خانه دل تنگِ غروبی خفه بود

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود

مثلِ امروز که تنگ اسـت دلم!

پدرم گفت: “چراغ”

و شب از شب پُر شد!

من بـه خود گفتم: “یک روز گذشت…”

مادرم آه کشید:

“زود بَر خواهد گشت…”

ابری آهسته بـه چشمم لغزید

و سپس خوابم بُرد… #ماه‌نیلا
دیدگاه ها (۰)

....پنج پارتی از جیمین ....

یک صوتِ مُبهمم که الفبا نمی‌شومیک واژه ی عجیب که معنا نمی‌شو...

جاده بی راهه

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگکوک:اما پدر جئون...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۶ دوباره از خواب بیدار شدم ج...

رمان : «اسمات پارسا»(از خودم یه اسم درآوردم)(تکپارتی)ویو «ا/...

You are mine...⁸یهو زیر دلم تیر کشید..ناخداگاه دستم رو روی ش...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط