#ShadowsoRegret
#ShadowsoRegret
تک پارتی در خواستی از تهیونگ و آت
تهیونگ:کردی من یه اسباببازیام؟ فکر کردی هر وقت دلت خواست با این کلمات منو زیر پا له کنی، من فقط میتونم سکوت کنم؟!
صدای تهیونگ مثل رعد در فضای سالن پیچید. صورتش از شدت عصبانیت برافروخته بود و رگهای گردنش بیرون زده بود. آت با چشمانی نافذ و بیپروا، بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود، با فریاد جواب داد.
ات:تو واقعاً خودت رو چی فرض کردی تهیونگ؟ تو فقط داری از ترسِ واقعیت فرار میکنی! تو نمیتونی با این همه خودخواهی یک زندگی رو بسازی!
«خودخواهی؟!» تهیونگ با خندهای تلخ و عصبی، گویی که از شنیدن این کلمه باورش نمیشد، یک قدم به آت نزدیک شد.
تهیونگ:تمام زندگیم رو گذاشتم که تو و اون بچه توی آرامش باشید، اما تو... تو همیشه داری منو به چالش میکشی! همیشه!
ات:چون داری میسازی یه زندان، نه یه خونه!» آت با فریاد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، به او نزدیک شد و با انگشت به سینهی او زد. ات:تو یه آدم ترسویی تهیونگ! تو از عشق میترسی، از مسئولیت میترسی، و داری از ما دور میشی!
خشمِ تهیونگ به نقطهی اوج رسید. انگار تمام فشارهای سالها در یک لحظه در خونش فوران کرد. او کنترل اعصابش را کاملاً از دست داد. قبل از اینکه حتی بفهمد چه میکند، دستش را با شدت به سمت صورت آت پرتاب کرد.
*شِـلپ!*
صدای سیلی در اتاق پیچید و ناگهان همه چیز ساکت شد.
سرِ آت به یک سمت چرخید. سکوتی سنگین و خفقانآور فضا را پر کرد. آت همانطور که سرش را گرفته بود، در حالی که لرزش تمام بدنش را نشان میداد، به تهیونگ خیره شد. اما این بار، در چشمان او خبری از خشم نبود؛ فقط یک پوچیِ عمیق و شکستنِ چیزی که هرگز نمیتوانست جبران شود.
در همان لحظه، صدای هقهقهای بلند و وحشتزده از اتاق مجاور بلند شد. فرزندشان، که از شدت ترس و صدای برخورد، از تخت خواب بیرون پریده بود، با چشمانی گشاد شده و اشکهای جاری، به آنها نگاه میکرد. صدای گریهی کودک، مثل تیغ بر پوستِ روح تهیونگ کشیده شد.
تهیونگ دستش را که هنوز داغ بود، به سمت آت دراز کرد، اما آت با نگاهی که لبریز از بیزاری بود، خودش را عقب کشید. او حتی اجازه نداد تهیونگ حتی یک کلمه برای عذرخواهی بگوید
و رفت سمت پسرش
پایان
آدم یک روزی میفهمه چیکار کرده.؟
تک پارتی در خواستی از تهیونگ و آت
تهیونگ:کردی من یه اسباببازیام؟ فکر کردی هر وقت دلت خواست با این کلمات منو زیر پا له کنی، من فقط میتونم سکوت کنم؟!
صدای تهیونگ مثل رعد در فضای سالن پیچید. صورتش از شدت عصبانیت برافروخته بود و رگهای گردنش بیرون زده بود. آت با چشمانی نافذ و بیپروا، بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود، با فریاد جواب داد.
ات:تو واقعاً خودت رو چی فرض کردی تهیونگ؟ تو فقط داری از ترسِ واقعیت فرار میکنی! تو نمیتونی با این همه خودخواهی یک زندگی رو بسازی!
«خودخواهی؟!» تهیونگ با خندهای تلخ و عصبی، گویی که از شنیدن این کلمه باورش نمیشد، یک قدم به آت نزدیک شد.
تهیونگ:تمام زندگیم رو گذاشتم که تو و اون بچه توی آرامش باشید، اما تو... تو همیشه داری منو به چالش میکشی! همیشه!
ات:چون داری میسازی یه زندان، نه یه خونه!» آت با فریاد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، به او نزدیک شد و با انگشت به سینهی او زد. ات:تو یه آدم ترسویی تهیونگ! تو از عشق میترسی، از مسئولیت میترسی، و داری از ما دور میشی!
خشمِ تهیونگ به نقطهی اوج رسید. انگار تمام فشارهای سالها در یک لحظه در خونش فوران کرد. او کنترل اعصابش را کاملاً از دست داد. قبل از اینکه حتی بفهمد چه میکند، دستش را با شدت به سمت صورت آت پرتاب کرد.
*شِـلپ!*
صدای سیلی در اتاق پیچید و ناگهان همه چیز ساکت شد.
سرِ آت به یک سمت چرخید. سکوتی سنگین و خفقانآور فضا را پر کرد. آت همانطور که سرش را گرفته بود، در حالی که لرزش تمام بدنش را نشان میداد، به تهیونگ خیره شد. اما این بار، در چشمان او خبری از خشم نبود؛ فقط یک پوچیِ عمیق و شکستنِ چیزی که هرگز نمیتوانست جبران شود.
در همان لحظه، صدای هقهقهای بلند و وحشتزده از اتاق مجاور بلند شد. فرزندشان، که از شدت ترس و صدای برخورد، از تخت خواب بیرون پریده بود، با چشمانی گشاد شده و اشکهای جاری، به آنها نگاه میکرد. صدای گریهی کودک، مثل تیغ بر پوستِ روح تهیونگ کشیده شد.
تهیونگ دستش را که هنوز داغ بود، به سمت آت دراز کرد، اما آت با نگاهی که لبریز از بیزاری بود، خودش را عقب کشید. او حتی اجازه نداد تهیونگ حتی یک کلمه برای عذرخواهی بگوید
و رفت سمت پسرش
پایان
آدم یک روزی میفهمه چیکار کرده.؟
- ۵۶۴
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط