داستان سونادویی💙🖤
چشم هایی شبیه زمرد
پارت ششم
داستان از زبان؟؟؟
داشتم توی حیاط قصر راه میرفتم وبه خوابی که دیدم فکر میکردم
خیلی دوست دارم بدونم اون کی بود چرا ازم کمک میخواست منو از کجا میشناخت
ولش کن ذهنمی درگیر نکنم مهم نیست
؟ هی شدو ووو
بر گشتم پشت سرم رو نگاه کردم سیلور بود
من: چه ته؟
سیلور: تو چرا این جایی؟
من: انتظار داری سر قبر عمه تو باشم؟؟
سیلور: خیلی بدی
من: خب چی کار داری؟
سیلور : اومدم بگم تو که امشب تولده تو که امشب قرار پادشاه بشی نمی خوای یه تیپ خوب و خوشمل بزنی
من: نه
سیلور: پس حله ب... چی نه؟
من: آره نه
سیلور: تو خیلی حرف میزنی بیا خودم میبرمت
من: من کی زیاد حرف میزنم
سیلور شونه ای بالا انداخت و دستم رو گرفت و سمت قصر کشوند
از زبان سیلور
بردمش یه لباس خوب برای امشب انتخاب کنه
رفته بود لباس عوض کنه
شدو: هی قارچ این خوبه؟
بهش یه نگاهی انداختم
من: میدونی سفید اصلا بهت نمی یاد
شدو: پس به تولید حتما؟
من: معلومه به من می یاد برو بعدی رو بپوش
" بعد از ۱۰ دقیقه"
من : نوچ...اصلا خوب نیست بعدی
شدو: آخری بود
من: کی آخری بود؟
شدو: آخرین لباسم بود
من : مگه می شه من بیشتر ازتو لباس دارم چه طور
شاهزاده سرزمین ویستوریا نداره
شدو: سه کلمه ست
من: چی؟
شدو : دهنت...رو....ببند
من : چشم
شب در مراسم از زبان سونیک
هی روزگار نگا بعضی ها باید این جوری برای بچشون تولد میگیرن
اون وقت من آرزو دارم کسی روز تولدم بهم بگه تولد مبارک نامردی خداییییی
رفتم توی قصر
یاااااااااااا حضرتتتتتت خارپشت
این جا بهشته چقدر بزرگه
" ۱۰ دقیقه بعد سونیک هنوز در حال تعریف از قصر"
خوب چی کار کنم
آهان میشینم این هوش من به کی رفته خدایی دوست دارم بدونم
از زبان شدو
بابا من چقدر بدبختم
من نخوام شاه بشم کی رو باید ببینم
نویسنده: منو
شدو: ولم میکنی
نویسنده: باشه
هی وایی اصلا اشکال داره معلومه که داره
بدبخت شدم به فنا ورفتم
از زبان سونیک
ای بابا یک ساعته نشستم این جا
بزار برم بیرون یه حالی عوض کنم
اومدم توی حیاط قصر پر از گل ودرخت بود
گل صورتی ،گل زرد،گل نارنجی ، قرمز ،سبز
وایسا چرا همه رنگی داره جز آبی؟
مهم نیست
رفتم بین درختا یه نیمکت دیدم رفتم و روش نشستم به آسمون نگاه کردم
حلال ماه توی آسمون پر ستاره گم شده بود
یه کم که به آسمون نگاه کردم بلد شدم که برگردم تو که به یه کی خوردم و افتادم زمین
؟ آه ببخشید
دستش رو سمتم گرفت منم دستش رو گرفتم و بلند شدم
نگاهش کردم اصلا بهش توجه نکرده بودم
یه خارپشت سیاه بود بعضی از خار های پشت سرش قرمز بود درست هم رنگ چشماش
گوشه چشماش هم قرمز بود
میدونید قرمز رنگ مورد علاقه من
؟ حالتون خوبه
من: ام اره ببخشید
؟ نه اشکالی نداره تقسیر من بود
من: ام جدا؟
؟ آره آقای...
من: سونیک هستم
؟ منم شدو
من: از آشنایت خوشحالم شدو میتونم شدو صدات کنم؟
شدو: آره
از زبان شدو
داشتم میرفتم سمت باغ بین درختا از اون جا بهترین منظره از آسمونه شبو میشه دید
تو این فکرا بودم که یه نفر خورد بهم و خورد زمین
من: ببخشید
این رد گفتم و دستم رو سمتش دراز کردم
دستم رو گرفت و بلند شد
یه خارپشت آبی با چشم های سبز بود
چشماش خیلی قشنگ بو درست مثل چیز چی بگم
چشماش شبیه ...ام کلمه ای برای توصیف زیبایش ندارم
من: حالتون خوبه
؟ بله ببخشید
من: نه تقسیر من بود
؟ جدا؟
من : آره آقای..
؟ سونیک هستم
من: منم شدو
من: ام دوست داری باهم آسمون شبو نگاه کنیم
واییییییییییی شدووووووووو خاک بر سرت این چی بود گفتی
سونیک: ام آره
من: جدا پس بشین
با هم روی نیمکت تشستم ازش خوشم نمیاد ولی چشماشو دوست دارم
چشمای شبیه ..... بازم کلمه منا سبی نیست
من: سونیک
سونیک: بله
من: می تونم ازت یه درخواست بکنم
سونیک: چه درخواستی
من: بامن دوست میشی میدونی چیه دوست دارم کع یه دو خارج قصر داشته باشم
سونیک: خوب چرا که نه
من: کمکم میکنی از قصر بعضی وقتا بیام بیردون؟
سونیک: آره
از زبان سونیک
دوست تا به حال کسی بهم در خواست دوستی نداده
بابلیزم خودم بهش گفتم دوست بشیم
قبول کردم
ولی زمانی که گفت کمکم میکنی
صداش درست شبیه همون صدایی بود که توی خواب ازم کمک می خواست
تو ی این فکرا بودم که یه دست گرف روی شونم احساس کردم
" ادامه دارد
پارت ششم
داستان از زبان؟؟؟
داشتم توی حیاط قصر راه میرفتم وبه خوابی که دیدم فکر میکردم
خیلی دوست دارم بدونم اون کی بود چرا ازم کمک میخواست منو از کجا میشناخت
ولش کن ذهنمی درگیر نکنم مهم نیست
؟ هی شدو ووو
بر گشتم پشت سرم رو نگاه کردم سیلور بود
من: چه ته؟
سیلور: تو چرا این جایی؟
من: انتظار داری سر قبر عمه تو باشم؟؟
سیلور: خیلی بدی
من: خب چی کار داری؟
سیلور : اومدم بگم تو که امشب تولده تو که امشب قرار پادشاه بشی نمی خوای یه تیپ خوب و خوشمل بزنی
من: نه
سیلور: پس حله ب... چی نه؟
من: آره نه
سیلور: تو خیلی حرف میزنی بیا خودم میبرمت
من: من کی زیاد حرف میزنم
سیلور شونه ای بالا انداخت و دستم رو گرفت و سمت قصر کشوند
از زبان سیلور
بردمش یه لباس خوب برای امشب انتخاب کنه
رفته بود لباس عوض کنه
شدو: هی قارچ این خوبه؟
بهش یه نگاهی انداختم
من: میدونی سفید اصلا بهت نمی یاد
شدو: پس به تولید حتما؟
من: معلومه به من می یاد برو بعدی رو بپوش
" بعد از ۱۰ دقیقه"
من : نوچ...اصلا خوب نیست بعدی
شدو: آخری بود
من: کی آخری بود؟
شدو: آخرین لباسم بود
من : مگه می شه من بیشتر ازتو لباس دارم چه طور
شاهزاده سرزمین ویستوریا نداره
شدو: سه کلمه ست
من: چی؟
شدو : دهنت...رو....ببند
من : چشم
شب در مراسم از زبان سونیک
هی روزگار نگا بعضی ها باید این جوری برای بچشون تولد میگیرن
اون وقت من آرزو دارم کسی روز تولدم بهم بگه تولد مبارک نامردی خداییییی
رفتم توی قصر
یاااااااااااا حضرتتتتتت خارپشت
این جا بهشته چقدر بزرگه
" ۱۰ دقیقه بعد سونیک هنوز در حال تعریف از قصر"
خوب چی کار کنم
آهان میشینم این هوش من به کی رفته خدایی دوست دارم بدونم
از زبان شدو
بابا من چقدر بدبختم
من نخوام شاه بشم کی رو باید ببینم
نویسنده: منو
شدو: ولم میکنی
نویسنده: باشه
هی وایی اصلا اشکال داره معلومه که داره
بدبخت شدم به فنا ورفتم
از زبان سونیک
ای بابا یک ساعته نشستم این جا
بزار برم بیرون یه حالی عوض کنم
اومدم توی حیاط قصر پر از گل ودرخت بود
گل صورتی ،گل زرد،گل نارنجی ، قرمز ،سبز
وایسا چرا همه رنگی داره جز آبی؟
مهم نیست
رفتم بین درختا یه نیمکت دیدم رفتم و روش نشستم به آسمون نگاه کردم
حلال ماه توی آسمون پر ستاره گم شده بود
یه کم که به آسمون نگاه کردم بلد شدم که برگردم تو که به یه کی خوردم و افتادم زمین
؟ آه ببخشید
دستش رو سمتم گرفت منم دستش رو گرفتم و بلند شدم
نگاهش کردم اصلا بهش توجه نکرده بودم
یه خارپشت سیاه بود بعضی از خار های پشت سرش قرمز بود درست هم رنگ چشماش
گوشه چشماش هم قرمز بود
میدونید قرمز رنگ مورد علاقه من
؟ حالتون خوبه
من: ام اره ببخشید
؟ نه اشکالی نداره تقسیر من بود
من: ام جدا؟
؟ آره آقای...
من: سونیک هستم
؟ منم شدو
من: از آشنایت خوشحالم شدو میتونم شدو صدات کنم؟
شدو: آره
از زبان شدو
داشتم میرفتم سمت باغ بین درختا از اون جا بهترین منظره از آسمونه شبو میشه دید
تو این فکرا بودم که یه نفر خورد بهم و خورد زمین
من: ببخشید
این رد گفتم و دستم رو سمتش دراز کردم
دستم رو گرفت و بلند شد
یه خارپشت آبی با چشم های سبز بود
چشماش خیلی قشنگ بو درست مثل چیز چی بگم
چشماش شبیه ...ام کلمه ای برای توصیف زیبایش ندارم
من: حالتون خوبه
؟ بله ببخشید
من: نه تقسیر من بود
؟ جدا؟
من : آره آقای..
؟ سونیک هستم
من: منم شدو
من: ام دوست داری باهم آسمون شبو نگاه کنیم
واییییییییییی شدووووووووو خاک بر سرت این چی بود گفتی
سونیک: ام آره
من: جدا پس بشین
با هم روی نیمکت تشستم ازش خوشم نمیاد ولی چشماشو دوست دارم
چشمای شبیه ..... بازم کلمه منا سبی نیست
من: سونیک
سونیک: بله
من: می تونم ازت یه درخواست بکنم
سونیک: چه درخواستی
من: بامن دوست میشی میدونی چیه دوست دارم کع یه دو خارج قصر داشته باشم
سونیک: خوب چرا که نه
من: کمکم میکنی از قصر بعضی وقتا بیام بیردون؟
سونیک: آره
از زبان سونیک
دوست تا به حال کسی بهم در خواست دوستی نداده
بابلیزم خودم بهش گفتم دوست بشیم
قبول کردم
ولی زمانی که گفت کمکم میکنی
صداش درست شبیه همون صدایی بود که توی خواب ازم کمک می خواست
تو ی این فکرا بودم که یه دست گرف روی شونم احساس کردم
" ادامه دارد
- ۵.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط