پارت 7 خون آشام شیرین من
اوهایو من اومدم یه چیزی پارت قراره طولانی تر شه قراره دستم جر بخوره
راستی دیگه به لایک اهمیت نمی دم اوایی که میخوان و اونایی که نمی خوان نکنند
......................
( ویو دازای)
با خودم گفتم : که شاید اِلفِ به درد دازانا بخوره که زیر دست منم به فنا نده دختره هم ماله خودم ( دازای بزار بچه برسه بعد دازای: به تو چه ماله خودمه تو رمانتو بنویس) فعلا چویا تا ببینم دختره چجوریه تو اتاق ایق میمونه
ل ویو راوی)
دازای از ساترو تشکر کرد و طناب برده ها رو از دستش گرفت و ساترو رفت
دازای : بهتره تورو ببرم پیش دایانا.
همون لحظه دازنا با بیش از 30 تا پاکت لباس البته همش دست تارو یه بدبخت بود
دازنا : ااووووهههااایییووو مااا بررررگشششتیم ( سلام ما برگشتیم)
دازای : وای! وای! تارو زنده ایی؟
تارو سری به نشانهاره تکون داد و الف مو نقرهای هم تا این اسم رو شنید گفت : تارو؟
تارو با تعجب : تارا؟ ( تارا وارد میشود)
دازای :،عالی شد ممنون
تارو و تارا جفتشون سره شونو پایین انداختن و دازای با لهن جدی گفت
دازای : تارو تو از ایت به بعد از تارا چان مراقبت می کنی و تارا چان با اجازه تارا صدات میکنم تو هم از این به بعد خدمتکار دازنا هستی اگه زنده موندی تارو یهت یه اتاق خواب میده یا اگه با تارو تو یه اتاق باش، خب فهمیدید؟
تارو و تارا با قیافه زوق زده : چششم!
دازای رو به خدمتکار مو حنایی : باشما هم کار دارم
( ویو راوی)
دازای دوبه دازنا گفت : میشه حداقل تا موقعی که چویا از قرنطينه دربیاد، میشه حداقل برای یه هفته تنها باشم؟
دازنا سرشو انداخت پایین و با صدای ناراحت گفت
دازنا : چشم داداشی ( آخی دلم سوخت)
دازای با خدمتکارش رفت اتاقش و دازنا با تارو و تارا رفتند اتاقش.
( ویو دازانا)
بعد شنیدن حرف داداشی بغضم گرف ولی خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با خنده بگم
دازنا : تارو تو وسایل رو همین جا بزار و مرخص شو و تارا چان با اجازه تارا صدات می کنم میشه کمکم کنی برای این لباسا جایی پیدا کنم؟
تارا : بله بانو
دازنا : دازنا صدام کن
تارا : چشم دازنا سان
بعد با تارا لباسا رو جابجا کرم و تارا رو مرخص کردم و بعد هم خوابیدم
( ویو دازای)
آوردمش تو اتاقم و دستاش رو باز کردم و ازش پرسیدم
دازای : اسمت چیه؟
خدمتکار : اس اسمم رو چ چرا می میخوای بدونی؟
دازای : خب چی صدات کنم؟
خدمتکار : اسمم..............
................................
کرم بدی گرفتم شرمنده پارت بعد حالا حالا ها باید صبر کنید نتم ته کشید جانه 🖐️❤️
راستی دیگه به لایک اهمیت نمی دم اوایی که میخوان و اونایی که نمی خوان نکنند
......................
( ویو دازای)
با خودم گفتم : که شاید اِلفِ به درد دازانا بخوره که زیر دست منم به فنا نده دختره هم ماله خودم ( دازای بزار بچه برسه بعد دازای: به تو چه ماله خودمه تو رمانتو بنویس) فعلا چویا تا ببینم دختره چجوریه تو اتاق ایق میمونه
ل ویو راوی)
دازای از ساترو تشکر کرد و طناب برده ها رو از دستش گرفت و ساترو رفت
دازای : بهتره تورو ببرم پیش دایانا.
همون لحظه دازنا با بیش از 30 تا پاکت لباس البته همش دست تارو یه بدبخت بود
دازنا : ااووووهههااایییووو مااا بررررگشششتیم ( سلام ما برگشتیم)
دازای : وای! وای! تارو زنده ایی؟
تارو سری به نشانهاره تکون داد و الف مو نقرهای هم تا این اسم رو شنید گفت : تارو؟
تارو با تعجب : تارا؟ ( تارا وارد میشود)
دازای :،عالی شد ممنون
تارو و تارا جفتشون سره شونو پایین انداختن و دازای با لهن جدی گفت
دازای : تارو تو از ایت به بعد از تارا چان مراقبت می کنی و تارا چان با اجازه تارا صدات میکنم تو هم از این به بعد خدمتکار دازنا هستی اگه زنده موندی تارو یهت یه اتاق خواب میده یا اگه با تارو تو یه اتاق باش، خب فهمیدید؟
تارو و تارا با قیافه زوق زده : چششم!
دازای رو به خدمتکار مو حنایی : باشما هم کار دارم
( ویو راوی)
دازای دوبه دازنا گفت : میشه حداقل تا موقعی که چویا از قرنطينه دربیاد، میشه حداقل برای یه هفته تنها باشم؟
دازنا سرشو انداخت پایین و با صدای ناراحت گفت
دازنا : چشم داداشی ( آخی دلم سوخت)
دازای با خدمتکارش رفت اتاقش و دازنا با تارو و تارا رفتند اتاقش.
( ویو دازانا)
بعد شنیدن حرف داداشی بغضم گرف ولی خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با خنده بگم
دازنا : تارو تو وسایل رو همین جا بزار و مرخص شو و تارا چان با اجازه تارا صدات می کنم میشه کمکم کنی برای این لباسا جایی پیدا کنم؟
تارا : بله بانو
دازنا : دازنا صدام کن
تارا : چشم دازنا سان
بعد با تارا لباسا رو جابجا کرم و تارا رو مرخص کردم و بعد هم خوابیدم
( ویو دازای)
آوردمش تو اتاقم و دستاش رو باز کردم و ازش پرسیدم
دازای : اسمت چیه؟
خدمتکار : اس اسمم رو چ چرا می میخوای بدونی؟
دازای : خب چی صدات کنم؟
خدمتکار : اسمم..............
................................
کرم بدی گرفتم شرمنده پارت بعد حالا حالا ها باید صبر کنید نتم ته کشید جانه 🖐️❤️
- ۵.۷k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط