p3۴
به سمت پنجره رفتم و پنجره ها رو هم قفل کردم و به سمت حموم رفتم با برخورد آب سرد به پوستم کمی آروم تر شدم اما این آرامش در مقابل فاجعه ای که در راه بود خیلی خیلی کم بود
بعد از شستن خودم از حموم بیرون اومدم و حوله ای دور خودم پیچیدم و باز هم اتفاقات اطراف در ذهنم شروع به چشمک زدن کرد
باید چیکار میکردم دوباره به کسی اعتماد میکردم که نمیشناسمش و با کسی همراهی کنم که برادرش یه هیولاست
از طرفی اگر به هرکس این رو میگفتم که تام از چه جادوی سیاهی استفاده کرده قطعا باور نمیکرد
و دوباره به یاد اون بوسه و حس عجیبی که داشت افتادم و لعنتی به خودم فرستادم چرا باید الان و توی این وضعیت به یه هیولا خونخوار فکر میکردم
کمی بعد دوباره افکاری راجب به اون به سراغم اومد نمیدونم چطور ولی وقتی که گفت فقط به خاطر خون جاوییم به من نزدیک شده حسی بدتر از طرد شدن از خانواده داشتم
سعی کردم افکار مربوط به اون رو کنار بزنم و بتونم حداقل به این فکر کنم باید به متیو چه جوابی بدم ولی هربار تیکه ای از حرف های اون رو به یاد میاوردم
زمانی که مثل یه شیطان فریبکار بهم گفته بود از من خوشش میاد تا همین امشب که گفت همه چیز فقط یه حقه کوچک بوده
شاید متیو راست میگفت و من واقعا دوستش داشتم ولی نه امکان نداره اون یه موجود عوضی و یه قاتله
کمی بعد دنیای اطراف برام مشخص تر شد فکر به اینکه چه خطری هاگوارتز رو تهدید میکرد لرزی به تنم انداخت
شاید همکاری با متیو کار اشتباهی باشه ولی اینبار محتاط تر عمل میکنم این تنها فرصتمه قطعا نمیتونم دست رو دست بزارم تا تام برگرده و کل اینجا رو به آتش بکشه
تصمیمم رو گرفته بود من با متیو همکاری میکنم ولی اینبار بدون هیچ حس اعتمادی
ویال رو در دستم گرفتم مثل قبل بود و هنوز هم سایه خاکستری روی بخش سفید اون خودنمایی میکرد نمیدونستم معنیش چیه ولی هرچی که بود قطعا یه هشدار بود
باید آماده میبودم اینبار باید همه چیز رو در نظر میگرفتم سرنوشت هاگوارتز اینبار توی دست های من بود و هر اشتباه بخشی از اون رو خراب میکرد
اینکه کریسمس بود فرصت خوبی بود چون تقریبا مدرسه خالی از دانش آموزانی بود که ممکن بود آسیب ببینن حداقل تا قبل از تموم شدن تعطیلات باید جلوی تام رو میگرفتیم
کیفی برداشتم و یک دست لباس داخلش گذاشتم خنجر که روی میزم بود برداشتم نگین کوچک روی دسته اش رو بیرون آوردم و سنگ گردنبندی که الان بخشی از جعبه شده بود و سنگی مثل ان شبیه در بر ویال نشسته بود بیرون آوردم و جایگزینش کردم این رو میدونستم که اون سنگ قطعا یه چیز جادویی بود پس شاید کمکم میکرد اون رو داخل کیفم قرار دادم
هر دقیقه ارزشمند بود پس نمیتونستم تا فردا صبر کنم با اینکه رفتن به خوابگاه پسرا غیر قانونی بود اما من تا الان نصف قانون ها رو شکسته بودم پس کیف رو برداشتم و با به یاد آوردن نوشته پایانی نامه اون رو داخل کیفم قرار دادم
در رو باز کردم و با بیرون اومدن از خوابگاه خودم رو برای هر اتفاقی آماده کردم حتی اگه میمردم هم اجازه نمیدادم تام با قدرت عجیبی که به دست گرفته بود اینجا رو به آتش بکشه
با همون خنجری که در کیفم بود زخم کوچکی روی دستم ایجاد کردم و چوب دستیم رو گرفتم اگه جادو در خون من بود حاضر بودم تا آخرین قطره اش رو بدم تا نقشه های شوم تام مشکلی در زندگی ماگل ها و هاگوارتز نداشته باشه با ایجاد طلسمی صدای قدم های پام که روی پارکت ها مینشست از بین رفت
به سمت راهرو سمت چپ رفتم با اینکه نمیدونستم ممکنه خوابگاه متیو کجا باشه اما از پله ها بالا رفتم با دیدن شخصی در راهرو سریع چوب دستیم رو به سمتش گرفتم
ادامه دارد ....
خب چطور بود ؟ بابت دیر نوشتنش متاسفم برام یه کاری پیش اومده بود که نشد بنویسمش
بعد از شستن خودم از حموم بیرون اومدم و حوله ای دور خودم پیچیدم و باز هم اتفاقات اطراف در ذهنم شروع به چشمک زدن کرد
باید چیکار میکردم دوباره به کسی اعتماد میکردم که نمیشناسمش و با کسی همراهی کنم که برادرش یه هیولاست
از طرفی اگر به هرکس این رو میگفتم که تام از چه جادوی سیاهی استفاده کرده قطعا باور نمیکرد
و دوباره به یاد اون بوسه و حس عجیبی که داشت افتادم و لعنتی به خودم فرستادم چرا باید الان و توی این وضعیت به یه هیولا خونخوار فکر میکردم
کمی بعد دوباره افکاری راجب به اون به سراغم اومد نمیدونم چطور ولی وقتی که گفت فقط به خاطر خون جاوییم به من نزدیک شده حسی بدتر از طرد شدن از خانواده داشتم
سعی کردم افکار مربوط به اون رو کنار بزنم و بتونم حداقل به این فکر کنم باید به متیو چه جوابی بدم ولی هربار تیکه ای از حرف های اون رو به یاد میاوردم
زمانی که مثل یه شیطان فریبکار بهم گفته بود از من خوشش میاد تا همین امشب که گفت همه چیز فقط یه حقه کوچک بوده
شاید متیو راست میگفت و من واقعا دوستش داشتم ولی نه امکان نداره اون یه موجود عوضی و یه قاتله
کمی بعد دنیای اطراف برام مشخص تر شد فکر به اینکه چه خطری هاگوارتز رو تهدید میکرد لرزی به تنم انداخت
شاید همکاری با متیو کار اشتباهی باشه ولی اینبار محتاط تر عمل میکنم این تنها فرصتمه قطعا نمیتونم دست رو دست بزارم تا تام برگرده و کل اینجا رو به آتش بکشه
تصمیمم رو گرفته بود من با متیو همکاری میکنم ولی اینبار بدون هیچ حس اعتمادی
ویال رو در دستم گرفتم مثل قبل بود و هنوز هم سایه خاکستری روی بخش سفید اون خودنمایی میکرد نمیدونستم معنیش چیه ولی هرچی که بود قطعا یه هشدار بود
باید آماده میبودم اینبار باید همه چیز رو در نظر میگرفتم سرنوشت هاگوارتز اینبار توی دست های من بود و هر اشتباه بخشی از اون رو خراب میکرد
اینکه کریسمس بود فرصت خوبی بود چون تقریبا مدرسه خالی از دانش آموزانی بود که ممکن بود آسیب ببینن حداقل تا قبل از تموم شدن تعطیلات باید جلوی تام رو میگرفتیم
کیفی برداشتم و یک دست لباس داخلش گذاشتم خنجر که روی میزم بود برداشتم نگین کوچک روی دسته اش رو بیرون آوردم و سنگ گردنبندی که الان بخشی از جعبه شده بود و سنگی مثل ان شبیه در بر ویال نشسته بود بیرون آوردم و جایگزینش کردم این رو میدونستم که اون سنگ قطعا یه چیز جادویی بود پس شاید کمکم میکرد اون رو داخل کیفم قرار دادم
هر دقیقه ارزشمند بود پس نمیتونستم تا فردا صبر کنم با اینکه رفتن به خوابگاه پسرا غیر قانونی بود اما من تا الان نصف قانون ها رو شکسته بودم پس کیف رو برداشتم و با به یاد آوردن نوشته پایانی نامه اون رو داخل کیفم قرار دادم
در رو باز کردم و با بیرون اومدن از خوابگاه خودم رو برای هر اتفاقی آماده کردم حتی اگه میمردم هم اجازه نمیدادم تام با قدرت عجیبی که به دست گرفته بود اینجا رو به آتش بکشه
با همون خنجری که در کیفم بود زخم کوچکی روی دستم ایجاد کردم و چوب دستیم رو گرفتم اگه جادو در خون من بود حاضر بودم تا آخرین قطره اش رو بدم تا نقشه های شوم تام مشکلی در زندگی ماگل ها و هاگوارتز نداشته باشه با ایجاد طلسمی صدای قدم های پام که روی پارکت ها مینشست از بین رفت
به سمت راهرو سمت چپ رفتم با اینکه نمیدونستم ممکنه خوابگاه متیو کجا باشه اما از پله ها بالا رفتم با دیدن شخصی در راهرو سریع چوب دستیم رو به سمتش گرفتم
ادامه دارد ....
خب چطور بود ؟ بابت دیر نوشتنش متاسفم برام یه کاری پیش اومده بود که نشد بنویسمش
- ۱۱.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط