𐙚🦋 پارت هشتم — «پایان یک رقابت» 🦋𐙚
𐙚🦋 پارت هشتم — «پایان یک رقابت» 🦋𐙚
ویو آت
روز ارائه بالاخره رسید.
جلوی کلاس ایستاده بودم و برگهها رو توی دستم مرتب میکردم.
جین کنارم ایستاده بود.
جین:
استرس داری؟
آت:
نه.
جین:
دروغ نگو.
آت:
باشه... یکم.
جین لبخند زد.
جین:
نگران نباش. با هم انجامش میدیم.
نگاهش کردم.
همین جملهای که روز اول حتی تصورش هم برام عجیب بود، حالا کاملاً طبیعی به نظر میرسید.
آت:
باشه.
وقتی نوبتمون شد، جلوی کلاس رفتیم.
ارائه رو شروع کردیم.
هر قسمت رو یکی از ما توضیح میداد و اون یکی ادامه میداد.
بدون بحث.
بدون اینکه حرف همدیگه رو قطع کنیم.
درست مثل یه تیم واقعی.
وقتی ارائه تموم شد، چند لحظه سکوت بود.
بعد معلم لبخند زد و گفت:
معلم:
خیلی خوب بود. مشخصه که برای این پروژه واقعاً با هم همکاری کردین.
به جین نگاه کردم.
جین هم نگاهم کرد.
بعد از کلاس، سورا سریع خودش رو بهمون رسوند.
سورا:
بالاخره تموم شد! 😂
آت:
آره.
سورا:
حالا دیگه مجبور نیستین با هم کار کنین.
جین:
درسته.
سورا:
پس از هم خداحافظی کنین. 😌
آت:
سورا!
سورا خندید و چند قدم جلوتر رفت.
جین کنارم موند.
چند لحظه سکوت بینمون بود.
جین:
یادت هست روز اول چی گفتی؟
آت:
کدومش؟
جین:
گفتی «نه، امکان نداره با جین همتیمی بشم.»
خندم گرفت.
آت:
تو هم گفتی نمیخوای با من کار کنی.
جین:
آره.
آت:
و حالا؟
جین کمی فکر کرد.
جین:
حالا فکر کنم اونقدرها هم بد نبود.
آت:
فقط «بد نبود»؟
جین:
میخوای تعریف کنم؟
آت:
نه، ولش کن. 😂
جین خندید.
جین:
ولی جدی...
آت:
هوم؟
جین:
فکر میکنم اگر اون روز تیممون عوض میشد، هیچوقت نمیفهمیدم دربارهت اشتباه قضاوت کرده بودم.
لبخند کوچکی زدم.
آت:
منم همینطور.
چند لحظه سکوت کردیم.
نه خبری از اعتراف عجیب بود، نه تغییر ناگهانی.
فقط دو نفری که اول داستان از کنار هم بودن متنفر بودن...
حالا حداقل میتونستن همدیگه رو درک کنن.
جین:
پس... دوست؟
به دستش نگاه کردم و بعد دست دادم.
آت:
فعلاً همتیمی سابق.
جین:
قبوله.
سورا از دور فریاد زد:
سورا:
بالاخره با هم کنار اومدین؟!
آت:
نههه! 😭
جین خندید.
و من هم برای اولین بار بدون اینکه بخوام، خندیدم.
شاید بعضی آدمها قرار نیست از همون اول دوستت باشن.
گاهی باید مجبور بشی کنار یک نفر قرار بگیری...
باهاش رقابت کنی...
بحث کنی...
و کمکم بفهمی چیزی که ازش میدیدی، تمامِ وجودش نبوده.
پایان 🦋🤍
ویو آت
روز ارائه بالاخره رسید.
جلوی کلاس ایستاده بودم و برگهها رو توی دستم مرتب میکردم.
جین کنارم ایستاده بود.
جین:
استرس داری؟
آت:
نه.
جین:
دروغ نگو.
آت:
باشه... یکم.
جین لبخند زد.
جین:
نگران نباش. با هم انجامش میدیم.
نگاهش کردم.
همین جملهای که روز اول حتی تصورش هم برام عجیب بود، حالا کاملاً طبیعی به نظر میرسید.
آت:
باشه.
وقتی نوبتمون شد، جلوی کلاس رفتیم.
ارائه رو شروع کردیم.
هر قسمت رو یکی از ما توضیح میداد و اون یکی ادامه میداد.
بدون بحث.
بدون اینکه حرف همدیگه رو قطع کنیم.
درست مثل یه تیم واقعی.
وقتی ارائه تموم شد، چند لحظه سکوت بود.
بعد معلم لبخند زد و گفت:
معلم:
خیلی خوب بود. مشخصه که برای این پروژه واقعاً با هم همکاری کردین.
به جین نگاه کردم.
جین هم نگاهم کرد.
بعد از کلاس، سورا سریع خودش رو بهمون رسوند.
سورا:
بالاخره تموم شد! 😂
آت:
آره.
سورا:
حالا دیگه مجبور نیستین با هم کار کنین.
جین:
درسته.
سورا:
پس از هم خداحافظی کنین. 😌
آت:
سورا!
سورا خندید و چند قدم جلوتر رفت.
جین کنارم موند.
چند لحظه سکوت بینمون بود.
جین:
یادت هست روز اول چی گفتی؟
آت:
کدومش؟
جین:
گفتی «نه، امکان نداره با جین همتیمی بشم.»
خندم گرفت.
آت:
تو هم گفتی نمیخوای با من کار کنی.
جین:
آره.
آت:
و حالا؟
جین کمی فکر کرد.
جین:
حالا فکر کنم اونقدرها هم بد نبود.
آت:
فقط «بد نبود»؟
جین:
میخوای تعریف کنم؟
آت:
نه، ولش کن. 😂
جین خندید.
جین:
ولی جدی...
آت:
هوم؟
جین:
فکر میکنم اگر اون روز تیممون عوض میشد، هیچوقت نمیفهمیدم دربارهت اشتباه قضاوت کرده بودم.
لبخند کوچکی زدم.
آت:
منم همینطور.
چند لحظه سکوت کردیم.
نه خبری از اعتراف عجیب بود، نه تغییر ناگهانی.
فقط دو نفری که اول داستان از کنار هم بودن متنفر بودن...
حالا حداقل میتونستن همدیگه رو درک کنن.
جین:
پس... دوست؟
به دستش نگاه کردم و بعد دست دادم.
آت:
فعلاً همتیمی سابق.
جین:
قبوله.
سورا از دور فریاد زد:
سورا:
بالاخره با هم کنار اومدین؟!
آت:
نههه! 😭
جین خندید.
و من هم برای اولین بار بدون اینکه بخوام، خندیدم.
شاید بعضی آدمها قرار نیست از همون اول دوستت باشن.
گاهی باید مجبور بشی کنار یک نفر قرار بگیری...
باهاش رقابت کنی...
بحث کنی...
و کمکم بفهمی چیزی که ازش میدیدی، تمامِ وجودش نبوده.
پایان 🦋🤍
- ۵۴۹
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط