{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۵ 🖤 | پایان

پارت ۳۵ 🖤 | پایان
غروب شده بود و همه کنار دریا جمع شده بودیم.
جیمین و جینا مشغول حرف زدن بودن، تهیونگ هم طبق معمول جونگ‌کوک رو اذیت می‌کرد.
جونگ‌کوک کنارم نشست.
— «ات؟»
— «هوم؟»
— «یادت میاد اولین بار که همدیگه رو دیدیم چقدر از هم متنفر بودیم؟»
خندیدم.
— «تو که خیلی بیشتر از من عصبانی بودی.»
— «درسته.»
چند لحظه سکوت کرد.
— «ولی اگه می‌تونستم برگردم، هیچ‌کدوم از اون روزها رو عوض نمی‌کردم.»
پرسیدم: — «حتی اون همه دردسر؟»
لبخند زد.
— «چون آخرش به تو رسیدم.»
به غروب نگاه کردم و لبخند زدم.
این بار نه مافیایی وجود داشت، نه تعقیبی، نه راز و خطری.
فقط من، جونگ‌کوک و آینده‌ای که قرار بود خودمون بسازیم. 🖤

کوکی لبخند زد و گفت: — «پس دیگه چیزی بینمون نمونده که حل نشده باشه.»

تهیونگ جواب داد: — «نه... فقط یه چیز.»

— «چی؟»

— «اینکه این بار، از هم جدا نشیم.»

جونگ‌کوک چند لحظه به ات نگاه کرد و لبخند زد.
— «یه چیزی کم نیست؟»
ات خندید: — «چی؟»
جونگ‌کوک نزدیک شد و یک بوسه‌ی کوتاه و عاشقانه روی لب‌های ات گذاشت. 💋🖤
ات با خجالت لبخند زد و گفت: — «حالا دیگه کامل شد.»
جونگ‌کوک خندید: — «آره... حالا کامل شد.» 🥺🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶ 🖤چند روز بعد، من و جونگ‌کوک توی کافه نشسته بودیم. جی...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

پارت ۳۱ 🖤چند هفته از اتفاقات گذشته بود. جونگ‌کوک این روزها ک...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

پارت ۲۹ 🖤چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط