{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part²³

﴿ویو ات﴾

تمام زنگ آخر، فقط به حرف سرایدار فکر می‌کردم.

"اون برگ رو برندار..."

مگه یه برگ ساده چه اهمیتی می‌تونست داشته باشه؟

با خوردن زنگ پایان کلاس، همه با عجله از کلاس بیرون رفتند.

من هم کیفم را برداشتم و همراه لیا از ساختمان خارج شدم.

لیا: امروز میای کافه؟

ات: نه... یه کم خسته‌ام. می‌رم خونه.

لیا: باشه، فردا می‌بینمت.

از لیا خداحافظی کردم.

همین که چند قدم برداشتم، چشمم دوباره به همان درخت افتاد.

برگ قرمز دیگر روی زمین نبود.

انگار هیچ‌وقت آنجا نیفتاده بود.

اخمی کردم.

ات: عجیبه...

همان لحظه صدایی از پشت سرم آمد.

جین: دنبال چیزی می‌گردی؟

برگشتم.

جین با همان لبخند همیشگی نزدیکم شد.

ات: نه... فقط یه برگ اینجا بود.

جین: برگ؟

ات: آره... قرمز بود.

لبخند جین برای لحظه‌ای محو شد، اما خیلی سریع خودش را جمع‌وجور کرد.

جین: پاییزه دیگه... برگ زیاده.

بعد دستش را پشت گردنش کشید.

جین: خب... من باید برم.

بدون اینکه منتظر جوابم بماند، سریع دور شد.

رفتارش عجیب بود.

...

در همان لحظه، چند متر آن‌طرف‌تر...

تهیونگ و جونگکوک کنار زمین ورزشی ایستاده بودند.

جین با قدم‌های تند خودش را به آن‌ها رساند.

تهیونگ از نگاهش فهمید اتفاقی افتاده است.

تهیونگ: چی شده؟

جین نگاهی کوتاه به ات انداخت که هنوز کنار درخت ایستاده بود.

بعد آرام گفت:

جین: اون... برگ رو دیده.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

تهیونگ نگاهش را به سمت ات چرخاند.

اخم کمرنگی روی صورتش نشست.

تهیونگ: چیزی بهش گفتی؟

جین: نه.

فقط پرسید دنبال یه برگ قرمز می‌گرده.

جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:

جونگکوک: فعلاً نباید چیزی بفهمه.

تهیونگ سرش را تکان داد.

تهیونگ: خودم حواسم بهشه.

...

﴿ویو ات﴾

داشتم از محوطه مدرسه خارج می‌شدم که صدای قدم‌هایی پشت سرم شنیدم.

برگشتم.

تهیونگ بود.

چند لحظه کنارم راه رفت.

بدون اینکه نگاهم کند، گفت:

تهیونگ: امروز زیادی فکر می‌کنی.

با تعجب نگاهش کردم.

ات: از کجا فهمیدی؟

تهیونگ: از قیافه‌ت.

لبخند کوتاهی زدم.

ات: یه سؤال دارم.

تهیونگ نگاهش را به روبه‌رو دوخت.

تهیونگ: بپرس.

ات: اگه یه روز...

یه رازی درباره این مدرسه بفهمم...

تو حقیقت رو بهم می‌گی؟

تهیونگ چند قدم دیگر برداشت.

بعد ایستاد.

نگاهش برای لحظه‌ای در چشم‌های ات گره خورد.

تهیونگ: اگه اون روز برسه...

خودت جواب همه سؤال‌هاتو پیدا می‌کنی.

این را گفت و از کنارم رد شد.

من همان‌جا ایستادم.

حس می‌کردم هرچه بیشتر به تهیونگ نزدیک می‌شوم...

رازهای بیشتری بین ما قد می‌کشند.)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁴﴿ویو ات﴾تمام شب، حرف‌های سرایدار و رفت...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

👠👠👠#دنس

🌷🌷🌷#دنس

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²²﴿ویو راوی﴾صبح روز بعد...ات با حال و هو...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁶﴿ویو ات﴾چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط