{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفرید

بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرگرم باشم ،آسمان زمین ،پدر مادر درختها، اسبها، کالسکه و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود خودش را به درختی دار زد. چرا؟
مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد،
به کجای دنیا بر میخورد؟

• سال بلوا عباس معروفی
دیدگاه ها (۰)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹صدای جیغ‌ها توی گوشش می...

#برشی_از_یک_کتاب 📚بچه که بودم خیال می‌کردم همه‌چیز مال من اس...

بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده ...

بچه که بودم، خیال می‌کردم همه چیز مال من است. دنیا را آفریده...

بچه که بودم، خیال می‌کردم همه چیز مال من است. دنیا را آفریده...

بچه که بودم خیال می‌کردم همه‌ چیز مال من است. دنیا را آفریده...

بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده ...

بانو قمر الملوک وزیری... بانو قمر الملوک وزیری در سال 1281 ب...

خانوما حتما بخونید حرفی از جنس گذشته؛توصیه‌های‌مادربزرگ! به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط