رمان اسیر خان پارت یازدهم ۱۱
اسیر.خان.👑🔥پارت¹¹
از زبان دلنواز: بالاخره ظرفای آخر رو هم شستم و دستامو خشک کردم. تمام بدنم درد میکرد، ولی هنوز کلی کار مونده بود. از آشپزخونه بیرون اومدم که یکی از خدمتکارا صدام زد. (دلنواز خانم، خان گفتن ناهار باید آماده باشه، بعدشم اتاق مهمونا رو مرتب کنین.) با خستگی سر تکون دادم. (باشه.) برگشتم آشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شدم. تا ظهر سرم گرم کار بود و حتی فرصت نکردم یه لیوان آب بخورم. وقتی غذا آماده شد، سینی رو برداشتم و بردم سالن غذاخوری. خان و اردوان سر سفره نشسته بودن. بانو هم کنارشون بود. غذاها رو چیدم و خواستم برم که بانو صدام زد. (دلنواز جان، تو هم بیا بشین یه چیزی بخور.) لبخند کوچیکی زدم. (ممنون مامانبانو، بعداً میخورم.) اردوان بدون اینکه حتی نگام کنه گفت: (ایشون هنوز کار دارن.) بانو با اخم نگاهش کرد. (اردوان، از صبح سر پاشه! بذار حداقل یه چیزی بخوره.) اردوان قاشقش رو روی سفره گذاشت و نگام کرد. (اگه گرسنهست، میتونه بعد از تموم شدن کاراش غذا بخوره.) چشمام پر از اشک شد ولی سرمو پایین انداختم. (چشم خان.) از سالن بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق مهمونا. تمام مدت به این فکر میکردم که چرا اردوان یه دفعه اینقدر تغییر کرده. دیشب هنوز انگشتر نامزدی رو دستم نکرده بود که اینجوری باهام رفتار کنه! چند ساعت بعد اتاق مهمونا رو مرتب کرده بودم و داشتم ملحفهها رو عوض میکردم که در باز شد. بانو وارد اتاق شد و تا چشمش به من افتاد، با ناراحتی گفت: (دخترم، هنوز داری کار میکنی؟) لبخند خستهای زدم. (آره مامانبانو، کارم مونده.) اومد کنارم و ملحفه رو از دستم گرفت. (بده من انجام میدم.) سریع ملحفه رو ازش گرفتم. (نه، اگه خان بفهمه ناراحت میشه.) بانو آهی کشید. (اردوان دیگه شورش رو درآورده!) آروم گفتم: (شاید من کاری کردم که ازم ناراحته.) بانو دستامو گرفت. (تو هیچ کاری نکردی دلنواز، اینو هیچوقت فراموش نکن.) اشکام جمع شد. (پس چرا باهام اینطوری رفتار میکنه؟ دیشب همهچیز خوب بود. خودش انگشتر رو دستم کرد... پس چی شد؟) بانو خواست چیزی بگه که صدای اردوان از پشت در اومد. (اینجا چه خبره؟) هر دومون برگشتیم. اردوان وارد اتاق شد و با دیدن بانو اخم کرد. (مگه نگفتم کسی توی کارای دلنواز دخالت نکنه؟) بانو با ناراحتی گفت: (اردوان، اون از صبح حتی درست غذا نخورده!) اردوان سرد جواب داد: (به من مربوط نیست.) بعد رو به بانو کرد. (شما میتونین برین.) بانو با ناراحتی نگام کرد و از اتاق بیرون رفت. حالا من مونده بودم و اردوان. آروم پرسیدم: (خان، من چی کار کردم که اینقدر ازم بدتون میاد؟) چند لحظه سکوت کرد. (لازم نیست ازت خوشم بیاد.) سرمو پایین انداختم. (ولی من نامزدتونم...) با عصبانیت گفت: (چند بار باید بهت بگم اون نامزدی تموم شده؟!) از ترس ساکت شدم. اردوان به سمت در رفت، ولی قبل از بیرون رفتن گفت: (تا یک ساعت دیگه میای اتاقم. کارت دارم.) با تعجب سرمو بلند کردم. (چشم خان.) در رو بست و رفت. من همونجا موندم و به در نگاه کردم. نمیدونستم چه کاری باهام داره، ولی از نگاهش معلوم بود قرار نیست چیز خوبی باشه.
#رمان
از زبان دلنواز: بالاخره ظرفای آخر رو هم شستم و دستامو خشک کردم. تمام بدنم درد میکرد، ولی هنوز کلی کار مونده بود. از آشپزخونه بیرون اومدم که یکی از خدمتکارا صدام زد. (دلنواز خانم، خان گفتن ناهار باید آماده باشه، بعدشم اتاق مهمونا رو مرتب کنین.) با خستگی سر تکون دادم. (باشه.) برگشتم آشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شدم. تا ظهر سرم گرم کار بود و حتی فرصت نکردم یه لیوان آب بخورم. وقتی غذا آماده شد، سینی رو برداشتم و بردم سالن غذاخوری. خان و اردوان سر سفره نشسته بودن. بانو هم کنارشون بود. غذاها رو چیدم و خواستم برم که بانو صدام زد. (دلنواز جان، تو هم بیا بشین یه چیزی بخور.) لبخند کوچیکی زدم. (ممنون مامانبانو، بعداً میخورم.) اردوان بدون اینکه حتی نگام کنه گفت: (ایشون هنوز کار دارن.) بانو با اخم نگاهش کرد. (اردوان، از صبح سر پاشه! بذار حداقل یه چیزی بخوره.) اردوان قاشقش رو روی سفره گذاشت و نگام کرد. (اگه گرسنهست، میتونه بعد از تموم شدن کاراش غذا بخوره.) چشمام پر از اشک شد ولی سرمو پایین انداختم. (چشم خان.) از سالن بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق مهمونا. تمام مدت به این فکر میکردم که چرا اردوان یه دفعه اینقدر تغییر کرده. دیشب هنوز انگشتر نامزدی رو دستم نکرده بود که اینجوری باهام رفتار کنه! چند ساعت بعد اتاق مهمونا رو مرتب کرده بودم و داشتم ملحفهها رو عوض میکردم که در باز شد. بانو وارد اتاق شد و تا چشمش به من افتاد، با ناراحتی گفت: (دخترم، هنوز داری کار میکنی؟) لبخند خستهای زدم. (آره مامانبانو، کارم مونده.) اومد کنارم و ملحفه رو از دستم گرفت. (بده من انجام میدم.) سریع ملحفه رو ازش گرفتم. (نه، اگه خان بفهمه ناراحت میشه.) بانو آهی کشید. (اردوان دیگه شورش رو درآورده!) آروم گفتم: (شاید من کاری کردم که ازم ناراحته.) بانو دستامو گرفت. (تو هیچ کاری نکردی دلنواز، اینو هیچوقت فراموش نکن.) اشکام جمع شد. (پس چرا باهام اینطوری رفتار میکنه؟ دیشب همهچیز خوب بود. خودش انگشتر رو دستم کرد... پس چی شد؟) بانو خواست چیزی بگه که صدای اردوان از پشت در اومد. (اینجا چه خبره؟) هر دومون برگشتیم. اردوان وارد اتاق شد و با دیدن بانو اخم کرد. (مگه نگفتم کسی توی کارای دلنواز دخالت نکنه؟) بانو با ناراحتی گفت: (اردوان، اون از صبح حتی درست غذا نخورده!) اردوان سرد جواب داد: (به من مربوط نیست.) بعد رو به بانو کرد. (شما میتونین برین.) بانو با ناراحتی نگام کرد و از اتاق بیرون رفت. حالا من مونده بودم و اردوان. آروم پرسیدم: (خان، من چی کار کردم که اینقدر ازم بدتون میاد؟) چند لحظه سکوت کرد. (لازم نیست ازت خوشم بیاد.) سرمو پایین انداختم. (ولی من نامزدتونم...) با عصبانیت گفت: (چند بار باید بهت بگم اون نامزدی تموم شده؟!) از ترس ساکت شدم. اردوان به سمت در رفت، ولی قبل از بیرون رفتن گفت: (تا یک ساعت دیگه میای اتاقم. کارت دارم.) با تعجب سرمو بلند کردم. (چشم خان.) در رو بست و رفت. من همونجا موندم و به در نگاه کردم. نمیدونستم چه کاری باهام داره، ولی از نگاهش معلوم بود قرار نیست چیز خوبی باشه.
#رمان
- ۶.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط