╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسایه نیستیم ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
چند هفته از اون روز گذشته بود.
آت جلوی در خونه ایستاده بود و منتظر جیمین بود.
جیمین از خونه بیرون اومد.
جیمین:
باز منتظر من بودی؟
آت:
شاید... 😌
جیمین:
فکر کنم این «شاید» دیگه جوابش رو همه میدونن. 😂
آت خندید.
آت:
راستی، یادت میاد اولین بار که دیدمت چی گفتم؟
جیمین:
«آقای همسایه»؟
آت:
دقیقاً!
جیمین:
و حالا؟
آت لبخند زد.
آت:
حالا دیگه فقط جیمین.
جیمین هم لبخند زد.
جیمین:
خوبه... چون منم دیگه دوست ندارم تو فقط همسایهم باشی.
هر دو کنار هم راه افتادن؛ از همون کوچهای که اولین بار همدیگه رو دیده بودن.
آت:
فکر میکنی اگه اون روز از خونه بیرون نمیاومدم چی میشد؟
جیمین:
هیچی.
آت:
هیچی؟
جیمین:
بالاخره یه روز دیگه همدیگه رو پیدا میکردیم.
آت لبخند زد.
شاید بعضی آدمها کاملاً اتفاقی وارد زندگی آدم میشن...
اما موندنشون، دیگه اتفاقی نیست. 🦋💜
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
پایان ✨
✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسایه نیستیم ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
چند هفته از اون روز گذشته بود.
آت جلوی در خونه ایستاده بود و منتظر جیمین بود.
جیمین از خونه بیرون اومد.
جیمین:
باز منتظر من بودی؟
آت:
شاید... 😌
جیمین:
فکر کنم این «شاید» دیگه جوابش رو همه میدونن. 😂
آت خندید.
آت:
راستی، یادت میاد اولین بار که دیدمت چی گفتم؟
جیمین:
«آقای همسایه»؟
آت:
دقیقاً!
جیمین:
و حالا؟
آت لبخند زد.
آت:
حالا دیگه فقط جیمین.
جیمین هم لبخند زد.
جیمین:
خوبه... چون منم دیگه دوست ندارم تو فقط همسایهم باشی.
هر دو کنار هم راه افتادن؛ از همون کوچهای که اولین بار همدیگه رو دیده بودن.
آت:
فکر میکنی اگه اون روز از خونه بیرون نمیاومدم چی میشد؟
جیمین:
هیچی.
آت:
هیچی؟
جیمین:
بالاخره یه روز دیگه همدیگه رو پیدا میکردیم.
آت لبخند زد.
شاید بعضی آدمها کاملاً اتفاقی وارد زندگی آدم میشن...
اما موندنشون، دیگه اتفاقی نیست. 🦋💜
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
پایان ✨
- ۱۵۹
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط