بهار بدون تو

پارت صفر
بخش دو
---

نیکولای شونه بالا انداخت و با یه حرکت سریع، چاقو رو گذاشت زیر گلوی دازای. دازای که هنوز لبه پشت بوم نشسته بود، کوچکترین واکنشی نشون نداد. فقط لبخند می‌زد.

«می‌خوام تمومش کنم، چویا جان. داستانش خیلی طولانی شده. وقتشه که بره.»

چویا دید که تیغه‌ی چاقو به گردن دازای نزدیک شد. دید که یه قطره خون از گردنش جاری شد. و توی اون لحظه، هیچ فکری نکرد. فقط خنجرش رو کشید.

«دور شو ازش!» چویا فریاد زد و با خنجر به سمت نیکولای حمله کرد.

نیکولای با تعجب به چویا نگاه کرد، ولی چاقو رو از گلوی دازای برنداشت.در یک حرکت، خنجر چویا به گلوی نیکولای رسید. تیغه هنوز پوستش رو برش نمیداد. نیکولای یه لحظه مکث کرد. خندید.

«وای، چویا جان! چه جسور! ولی خب، من که بهت گفتم... اجرا تموم شده...»

و با یه نورِ سفیدِ ناگهانی، نیکولای محو شد. چاقو از جلوی گردن دازای برداشته شد و هیچ اثری ازش نبود. فقط یه خنده‌ی دور توی هوا پیچید و بعد، سکوت.

پشت بوم خلوت شد. چویا نفس‌زنان ایستاده بود، خنجرش هنوز توی دستش بود. خون توی رگهاش می‌جوشید. سرشو چرخوند تا ببینه حال دازای چطوره.

و دید که دازای از لبه‌ی پشت بوم بلند شده. کتش توی باد می‌پیچید. لبخند گرم همیشگیش روی لب هاش بود، ولی توی چشماش یه چیز آروم بود. مثل کسی که تصمیمِ نهایی رو گرفته.

«چویا...»

چویا هول شد. «دازای؟! چی غلطی می‌کنی!؟ بیا پایین!»

دازای عقب رفت. پاش به لبه‌ی پشت بوم رسید.

«چویا، من نیکولای رو فرستادم، برای اینکه آخرین چیزی که می‌بینم، صورتِ تو باشه. و حالا...»

چویا دوید سمتش. «نکن! دازای، نه!»

دازای به پایین نگاه نکرد. فقط یک ثانیه کوتاه به چویا خیره شد و بعد... یه لبخند سرد زد.

«داستان من همینجا تموم می‌شه، شریک. ولی تو، تو هنوز باید ادامه بدی.»

و به عقب خم شد. بدنش به سمت پایین متمایل شد.

چویا فریاد زد: «نکن!»

و دوید سمتش. فقط می‌خواست بگیرش. فقط می‌خواست جلوی سقوطش رو بگیره. توی اون ثانیه‌ی وحشت، مغزش از کار افتاد. یادش رفته بود که خنجر هنوز توی دستشه.

دستش رو دراز کرد. با همون خنجر. برای گرفتن دازای.

و توی سقوط، توی اون حرکت ناگهانی، خنجرش به سینه‌ی دازای خورد. مستقیم و عمیق به قلبش نفوذ کرد.

از دهن دازای خون جاری شد. ولی لبخندش از بین نرفت. چشماش هنوز پر از بازیگوشی و شوخی بود.

صدایِ دازای با خون مخلوط شد: «آفرین... شریک...»

دستِ دازای به دستِ چویا پیچید.

و بعد...

تاریکی

---
دیدگاه ها (۱۵)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط