معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت بیست و سه
تند لپ شیرینی پسر بچه را بوسید ..... پسر بچه تند هر دو دست هایش را با عشق دور گردن مادرش حلقه نمود بوسه های ریزی روی موهای پسرک گذاشت حس درونش به زیبایی درخشان میبود همان طور که لبخندی روی لب هایش بود به عقب هجوم برد سپس روی تخت تک نفره نشست پسر بچه تند به حرکات مادرش نگاه کرد انتظار داشت که مادرش بهش شیر بده یا چیزی دیگری تند به یقه لباس مادرش شوم دوخته بود و گاه گاهی لبخند ای میزد تا خوشاخلاق نشون بده تا مادرش راضی به شیر دادنش شود ... ولی مادر جدیدش تا حدی ظالم نبود که بخواهد پسر بچه رو گرسنه بزاره مخصوصا با این دل مهربانی که داشت
ات: هی کوچولو تو بازم گرسنه شدی آره ..
پسر بچه وقتی صدا مادرش را شنید تند دستو پا زد سپس دهنش را روی گونه مادرش گذاشت سپس آب دهن مجانی خودش را روی گونه مادرش هدیه داد و با لبخند زل زد بهش ... دخترک به این که بازی های پسر بچه خندید و آروم روی تخت گذاشت اش بلافاصله سمت در رفت و در را بست سپس روی تخت دراز کشید یقه لباسش بزرگ بود ولی نه تا حدی که بتونه به بچه شیر بده ... آروم دست برد سمت لباس پشت اش پسر بچه بیشتر ذوق کرد و لبخند زد سپس تند تند دستو پا تکون میداد از شدت ذوق زل زده بود به مادرش
وقتی زیپ لباس را پایین کشید سپس آروم خم شد سمت پسر بچه ولی اون زود تر از مادر سمت پهلو بهش چرخیده بود و تند مک زد دست کوچیک و سفیدش را روی سینه مادرش گذاشت حس خوبی بهش میداد حس مادرانه ای که هیچ وقت حتی در تصورش هم به وجود نیومده بود
پسر بچه تند مکش را رها نمود سپس زل زد به مادرش ... انگار میخواست چیزی بگه
ات آروم خندید
ات : چی شده سیر شدی آره
پسر بچه وقتی جمله مادرش را شنید انگار حس کرد سپس تند باز هم مشغول خوردن شام خودش شد ... دخترک همچنین آروم سر از دستش پایین برد سپس روی بالشت گذاشت کم کم چشم هایش سیاهی میدید ولی تند بازی کرد
٫ یادم نبود ... این ورجک داره شیر میخوره ٫ آروم سمت بچه نگاه کرد که به تندی مشغول مک زدن بود ولی خودش هم خوابش میومد
نتونست در مقابل خواب دوم زیادی بیاره بلافاصله به خواب رفت
همچنین آروم خواب بود که صدا ای به گوشش خورد تند پلک برداشت و با دل لرزاند و پر از ترس به بچه نگاه کرد انگار صدا در بود و یکی از اتاق خارج شد یعنی تهیونگ بود .. ... آروم مثل خودش در آغوش مادرش خواب بود
ترسش برترف شد سپس آروم لبخند رو لبش نشست
ات: خدا خیلی شیرینه
بالشت اضافه ای که بالا سرش جا داشت را برداشت سپس به کنار پسر بچه گذاشت تا مبادا از تخت به پهلو بچرخد سپس دوباره درتز کشید بلافاصله چراغ را خاموش نمود و چراغ خواب به رنگ آبی را روشن ..
به خوبی میتونست بفهمه که دیر وقت بود
پارت بیست و سه
تند لپ شیرینی پسر بچه را بوسید ..... پسر بچه تند هر دو دست هایش را با عشق دور گردن مادرش حلقه نمود بوسه های ریزی روی موهای پسرک گذاشت حس درونش به زیبایی درخشان میبود همان طور که لبخندی روی لب هایش بود به عقب هجوم برد سپس روی تخت تک نفره نشست پسر بچه تند به حرکات مادرش نگاه کرد انتظار داشت که مادرش بهش شیر بده یا چیزی دیگری تند به یقه لباس مادرش شوم دوخته بود و گاه گاهی لبخند ای میزد تا خوشاخلاق نشون بده تا مادرش راضی به شیر دادنش شود ... ولی مادر جدیدش تا حدی ظالم نبود که بخواهد پسر بچه رو گرسنه بزاره مخصوصا با این دل مهربانی که داشت
ات: هی کوچولو تو بازم گرسنه شدی آره ..
پسر بچه وقتی صدا مادرش را شنید تند دستو پا زد سپس دهنش را روی گونه مادرش گذاشت سپس آب دهن مجانی خودش را روی گونه مادرش هدیه داد و با لبخند زل زد بهش ... دخترک به این که بازی های پسر بچه خندید و آروم روی تخت گذاشت اش بلافاصله سمت در رفت و در را بست سپس روی تخت دراز کشید یقه لباسش بزرگ بود ولی نه تا حدی که بتونه به بچه شیر بده ... آروم دست برد سمت لباس پشت اش پسر بچه بیشتر ذوق کرد و لبخند زد سپس تند تند دستو پا تکون میداد از شدت ذوق زل زده بود به مادرش
وقتی زیپ لباس را پایین کشید سپس آروم خم شد سمت پسر بچه ولی اون زود تر از مادر سمت پهلو بهش چرخیده بود و تند مک زد دست کوچیک و سفیدش را روی سینه مادرش گذاشت حس خوبی بهش میداد حس مادرانه ای که هیچ وقت حتی در تصورش هم به وجود نیومده بود
پسر بچه تند مکش را رها نمود سپس زل زد به مادرش ... انگار میخواست چیزی بگه
ات آروم خندید
ات : چی شده سیر شدی آره
پسر بچه وقتی جمله مادرش را شنید انگار حس کرد سپس تند باز هم مشغول خوردن شام خودش شد ... دخترک همچنین آروم سر از دستش پایین برد سپس روی بالشت گذاشت کم کم چشم هایش سیاهی میدید ولی تند بازی کرد
٫ یادم نبود ... این ورجک داره شیر میخوره ٫ آروم سمت بچه نگاه کرد که به تندی مشغول مک زدن بود ولی خودش هم خوابش میومد
نتونست در مقابل خواب دوم زیادی بیاره بلافاصله به خواب رفت
همچنین آروم خواب بود که صدا ای به گوشش خورد تند پلک برداشت و با دل لرزاند و پر از ترس به بچه نگاه کرد انگار صدا در بود و یکی از اتاق خارج شد یعنی تهیونگ بود .. ... آروم مثل خودش در آغوش مادرش خواب بود
ترسش برترف شد سپس آروم لبخند رو لبش نشست
ات: خدا خیلی شیرینه
بالشت اضافه ای که بالا سرش جا داشت را برداشت سپس به کنار پسر بچه گذاشت تا مبادا از تخت به پهلو بچرخد سپس دوباره درتز کشید بلافاصله چراغ را خاموش نمود و چراغ خواب به رنگ آبی را روشن ..
به خوبی میتونست بفهمه که دیر وقت بود
- ۱۵.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط