قسمت بیست و چهار
جونهو چند روزی درباره نامه فکر کرد.
پیشنهاد تحصیل در چین، فرصت بزرگی بود؛ دورهای تخصصی که میتوانست آینده شغلیاش را تغییر دهد.
اما هر بار که به رفتن فکر میکرد، تصویر مینجی جلوی چشمش میآمد.
یک عصر، هر شش نفر در کافه جمع شدند.
جونهو ساکتتر از همیشه بود.
مینجی متوجه شد.
«جونهو، چیزی شده؟»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد نامه را از کیفش بیرون آورد.
«یه پیشنهاد تحصیلی از چین گرفتم.»
همه ساکت شدند.
مینجی به نامه نگاه کرد.
«چین؟»
جونهو سر تکان داد.
«آره. اگه قبولش کنم، باید مدتی اونجا زندگی کنم.»
مینجی سعی کرد نگرانیاش را نشان ندهد.
«خودت میخوای بری؟»
جونهو به او نگاه کرد.
«خیلی دوست دارم برم... ولی نمیخوام از تو دور بشم.»
مینجی لبخند کوچکی زد.
«اگه این چیزیه که برای آیندهت میخوای، نباید فقط به خاطر من ازش بگذری.»
جونهو آرام گفت:
«ولی دوری آسون نیست.»
مینجی دستش را روی دست جونهو گذاشت.
«میدونم.»
تههیون که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
«خب... هر جا هم بری، ما که هنوز اینجاییم.»
سوآ لبخند زد.
«درست میگه.»
دویون سر تکان داد.
«این گروه قرار نیست با چند کیلومتر فاصله از هم بپاشه.»
سئولآ هم لبخند زد.
جونهو به دوستانش نگاه کرد و بعد دوباره به مینجی.
هنوز تصمیم نهایی را نگرفته بود.
اما میدانست این تصمیم، یکی از سختترین تصمیمهای زندگیاش خواهد بود.
ادامه دارد...
پیشنهاد تحصیل در چین، فرصت بزرگی بود؛ دورهای تخصصی که میتوانست آینده شغلیاش را تغییر دهد.
اما هر بار که به رفتن فکر میکرد، تصویر مینجی جلوی چشمش میآمد.
یک عصر، هر شش نفر در کافه جمع شدند.
جونهو ساکتتر از همیشه بود.
مینجی متوجه شد.
«جونهو، چیزی شده؟»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد نامه را از کیفش بیرون آورد.
«یه پیشنهاد تحصیلی از چین گرفتم.»
همه ساکت شدند.
مینجی به نامه نگاه کرد.
«چین؟»
جونهو سر تکان داد.
«آره. اگه قبولش کنم، باید مدتی اونجا زندگی کنم.»
مینجی سعی کرد نگرانیاش را نشان ندهد.
«خودت میخوای بری؟»
جونهو به او نگاه کرد.
«خیلی دوست دارم برم... ولی نمیخوام از تو دور بشم.»
مینجی لبخند کوچکی زد.
«اگه این چیزیه که برای آیندهت میخوای، نباید فقط به خاطر من ازش بگذری.»
جونهو آرام گفت:
«ولی دوری آسون نیست.»
مینجی دستش را روی دست جونهو گذاشت.
«میدونم.»
تههیون که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
«خب... هر جا هم بری، ما که هنوز اینجاییم.»
سوآ لبخند زد.
«درست میگه.»
دویون سر تکان داد.
«این گروه قرار نیست با چند کیلومتر فاصله از هم بپاشه.»
سئولآ هم لبخند زد.
جونهو به دوستانش نگاه کرد و بعد دوباره به مینجی.
هنوز تصمیم نهایی را نگرفته بود.
اما میدانست این تصمیم، یکی از سختترین تصمیمهای زندگیاش خواهد بود.
ادامه دارد...
- ۵.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط