوردیم، حالا نوبت حامل خون خالصه. »
چویا به خودش اومده بود و حالا عصبانی بود. هاله ی قرمزی دورش رو گرفت و با عصبانیت داد زد:« چرا یهو ماشینو کشیدی جلوی من مردک عوضی؟» مرد نیشخندی زد و دست بزرگش رو روی گردن چویا گذاشت. چویا اهمیتی نداد و خواست با جاذبه به زندگی مرد پایان دهد... اما نتوانست از جاذبه استفاده کند. با خودش فکر کرد:« فقط وقتایی که دازای منو لمس میکرد همچین اتفاقی برام میفتاد... چرا نمیتونم از جاذبه استفاده کنم...؟ » اون مرد خندید و گفت:« درسته... نمیتونی از جاذبه ای که الهه ی آتش، آراهاباکی در اختیارت قرار دادن استفاده کنی، چون من هم همون موهبت حامل خون خالص رو دارم. » چویا گیج شده :« حامل خون خالص...؟ » اون مرد جوابی به چویا نداد، چویا عصبانی شد و شروع به داد زدن کرد. مرد تفنگی روی پیشونی چویا نشونه رفت، حالا که چویا نمیتونست از جاذبه اش استفاده کنه خیلی آسیب پذیر شده بود و از ترس حرکت نمیکرد. مرد با ضربه ی محکمی به گردن چویا اونو بیهوش کرد و به عقب کامیون پرت کرد.
* * *
دازای از خواب بیدار شد و خودشو تنها تو خونه چویا دید، به همه اتاق ها سرک کشید و چویا رو پیدا نکرد، با خودش گفت حتما صبح زود از خونه بیرون زده، دستگیره در رو گرفت و اومد بیرون... همینطور که داشت تو خیابون قدم میزد یه مرد تنومند و هیکلی رو دید که چویا رو پشت کامیون پرت کرد و راه افتاد. دازای احساس ترس خفیف،عصبانیت و تعجب رو همزمان تو وجودش احساس میکرد. میخواست بره و چویا رو پیدا کنه ولی با خودش گفت:«اون که تمام عمرش فقط سر من داد زده، برم دنبالش که چی، بزار اونا هر کاری که دلشون میخواد باهاش بکنن. » خواست راه بیفته که بره، ولی به سمت ساختمون مافیا راه افتاد و با خودش فکر کرد اگه چویا نباشه اون دیگه هیچ هویجی نداره که اذیتش کنه و به قد کوتاهش بخنده. پس قدم هاشو تند کرد تا سریع تر به ساختمون مافیا برسه.
مرد گفت:« بالاخره حامل خون آراهاباکی رو گیر آوردیم، حالا نوبت حامل خون خالصه. »
چویا به خودش اومده بود و حالا عصبانی بود. هاله ی قرمزی دورش رو گرفت و با عصبانیت داد زد:« چرا یهو ماشینو کشیدی جلوی من مردک عوضی؟» مرد نیشخندی زد و دست بزرگش رو روی گردن چویا گذاشت. چویا اهمیتی نداد و خواست با جاذبه به زندگی مرد پایان دهد... اما نتوانست از جاذبه استفاده کند. با خودش فکر کرد:« فقط وقتایی که دازای منو لمس میکرد همچین اتفاقی برام میفتاد... چرا نمیتونم از جاذبه استفاده کنم...؟ » اون مرد خندید و گفت:« درسته... نمیتونی از جاذبه ای که الهه ی آتش، آراهاباکی در اختیارت قرار دادن استفاده کنی، چون من هم همون موهبت حامل خون خالص رو دارم. » چویا گیج شده :« حامل خون خالص...؟ » اون مرد جوابی به چویا نداد، چویا عصبانی شد و شروع به داد زدن کرد. مرد تفنگی روی پیشونی چویا نشونه رفت، حالا که چویا نمیتونست از جاذبه اش استفاده کنه خیلی آسیب پذیر شده بود و از ترس حرکت نمیکرد. مرد با ضربه ی محکمی به گردن چویا اونو بیهوش کرد و به عقب کامیون پرت کرد.
* * *
دازای از خواب بیدار شد و خودشو تنها تو خونه چویا دید، به همه اتاق ها سرک کشید و چویا رو پیدا نکرد، با خودش گفت حتما صبح زود از خونه بیرون زده، دستگیره در رو گرفت و اومد بیرون... همینطور که داشت تو خیابون قدم میزد یه مرد تنومند و هیکلی رو دید که چویا رو پشت کامیون پرت کرد و راه افتاد. دازای احساس ترس خفیف،عصبانیت و تعجب رو همزمان تو وجودش احساس میکرد. میخواست بره و چویا رو پیدا کنه ولی با خودش گفت:«اون که تمام عمرش فقط سر من داد زده، برم دنبالش که چی، بزار اونا هر کاری که دلشون میخواد باهاش بکنن. » خواست راه بیفته که بره، ولی به سمت ساختمون مافیا راه افتاد و با خودش فکر کرد اگه چویا نباشه اون دیگه هیچ هویجی نداره که اذیتش کنه و به قد کوتاهش بخنده. پس قدم هاشو تند کرد تا سریع تر به ساختمون مافیا برسه.
- ۶.۹k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط