چون سنگ هاصدای مرا گوش می کنی
چون سنگ هاصدای مرا گوش می کنی
سنگی وناشنیده فراموش می کنی
رگبار ونو بهاری وخواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگ های مرده هماغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی ودیده را
درشعله می نشانی ومدهوش می کنی
ای ماهی طلای مرادب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
برسینه می فشاری وخاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست ورنگ باخت
اورا به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
فروغ فرخزاد
سنگی وناشنیده فراموش می کنی
رگبار ونو بهاری وخواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگ های مرده هماغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی ودیده را
درشعله می نشانی ومدهوش می کنی
ای ماهی طلای مرادب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
برسینه می فشاری وخاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست ورنگ باخت
اورا به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
فروغ فرخزاد
- ۱.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط