{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها

---

او رفت. در را کوبید. به حیاط رفت.

من روی تخت ماندم. سایه در بغلم.

خسته شدم.

از دست او. از دست آن چشمان. از دست آن مستی. از دست آن هوس.

او مثل همه است. مثل هالووی. مثل آن مردها در جنگل. مثل پدرم. فقط بدن می‌خواهد. فقط مالکیت.

لعنتی.

اما...

دلم برایش سوخت.

نه از ترحم. از شناخت. من او را دیده بودم. در آن مهمان‌خانه. در آن جنگل. وقتی خواب بود. وقتی آرام بود. آن پسرِ خشن، آن قاتل، آن شبح... وقتی می‌خوابید، مثل یک بچه بود. مثل کسی که ترس دارد. مثل کسی که تنهاست.

مثل من.

بلند شدم. سایه را روی تخت گذاشتم.

— می‌آیم.

از اتاق بیرون آمدم. از پله‌ها پایین. از در. به حیاط.

او آنجا بود. روی زمین. پشتی به دیوار. سرش بین دست‌هایش. آن دستِ خونین. آن چاقوی شکسته کنارش.

ایستادم.

— جونگ‌کوک.

سرش را بالا آورد. مست. شکسته. خونین.

— چی می‌خواهی؟ — صدایش خش داشت.

— بنشین. کنارم.

نگاهم کرد. طولانی. و بعد... نشست. کنارم. روی زمین. به ماه نگاه کردیم.

سکوت.

و بعد... حرف زدیم.

---

— چرا این‌قدر می‌نوشی؟ — پرسیدم.

— چون... — مکث کرد. — چون وقتی مستم، یادم می‌رود.

— چه چیزی را؟

— همه‌چیز را. — به ماه نگاه کرد. — می‌نا را. مادرم را. پدرم را. آن شب را.

سکوت.

— می‌نا؟

— خواهرم. — صدایش لرزید. — هشت‌ساله بود. وقتی دِه‌گو آمد. وقتی خانه را سوزاند. من در صندوق بودم. از لای چوب نگاه کردم. دیدم که... — نایستاد. — دیدم.

سکوت.

— من هم دیدم.

او برگشت. نگاهم کرد.

— چه چیزی را؟

— مادربزرگم را. — به ماه نگاه کردم. — وقتی مردم. من کنارش بودم. دستش را گرفته بودم. و او... — مکث کردم. — او تنها کسی بود که وقتی جیغ می‌کشیدم، می‌آمد. تنها کسی که وقتی مریض می‌شدم، می‌ماند.

— چه شد؟

— مُرد. — سرد. — و من ماندم. با آن خانه. با آن پدر. با آن مادر. با آن شلاق.

سکوت.

— شلاق؟

— پدرم. — شانه بالا انداختم. — هر بار. هر بار که نگاهم به کسی می‌افتد. هر بار که حرف می‌زنم. هر بار که... نفس می‌کشم.

او نگاهم کرد. تاریک. خونین. درد.

— من هم. — گفت. — من هم شلاق خوردم. از زندگی. از تنهایی. از گرسنگی. از...

— از خودت؟

سکوت.

— آره. — به ماه نگاه کرد. — از خودم.

---

حرف زدیم.

ساعت‌ها.

از درد. از ترس. از کابوس. از مردگانی که در سرم زندگی می‌کنند. از خانه‌هایی که دیگر نیستند. از آدم‌هایی که رفتند.

او از می‌نا گفت. از مادرش. از پدرش. از آن صندوق. از آن آتش.

من از مادربزرگم گفتم. از آن عکس. از آن آینه‌ی جیبی. از آن شب‌ها که جیغ می‌کشیدم و هیچ‌کس نمی‌آمد.

او از دِه‌گو گفت. از انتقام. از دفترچه‌ی چرمی. از چهل و سه اسم.

من از عمارت گفتم. از مجسمه‌ها. از آینه‌ها. از آن درِ زیرزمین.

و در بین حرف‌ها...

خندیدیم. نه خنده‌ی بلند. خنده‌ی تلخ. خنده‌ی کسی که سال‌ها نخندیده.

و گریه کردیم. نه گریه‌ی بلند. گریه‌ی خاموش. گریه‌ی کسی که سال‌ها گریه نکرده.

و در آن شب... در آن حیاط... در آن ماه...

ما یک چیز شدیم.

دو زخم. دو تنها. دو آدم که سال‌ها در تاریکی راه رفته بودند و حالا... همدیگر را پیدا کرده بودند.

---

ساعت‌ها گذشت.

ماه بالا آمد. پایین رفت. هوا سرد شد.

او کنارم بود. آرام. دیگر مست نبود. خسته بود. خونین بود. اما آرام.

به او نگاه کردم. طولانی.

آن موهای تیره. آن تار نقره‌ای. آن چشمانِ تاریک. آن لب‌های خشک.

و در دلم... چیزی لرزید.

«او فقط هوس نمی‌خواهد.»

«او فقط بدن نمی‌خواهد.»

«او... او هم مثل من است.»

«او هم تنهاست.»

«او هم می‌ترسد.»

دستم را دراز کردم. آرام. روی گونه‌اش.

او تکان نخورد. نگاهم کرد. منتظر.

— جونگ‌کوک.

— بله؟

— من... — مکث کردم. — من بلد نیستم. کسی به من یاد نداده. اما...

نزدیک شدم. آرام. صورتم را جلو آوردم. نفسش روی لبم. گرم. زنده.

— اما می‌خواهم یاد بگیرم.

و بوسیدمش.

این بار من. این بار خودم. این بار بدون ترس.

لب‌هایم روی لب‌هایش. آرام. لطیف. مثل کسی که برای اولین بار عشق را می‌چشد.

او تکان نخورد. یک لحظه. دو لحظه.

و بعد... بوسید. او هم بوسید.

گرم. عمیق. مثل کسی که سال‌ها تشنه بوده.

لعنتی.

---

پایان فصل بیست‌ودوم.

---

فصل بیست‌وسوم: «...» — به‌زودی.

«من از او خسته شده بودم. فکر می‌کردم مثل همه است. اما... در آن حیاط. زیر آن ماه. وقتی از می‌نا گفت. وقتی گریه کرد. وقتی... وقتی آن زخم‌ها را نشانم داد... فهمیدم که او هم مثل من است. و من... من بالاخره راضی شدم. راضی شدم که ببوسمش.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۰)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

✦ اولین گناه ✦فصل بیستم: چیزی که نمی‌فهمیدم---بیدار شدم. و ا...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

فاصله یک لبخند تا جنون

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط