مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم! و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و... و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و... حرف بزنند، خودم را آتش می زنم
مادر ِ من، عزیز دلم،
اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم
مرا ببخش...
دیدگاه ها (۷)

در آغوش تو.پارت اولهوای جهنم از همیشه خفه تر و گرفته تر بود....

نامجون، تولدت مبارک. 🐨💜نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم که چقدر ...

عروس فراریp¹''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''صدای موسیقی د...

پارت نهم ویو ات +۰ داشتم با دخترا درباره این وضعیت فاکی حرف ...

قسمت بیست و چهار

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت دوم فردا صبح، آفتاب پاییزی از ل...

رمان تاجی از سوءتفاهم

نیسان آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط