وانشات سوکوکو
وانشات سوکوکو
این وانشات به مناسبت 20 مین پارت فیک و همینطور 90 تایی شدنمونه می دونم دیره ولی امیدوارم خوشتون بیاد
بریم که داشته باشیم
__________وانشات سوکوکو __________
پسر با لباس های خیس و خاکی تازه از اولین روز راهنمایی به سمت خانه اش می رفت به زمین خیره شده بود معلوم نبود به چه چیزی فکر می کند به چند دقیقه پیش که قلدر ها دوره اش کرده بودند یا به خانه ای که کسی به او اهمیتی نمی داد از چشمانش فقط می توان خواند که اهمیت نمی دهد. به هیچ چیز. به اطرافش نگاه نمی کرد فقط روبه جلو می رفت. به چشمانش هیچ چیزی هیجان انگیز نمی اومد.
باد لای موهای شکلاتی رنگش وزید و موهایش را بهم ریخته تر از آنچه بود کرد .صدایی نمی شنید. رنگی به چشمانش جدید نمی امد. داشت مستقیم توی خیابان بدون توجه به اطرافش راه می رفت. که یک دفعه یک صدا توجه اش را جلب کرد 《مراقب باش!》
به خودش که امد دید روی زمین ولو شده و یک پسر که به وضوح از او قد کوتاه تر است به روی افتاده پسر کوچک تر سرش را بالا گرفت و به پسر مو شکلاتی نگاه کرد و گفت《حواست کجاست؟ نزدیک بود تصادف کنی》پسر موشکلاتی چند لحظه ای به چشمان پسرک نگاه کرد. حس کرد برای لحظه ای دنیای اطرافش رنگ گرفته است کم کم صدا ها را می توانست بشنود صدای برگ درختان که با راه رفتن دانش آموزان اطراف خرد می شدند صدای باران که هر لمسش بر روی تنش یک حس جدید برایش داشت.
توی ذهنش فقط ان چشمان اقیانوسی بود وقتی به خودش آمد متوجه شد خیلی وقت است که به چشمان پسرک خیره شده است اگر برای لحظه ای بیشتر به انها خیره میشد مطمئنا در آن ها غرق میشد سرش را از پسرک برگرداند و به جای نامعلومی خیره شد .
خیلی آروم گفت《ممنون که نجاتم دادی》نمی توانست به او بگوید چرا نجاتم دادی چرا فقط نزاشتی بمیرم و از این زندگی که جز عذاب چیزی برایم ندارد راحت بشوم . حداقل به او نمی توانست این حرف را بزند. نمی دانست چرا حتی دلیلش را هم نمی دانست.
پسرک مو نارنجی از روی زمین بلند شد و دستش را به سمت او خم کرد پسر دیگر دستش را گرفت و بلند شد《ممنون》حالا هردوی آنها بودند که بهم نگاه می کردند بلاخره یکی از آنها سعی کرد خود را از ان سکوت نجات دهد《راستی اسم من چویا ناکاهارا است اسم تو چیه؟》 پس اسم او چویا بود پسر مقابلش لبخندی زد و سعی کرد خود را ادم بی خیالی نشان دهد و بعد گفت《اوسامو دازای هستم به نظر میاد با هم توی یک راهنمایی باشیم 》و بعد به یونیفرم پسری که خودش را چویا معرفی کرده بود اشاره کرد پسرک سرش را کج کرد و لبخند زد 《آره به نظر همینطور است》
همانطور که می دویدند تا از شر باران راحت شوند بلاخره به یک مترو رسیدند و زیر سقف مترو پناه گرفتند نفس نفس می زدن دازای هر وقت که به ان پسرک نگاه می کرد لپ هایش گل می انداخت زندگی اش با ورود ان پسرک عوض شده بود . خودش هم می توانست این تغییر را حس کند. به طوری که بعد از دیدنش همه جا رنگ گرفت بود جنگلی که از بینش می گذشت بلاخره سبز شده بود . ولی آن ها چیزی جز پس زمینه ای برای درخشش پسر روبه رویش نبود. انگار خدا دلیلی برای زندگی به او داده بود .
زیر سقف مترو منتظر بند امدن باران بودن چویا چند دقیقه ای بود که به پسر مو قهوه ای روبه رو اش خیره شده بود سوال های زیادی در مغزش بود که همه با پسر روبه رویش مرتبط بودند نمی دانست چه بگوید. اصلا چه باید می گفت. نمی توانست از صورت پسر چیزی بفهمد که بتواند بحثی پیش بکشد . تا اینکه بلاخره پسری که روبه رویش بود شروع به صحبت کرد.
《سال چندمی ای》 یک لحظه انگار ذهنش آرام گرفت جواب داد《سال اولی چطور؟ تو بزرگتر به نظر میای》 پسرک در حالی که یک پوزخند بر لب داشت به او گفت《منم سال اولیم تازه من بزرگتر نمی زنم تو کوچولو تری چیبی شیر می خوری؟》 پسر مو نارنجی که معلوم بود عصبانی شده جواب داد《فوضولیش به تو نیومده》دازای لبخندی زد و به پسرک نگاه کرد پسرک از عصبانیت و خجالت هم رنگ موهای نارنجی رنگش شده بود .
اون باران بلاخره تمام شد و هر دوی آنها به سمت خانه شان رفتند . ولی نمی دانستند آن روز بارانی تازه شروعش بود. شروع همه چیز.
___________اتمام وانشات سوکوکو___________
امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگر غلط املایی داشت بهم بگید❤❤😘
این وانشات به مناسبت 20 مین پارت فیک و همینطور 90 تایی شدنمونه می دونم دیره ولی امیدوارم خوشتون بیاد
بریم که داشته باشیم
__________وانشات سوکوکو __________
پسر با لباس های خیس و خاکی تازه از اولین روز راهنمایی به سمت خانه اش می رفت به زمین خیره شده بود معلوم نبود به چه چیزی فکر می کند به چند دقیقه پیش که قلدر ها دوره اش کرده بودند یا به خانه ای که کسی به او اهمیتی نمی داد از چشمانش فقط می توان خواند که اهمیت نمی دهد. به هیچ چیز. به اطرافش نگاه نمی کرد فقط روبه جلو می رفت. به چشمانش هیچ چیزی هیجان انگیز نمی اومد.
باد لای موهای شکلاتی رنگش وزید و موهایش را بهم ریخته تر از آنچه بود کرد .صدایی نمی شنید. رنگی به چشمانش جدید نمی امد. داشت مستقیم توی خیابان بدون توجه به اطرافش راه می رفت. که یک دفعه یک صدا توجه اش را جلب کرد 《مراقب باش!》
به خودش که امد دید روی زمین ولو شده و یک پسر که به وضوح از او قد کوتاه تر است به روی افتاده پسر کوچک تر سرش را بالا گرفت و به پسر مو شکلاتی نگاه کرد و گفت《حواست کجاست؟ نزدیک بود تصادف کنی》پسر موشکلاتی چند لحظه ای به چشمان پسرک نگاه کرد. حس کرد برای لحظه ای دنیای اطرافش رنگ گرفته است کم کم صدا ها را می توانست بشنود صدای برگ درختان که با راه رفتن دانش آموزان اطراف خرد می شدند صدای باران که هر لمسش بر روی تنش یک حس جدید برایش داشت.
توی ذهنش فقط ان چشمان اقیانوسی بود وقتی به خودش آمد متوجه شد خیلی وقت است که به چشمان پسرک خیره شده است اگر برای لحظه ای بیشتر به انها خیره میشد مطمئنا در آن ها غرق میشد سرش را از پسرک برگرداند و به جای نامعلومی خیره شد .
خیلی آروم گفت《ممنون که نجاتم دادی》نمی توانست به او بگوید چرا نجاتم دادی چرا فقط نزاشتی بمیرم و از این زندگی که جز عذاب چیزی برایم ندارد راحت بشوم . حداقل به او نمی توانست این حرف را بزند. نمی دانست چرا حتی دلیلش را هم نمی دانست.
پسرک مو نارنجی از روی زمین بلند شد و دستش را به سمت او خم کرد پسر دیگر دستش را گرفت و بلند شد《ممنون》حالا هردوی آنها بودند که بهم نگاه می کردند بلاخره یکی از آنها سعی کرد خود را از ان سکوت نجات دهد《راستی اسم من چویا ناکاهارا است اسم تو چیه؟》 پس اسم او چویا بود پسر مقابلش لبخندی زد و سعی کرد خود را ادم بی خیالی نشان دهد و بعد گفت《اوسامو دازای هستم به نظر میاد با هم توی یک راهنمایی باشیم 》و بعد به یونیفرم پسری که خودش را چویا معرفی کرده بود اشاره کرد پسرک سرش را کج کرد و لبخند زد 《آره به نظر همینطور است》
همانطور که می دویدند تا از شر باران راحت شوند بلاخره به یک مترو رسیدند و زیر سقف مترو پناه گرفتند نفس نفس می زدن دازای هر وقت که به ان پسرک نگاه می کرد لپ هایش گل می انداخت زندگی اش با ورود ان پسرک عوض شده بود . خودش هم می توانست این تغییر را حس کند. به طوری که بعد از دیدنش همه جا رنگ گرفت بود جنگلی که از بینش می گذشت بلاخره سبز شده بود . ولی آن ها چیزی جز پس زمینه ای برای درخشش پسر روبه رویش نبود. انگار خدا دلیلی برای زندگی به او داده بود .
زیر سقف مترو منتظر بند امدن باران بودن چویا چند دقیقه ای بود که به پسر مو قهوه ای روبه رو اش خیره شده بود سوال های زیادی در مغزش بود که همه با پسر روبه رویش مرتبط بودند نمی دانست چه بگوید. اصلا چه باید می گفت. نمی توانست از صورت پسر چیزی بفهمد که بتواند بحثی پیش بکشد . تا اینکه بلاخره پسری که روبه رویش بود شروع به صحبت کرد.
《سال چندمی ای》 یک لحظه انگار ذهنش آرام گرفت جواب داد《سال اولی چطور؟ تو بزرگتر به نظر میای》 پسرک در حالی که یک پوزخند بر لب داشت به او گفت《منم سال اولیم تازه من بزرگتر نمی زنم تو کوچولو تری چیبی شیر می خوری؟》 پسر مو نارنجی که معلوم بود عصبانی شده جواب داد《فوضولیش به تو نیومده》دازای لبخندی زد و به پسرک نگاه کرد پسرک از عصبانیت و خجالت هم رنگ موهای نارنجی رنگش شده بود .
اون باران بلاخره تمام شد و هر دوی آنها به سمت خانه شان رفتند . ولی نمی دانستند آن روز بارانی تازه شروعش بود. شروع همه چیز.
___________اتمام وانشات سوکوکو___________
امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگر غلط املایی داشت بهم بگید❤❤😘
- ۱۶.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط