سرنوشت

˗ˏˋ Part 6 ˎˊ˗

جونگ‌کوک خشکش زد. چنگالش تو دستش موند و قلبش یه کم تندتر زد. یه نفس عمیق کشید و سعی کرد آروم بمونه.
«مامان، سوهی... ما... ما تقریبا یه ساله باهمیم. اون بهترین آدمیه که تا حالا دیدم.»
صداش محترم بود، ولی پر از عزم.
«سطح؟ این حرفا یعنی چی؟ اون قلبش از همه‌تون بزرگ‌تره.»

جونگ‌جه اخم کرد و با یه صدای محکم گفت
«جونگ‌کوک، الان وقت بحث درباره‌ی این چیزا نیست. به میز شام احترام بذار.»
صداش یه خط قرمز کشید رو مکالمه.

جونگ‌کوک لباشو به‌هم فشار داد و نگاهشو انداخت پایین. دلش می‌خواست داد بزنه، بگه که سوهی همه‌چیزشه، ولی می‌دونست این بحث تو این عمارت یخ‌زده به جایی نمی‌رسه.

جه‌نا با یه لبخند عصبی سعی کرد فضا رو عوض کنه.
«هی، جونگ‌کوک، یه کم سوپ بخور! اینو نخوری، خودم کل بشقابو خالی می‌کنم تو حلقت!»
یه قاشق سوپ برداشت و با ادا جلوی جونگ‌کوک گرفت.

جونگ‌کوک لبخند زورکی زد
«جه‌نا، تو دیگه زیادی پرویی!»
ولی تو دلش از خواهرش ممنون بود که سعی کرد جو رو سبک کنه.

جوریونگ با یه آه گفت
«جه‌نا، تو هم دست از این شوخی‌ها بردار.»

ولی دیگه چیزی نگفت و مشغول غذاش شد. جونگ‌جه یه نگاه به جونگ‌کوک انداخت
«فردا با مدیر برنامه‌ت جلسه داری؟ درباره‌ی تور جدیدت حرف زدین؟»

جونگ‌کوک سرشو تکون داد
«آره بابا. همه‌چیز رو رواله.»

شام تو سکوت ادامه پیدا کرد، با صدای قاشق و چنگال که تو سالن بزرگ می‌پیچید. جه‌نا یواشکی یه تیکه کیمباپ دیگه گذاشت تو بشقاب جونگ‌کوک و زیرلب زمزمه کرد
«سوهی بهتر از همه‌ست. نگران نباش.»

شام با همون سکوت سنگین تموم شد. صدای قاشق و چنگال حالا جای خودشو به صدای آروم خدمتکارا داده بود که بشقاب‌های چینی گرون‌قیمت رو جمع می‌کردن.

جونگ‌کوک یه نگاه به جه‌نا انداخت، که هنوز داشت یه تیکه کیمباپ تو بشقابش بازی می‌داد.

جئون جونگ‌جه، با همون قیافه‌ی جدی بلند شد و بدون حرف اضافه‌ای رفت سمت اتاق کارش.

جئون جوریونگ، یه نگاه سرد به جونگ‌کوک انداخت
«زود بخواب، فردا روز شلوغیه.»
بعد با قدم‌های آروم و باوقار از سالن رفت بیرون.

جونگ‌کوک یه نفس عمیق کشید، انگار تازه داشت از زیر فشار اون میز ۱۲ نفره نفس می‌کشید. جه‌نا یواشکی دستشو گرفت و زمزمه کرد
«ناراحت نباش. اونا فقط... خب، همون آدمای قدیمی‌ان دیگه.»

جونگ‌کوک یه لبخند زورکی زد و موهای جه‌نا رو به‌هم ریخت.
«زیادی طرف منی.»

جه‌نا خندید
«خب، باید یکی طرف تو باشه تو این قصر یخی!»
بعد پرید سمت آشپزخونه و داد زد
«می‌رم یه بستنی بدزدم، می‌خوای؟»

جونگ‌کوک سرشو تکون داد
«نه، من می‌رم بالا.»

از پله‌ها بالا رفت، قلبش هنوز تو سینه‌ش سنگین بود.
حرفای مادرش مثل یه زخم تو ذهنش می‌چرخید. چطور می‌تونستن سوهی رو این‌جوری قضاوت کنن؟ سوهی که با یه لبخندش می‌تونست کل دنیای جونگ‌کوک رو روشن کنه. سوهی که تو خونه‌ی ساده‌ش، با اون کاکتوس بامزه و کاسه‌ی میوه‌ی پلاستیکی، به جونگ‌کوک حس خونه‌ی واقعی داده بود.

رفت سمت استودیوی کوچیکش تو گوشه‌ی اتاق. یه میز پر از تجهیزات صدا، یه میکروفون حرفه‌ای و یه لپ‌تاپ که پر از فایلای آهنگای جدیدش بود. هدفونشو گذاشت رو گوشش و یه ترک خام که چند روز پیش روش کار کرده بود رو پلی کرد. ملودی آروم بود، با یه پیانوی نرم و یه ریتم ساده که داشت یه داستان عاشقانه رو تعریف می‌کرد. چشماشو بست و شروع کرد زمزمه کردن
«تو نور منی تو تاریکی... قلبم فقط برای تو می‌زنه...»

کلمات خود به خود می‌اومدن، انگار سوهی داشت تو ذهنش بهش الهام می‌داد.
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

چندپارتی جونگ کوک

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

پارت ۱۹۷

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط