{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همادا

اتاق در چند ثانیه از یک فضای پرتنش، به جایی شبیه قلبِ یک کولاک تبدیل شد.

هم‌زمان با فرو رفتن یوکی در آن کابوسِ خونین، کریستال‌های یخی از زیر پاهایش به همه‌سو دویدند؛ دیوارها را گرفتند، سقف را پوشاندند و حتی هوا را سنگین و بُرنده کردند. بخار نفس هاشیراها غلیظ‌تر و غلیظ‌تر شد تا جایی که نفس کشیدن هم درد داشت. سرمایی که از بدن یوکی بیرون می‌ریخت، طبیعی نبود؛ این فقط سرما نبود، مرزی بود بین زنده ماندن و یخ زدن.

شینوبو اولین کسی بود که فهمید اوضاع تا چه حد خطرناک شده. با صدایی پایین اما جدی گفت:

«نه… این داره از حد انسانی هم فراتر می‌ره…»

اما جمله‌اش کامل نشد، چون انگشت‌هایش از شدت سرما بی‌حس شدند.

سانمی سعی کرد شمشیرش را بالا بیاورد، ولی دستش کند شده بود. رگ‌های دست و گردنش زیر پوستش برجسته شده بودند و بدنش دیگر مثل قبل فرمان نمی‌برد. او با دندان‌های به‌هم‌فشرده غرید:

«لعنتی… خونم… داره سنگین می‌شه…»

اوبانای یک قدم عقب رفت، اما حتی همان یک قدم هم به سختی برداشته شد. گیو ساکت بود، ولی رنگ صورتش به وضوح پریده بود. برای اولین بار، هاشیراها چیزی را تجربه می‌کردند که در برابرش نه سرعتشان کافی بود، نه شمشیرشان، نه تجربه‌شان: سرمایی که داشت خون را در رگ‌هایشان کند و منجمد می‌کرد.

و در مرکز این جهنمِ سفید، یوکی زانو زده بود.

سرش پایین بود، موهایش روی صورتش ریخته بودند و ردهای برفی روی بدنش مثل رگ‌های یخ‌زده می‌درخشیدند. او می‌لرزید، اما نه از سرما. این لرزش، لرزشِ ذهنی بود که در گذشته‌ای تاریک اسیر شده باشد. لب‌هایش نیمه‌باز بود و صدایی شکسته و خواب‌آلود از میان آن‌ها بیرون می‌آمد؛ انگار داشت چیزی را در خواب زمزمه می‌کرد.

اما عجیب‌تر از همه این بود که خودِ یوکی هیچ آسیبی از این سرما نمی‌دید.

برعکس.

او در دل این یخبندان، انگار به خانه برگشته بود.

پوستش نسوخت، نفسش سنگین نشد، حرکاتش قفل نشد. بدن او از همان کودکی با برف، یخ، سرما و سکوتِ کشنده‌ی زمستان خو گرفته بود. این سرمای مرگبار برای دیگران نفرین بود، اما برای یوکی… چیزی آشنا، قدیمی و حتی آرام‌بخش بود. گویی بدنش این دما را نه تهدید، بلکه بخشی از طبیعت خودش می‌دانست.

شینوبو که به‌زور خودش را سرپا نگه داشته بود، با سختی گفت:

«برای همینه… برای همینه که خودش یخ نمی‌زنه… بدنش از اول با سرما سازگار بوده… این قدرت از بیرون بهش تحمیل نشده… با وجودش گره خورده…»

در همان لحظه، یک موج تازه از سرما از بدن یوکی بیرون زد.

تق.

صدای یخ بستنِ کف اتاق بلندتر شد.

بعد، دیواره‌هایی از یخ از زمین بالا آمدند و مثل قفس، دور هاشی
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

من هاشیرا یخ

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط