رمان سوکوکو 47
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 47:
«ویو دازای»
- دازای سان..
+ عه اتسوشی.. چطوری؟ خوبی؟
- ا..اره. شما..امم.. برای چی..
+ چیزی شده؟
دستمو گرفت و کشید
- دنبالم بیا..
از اژانس رفتیم بیرون و توی کافه طبقه پایین نشستیم
+ خب بگو ببینم چی شده
اخم کرد سمتم
- از کی تا حالا..؟
+ منظورت چیه
- از کی تا حالا اون خستگی بی اهمیت تبدیل شده به خون و گل بالا اوردن..؟
ابروهام پرید بالا
اون فهمیده بود
نمیتونستم انکارش کنم و بهش زل زده بودم
- من دیروز رفتم پیش دکترتون..اون میگف شما..
+ گوش کن اتسوشی..اره درسته..من دروغ گفتم ولی دلیل خوبی بخاطرش داشتم
- دیگه به حرفاتون گوش نمیدم..الانم میخوام برم پیش یوسانو سنسی و همه چیزو بهش بگم
از جاش بلند شد بره که گرفتمش
+ اتسوشی.. من..نمیخام که..
میخواست سرشو سمتم برگردونه که پشیمون شد
نمیخواست من بفهمم که چشماش از اشک پر شده
+ لطفا..نذار کسی بفهمه.. این اخرین خواهشیه که ازت دارم
با صدای بغض الود گفت: ا..اخرین خواهش؟
لبخند تلخی زدم
+ یه جا خوندم که.. بعد از دیدن اولین گلبرگ..فقط یه ماه دیگه فرصت داری تا هرکاری میخوای انجام بدی
با هیجان ادامه دادم: به نیمه خوبش نگاه کن.. دیگ لازم نیست خودکشی کنم.. تا یه ماه دیگ مرگ خودش میاد سراغم..هرچند دوست داشتم مرگم با یه بانوی زیبا باشه ولی به هر حال ارزوی اصلیم خلاص شدن از این زندگی بود..
سرشو انداخت پایین
فهمیدم که نتونسته بیشتر از این اشکاشو نگه داره
دستشو از دستم جدا کرد
- باشه..من به کسی چیزی نمیگم
بعد هم فوری رفت بالا
چند دقیقه همونجا نشستم و سرمو رو میز گذاشتم
خودمم هنوز باورم نشده بود..
چیزی که فکر میکردم فقط یه افسانه باشه به واقعیت تبدیل شده بود
نمیتونستم کاریش بکنم
نمیتونستم اونو از قلبم پاکش کنم
نمیتونستم از این عشق دست بکشم.. پس باید این دردو تحمل کنم و اخر سر بمیرم
+ هه.. چه مرگ رمانتیکی....
«ویو دازای»
- دازای سان..
+ عه اتسوشی.. چطوری؟ خوبی؟
- ا..اره. شما..امم.. برای چی..
+ چیزی شده؟
دستمو گرفت و کشید
- دنبالم بیا..
از اژانس رفتیم بیرون و توی کافه طبقه پایین نشستیم
+ خب بگو ببینم چی شده
اخم کرد سمتم
- از کی تا حالا..؟
+ منظورت چیه
- از کی تا حالا اون خستگی بی اهمیت تبدیل شده به خون و گل بالا اوردن..؟
ابروهام پرید بالا
اون فهمیده بود
نمیتونستم انکارش کنم و بهش زل زده بودم
- من دیروز رفتم پیش دکترتون..اون میگف شما..
+ گوش کن اتسوشی..اره درسته..من دروغ گفتم ولی دلیل خوبی بخاطرش داشتم
- دیگه به حرفاتون گوش نمیدم..الانم میخوام برم پیش یوسانو سنسی و همه چیزو بهش بگم
از جاش بلند شد بره که گرفتمش
+ اتسوشی.. من..نمیخام که..
میخواست سرشو سمتم برگردونه که پشیمون شد
نمیخواست من بفهمم که چشماش از اشک پر شده
+ لطفا..نذار کسی بفهمه.. این اخرین خواهشیه که ازت دارم
با صدای بغض الود گفت: ا..اخرین خواهش؟
لبخند تلخی زدم
+ یه جا خوندم که.. بعد از دیدن اولین گلبرگ..فقط یه ماه دیگه فرصت داری تا هرکاری میخوای انجام بدی
با هیجان ادامه دادم: به نیمه خوبش نگاه کن.. دیگ لازم نیست خودکشی کنم.. تا یه ماه دیگ مرگ خودش میاد سراغم..هرچند دوست داشتم مرگم با یه بانوی زیبا باشه ولی به هر حال ارزوی اصلیم خلاص شدن از این زندگی بود..
سرشو انداخت پایین
فهمیدم که نتونسته بیشتر از این اشکاشو نگه داره
دستشو از دستم جدا کرد
- باشه..من به کسی چیزی نمیگم
بعد هم فوری رفت بالا
چند دقیقه همونجا نشستم و سرمو رو میز گذاشتم
خودمم هنوز باورم نشده بود..
چیزی که فکر میکردم فقط یه افسانه باشه به واقعیت تبدیل شده بود
نمیتونستم کاریش بکنم
نمیتونستم اونو از قلبم پاکش کنم
نمیتونستم از این عشق دست بکشم.. پس باید این دردو تحمل کنم و اخر سر بمیرم
+ هه.. چه مرگ رمانتیکی....
- ۱۷.۸k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط